تبليغاتX
فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
فونت زيبا ساز
Lilypie - Personal pictureLilypie Fifth Birthday tickers Lilypie Maternity tickers آرین ومامانی
 

سلام دوستان و مامانهای خوب و مهربون

خوبین خوشین؟

ما هم خوبیم خدا رو شکر  

روز مادر رو به همه مامانهای گل مخصوصا مامانهای وبلاگی تبریک میگم و ممنونم از تبریکات پرمهرتون

دیشب به مناسبت روز مادر مازیار پیشنهاد یه شام تو رستوران هتل فجر رو داد قبل از شام یه سر بازار طلا رو زدیم خیلی شلوغ بود یعنی جلوی هر مغازه سه ردیف آدم جمع شده بودن و اصلا نمیشد نزدیک مغازه ها رفت داخل چند تایی مغازه رو رفتیم و دستبندهاش رو نگاه کردم ولی چیزی مورد پسندم واقع نشد

 به پیشنهاد دوستم هورمهر عزیز که طلاهای مینا کاری مخصوص اهواز رو معرفی کرده بود یه نگاهی کردم همینجوری پشت ویترین زیادبه نظرم خوشگل نیومد ولی داخل مغازه که رفتم و دیدمش خوشم اومد شیک و قشنگ بود طلاش هم مثل طلاهای معمولی ۱۸ عیار نبود و ۲۲ عیار بود و قیمتهاش یکمی بالا بود خوشم اومد ولی نخریدم چون دفعه اولی بود که همچین طلایی میدیدم گفتم یکمی فکر کنم حالا اگه خوشم اومد میرم بعدا میگیرمش

 جاش یه انگشتر کادو گیرم اومد انگشتری که دوران نامزدیمون مازیار به انتخاب خودم برام خریده بود و تو سفر به یزد گمش کرده بودم لنگه اونو خریدم و خیلی دوسش دارم.بعد بازار رفتیم شام استیک و جوجه چینی خوردیم خوشمزه بود و چسبید کلا رستوران هتل خلوته ولی کیفیت غذاهاش خوبه و خوش گذشتمازیار عزیزم ممنونم بابت شب خوبی که با هم داشتیم

بعد شام گفتیم یه سر بریم بیمارستان امام که من یه چکی بشم که یه موقع مشکلی نباشه آخه این چند روزه نی نی یکمی اذیتم میکرد و شبها مخصوصا سفت میشد. مازیار گفت اینترن ها و رزیدنت های امام آشنا هستن بریم اونجا رفتیم بخش زنان و کلی تحویلمون گرفتن و یه تست NST انجام دادم و خدا رو شکر قلب نی نی به خوبی میزد و تستم هیچ مشکلی نداشت چند دقیقه ای هم دکتر بالای سرم بود و کانترکشن های شکمم رو چک میکرد که اونم گفت هیچ مشکلی نیست و خوبه خوبه... خدا رو شکر خیالمون راحت شد از بابت نی نی آرتین شیطون

                 

کلاس زبان آرین ترم دومش رو به اتمامه و کلی کلمه و مکالمه تو این ترم یاد گرفته پنجشنبه همین هفته امتحان فاینال دارن. کلاس سفال هم هی بدک نیست خیلی خوب نیست بد هم نیست از هیچی بهتره... انشالله بعد از به دنیا اومدن نی نی میخوام کلاس بلز و شنا رو شروع کنیم که بره

علاقه بسیار زیادی اینروزها به اعداد پیدا کرده دوست داره تا صد و بیشتر با هم بشمریم تا ۱۰ رو عالی به دو تا زبان فارسی و انگلیسی با مفاهیمشون بلده  ۱۰ به بعد رو هم با کمک هم میشمریم.

بهم میگه مامانی اگه دو تا صفر بزاریم پشت ۵ میشه چند؟ مامانی میشه ۵ ولی اگه جلوش بزاریم میشه پانصد.

مثلا میگه مامانی اگه کلی ۱۰  " خیلی زیاد ۱۰"   بزاریم پیش هم چند میشه؟

میگم مثلا چند تا ۱۰ ؟  میگه حالا خب خیلی زیاد دیگه! بگو بگو میشه چند؟

امروز رفتم و برا آرتین چند تایی چیز میز خوشگل خریدم آخه زیاد براش خرید آنچنانی نکردم و گفتم هر چی لازم داشتیم همون موقع میخرم ولی با دیدن سیسمونی دوستان دلم خواست و چند قلم براش اسباب بازی و ظرف غذا و ساک حمل و کفش خریدم تخت و کمد و اینجور چیزها هم که نخریدم و گذاشتم یه دفعه تهران که رفتیم هم برا آرین و هم برا نی نی همون موقع بگیرم آخه اگه الان بگیرم تو اسباب کشی احتمالا خراب میشه... و قراره تخت و پارک آرین رو باز کنیم و برا نی نی  استفاده کنیم.

با آرین داشتیم برا نی نی اسباب بازی انتخاب میکردیم که یهو آرین گفت برا منم انتخاب کنیم دیگه و یهویی عصبانی شد و گفت اصلا خودم میرم برا خودم انتخاب کنم و وقتی براش علائم رانندگی رو انتخاب کردیم که بخریم برگشته میگه فقط یه دونه برا من میخری؟ یه لیوان هم براش خریدم و بهم میگه دو تا فقط؟ یعنی حساس شده برا وسایل های نی نی؟

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 و ساعت 18:53 |

سلام دوستان گلم خوبین خوشین؟

 تشکر میکنم بابت کامنتهای پست قبل و راهنماییهای خوبتون خیلی خیلی خوشحالم دوستانی مثل شما دارمکه کلی اطلاعات مفید و خوب در اختیارم گذاشتید

سخنی با نی نی 

نی نی گلم بالاخره ماه هشت هم تموم شد و وارد ماه نه شدیم خوشحالم که هشت ماه رو در کنار هم به سلامتی طی کردیم و مشکل خاصی نداشتیم امیدوارم بقیه راه رو هم که چهار هفته بیشتر نمونده به سلامتی بگذرونیم. دوست ندارم زودتر بیای پیشمون همونجا بمون و بزرگ شو و به موقع بیا پسر گلم

راستش دیروز اوضام خوب نبود شکمم همش سفت میشد و کمی درد داشتم وقت دکتر گرفتم و با مازیار و آرین رفتیم مطب خانم دکتر معاینه کرد و گفت مشکل خاصی ندارم ولی همون که از تخت بلند شدم دوباره سفت شد و بهش گفتم که خیلی موقع ها اینجوری میشه و گفت ممکنه کانترکشن باشه دراز بکش دوباره بیام ببینم.اومد بالا سرم و گفت دعا کن که نباشه چون هنووووووز خیلی زوده که بخوایم عملت کنیم ولی اگه خیلی سفت میشه و همراه با درد هست باید بستری بشی و دارو بگیری.مازیار هم همش اصرار داشت که اگه فکر میکنی حالت خوب نیست و مشکل داری خب بریم بستری شو که یه موقع برا نی نی مشکلی پیش نیاد.دکتر گفت الان خیلی مشخص نیست چون وقتی دراز میکشی شکمت خوبه و سفت نیست برو استراحت کن اگه دیدی خیلی سفت میشه و همراه با درده بیا بیمارستانبهشون گفتم یه سونو هم نوشتن که برم ببینم نی نی مون چقدر بزرگ شده و جاش اون تو چطوره؟

رفتیم سونوگرافی که برای آخرین بار گوگولی رو تو شکمم ببینیم قربونش برم تو ۳۴ هفته و سه روز ۲۷۰۰ گرم وزنش بود و به گفته آقای دکتر سالم سالم بود خدا رو شکر

اومدیم خونه مازیار همه کارا رو کرد و شام رو درست کرد منم استراحت کردم و حالم کمی بهتر شد

و اما اسم نی نی به احتمال ۹۰ ٪ تصویب شد جزو اون اسمهایی نبود که تو این مدت بهشون فکر کرده بودیم یهویی به ذهنم رسید و چند باری تکرارش کردم و خوشم اومد مازیار هم دوست داره و به احتمال ۹۰ ٪ همین بشه... " آرتین "

آرتین گلم چهار هفته بیشتر نمونده بیایی پیشمون و جمع سه نفره مون رو چهار نفره کنی و داداش آرین رو از تنهایی در بیاری تا حوصله اش سر نره و با هم بازی کنین پس مامانی گلم اصلا عجله نکن و به موقع به دنیا بیا تا یه موقع مشکلی نداشته باشیم که بخوای بستری بشی تا همین دیروز قصد داشتم برا زایمان برم تهران در این مورد خیلی خیلی دو دل بودم که چیکااااااار کنم ولی از دیروز که این مشکل برام پیش اومد ترسیدم و میخوام همینجا در کنار مازیار باشم

اینروزها مازیار کاراش خیلی زیاد شده و یه بیمارستان دیگه هم بهش پیشنهاد کار دادن و چند روزیه که تو NICU اونجا کارش رو شروع کرده و رئیس بخش هم شده عزیزم بهت تبریک میگم اگه میخواستم یه موقع تهران هم برم با این شرایط کاری مازیار نمیتونست بیشتر از یکی دو روز پیشمون باشه و تقریبا حدود یکماهی باید اینجا تنها میموند

 بالاخره قسمت نشد برم تهران! آرین شد کاکو شیرازی آرتین هم میشه پسر اهوازی

دیروز هفت ماه کارانه مازیار رو یکجا ریختن به حسابش و خیلی خیلی خوشحال شدیم چقدر خوبه حساب بانکی آدم پر پول باشه... از دیروز کلی نقشه ریختم واسه پولا... به مامانم زنگ زدم میگم میگه دختر ولخرجی نکنی هاااا راس میگه من خیلی ولخرجم ولی تصمیم گرفتیم که قسمت بیشتر قسط خونمون رو که تو کرج خریدیم رو هم با این پول بدیم و کلکش رو بکنیم  کم کم به امید خدا ما هم بشیم صاحب خونه 

دوست دارم یه دستبند بخرم ماه پیش با مازیار رفتیم بازار زرگرها که بخرم خیلی چیزهای شیک به چشمم نخورد ولی یکیش رو کم مونده بود بخرم... که لحظه آخر منصرف شدم خیلی طلا دوست نیستم ولی خب آدم اینو اونو میبینه که طلا میخرن و میندازن یهو هوس میکنه دیگه  خوب شد نخریدم تو این مدت قیمت طلا خیلی افت کرده و اگه خریده بودم الان کلی افسوس میخوردم... نمیدونم الان اگه برم بگیرم موقع خوبیه یا نه؟اگه کسی میدونه لطفا راهنمایی... یه موقع خدا رو چی دیدی روز زن و مادر صاحب یه دستبند شدم

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 و ساعت 17:17 |

سلاااااااااام سلاااااااااااااام دوستای گلم خوبین خوشین؟

اینجانب مامان مریم قلمبه ۷۰ کیلویی در خدمت شما هستم که ماه هشتم رو دارم سپری میکنم و یکمی بگی نگی خسته شدم شبها خوابیدن خیلی سخت شده مخصوصا بیدار شدن های شبانه برا رفتن به دستشویی و یا از این پهلو به اون پهلو رفتن از پسر کوچولوی شیطون بی اسممون هم هر چی بگم کم گفتم اونقدر تو دل مامیش ورجه وورجه میکنه که بعضی وقتها دیگه کم میارم یه دفعه میبینم همزمان به چهار پنج نقطه از شکم مبارکم شلیک میشه تق تق تق تق تق یا اینکه چنان کش و قوس میاد که شکمم رو بیضی شکل میکنه تا جایی که یادم میاد آرین اصلا اینجوری نبود.فکر کنم بر خلاف آرین که خیلی مهربون و آرومه این یکی حسابی شیطون بلا بشه

                

چند تا کار دارم که اینروزها میخوام انجامشون بدم یکی اینکه تصمیم دارم یه سر برم آتلیه و عکس های بارداری یادگاری بندازم چون فکر کنم دیگه آخرین بارداریم باشه یه آتلیه ای اونروز به چشمم خورد که نوشته بود ثبت خاطرات دوران بارداری یه سر باید به اونجا بزنمدوم اینکه قبل آتلیه یکمی به سر و صورتم سر و سامونی بدم میخوام موهامو رنگ یا مش کنم ولی نمیدونم ضرر داره یا نه؟ و کی میتونم این کار رو انجام بدم؟ از دوستان عزیزم که تو این زمینه اطلاعات دارن ممنون میشم راهنماییم کنن؟ 

تصمیم داشتم برا زایمان سزارین برم تهران پیش مامانم اینا و برنامه ریزی هم کرده بودم و چند روز پیش هم رفتیم پیش دکتر فرودگاه که نامه بگیرم یه موقع مشکلی پیش نیاد و گفت اگه مشکل خاصی تو دوران حاملگی تا الان نداشتی نامه رو امضا میکنم و سعی کن قبل از ماه نه دیگه رفته باشیو مشکلی نداره

ولی الان دو روزی هست که منصرف شدم و تصمیم دارم اهواز بمونم احساس میکنم پیدا کردن دکتر جدید و بیمارستان تو تهران کمی برام سخت باشه البته هنوز قطعی هم نشده که حتما بمونم اهواز دوستان عزیزم بیمارستان و دکتر خوب تو تهران اگه کسی میشناسه ممنون میشم راهنمایی کنید؟

در مورد بیهوشی اتاق عمل ایندفعه نمیدونم چرا خیلی دوست دارم بیحسی نخاعی بشم که وقتی نی نی به دنیا میاد اولین نفری باشم که صداش رو میشنوم و میبینمش ولی خیلی میترسم از بیحسی نخاعی شدن و شاهد همه ماجراهایی که تو اتاق عمل میفته مثلا شنیدن صدای کارد چنگال ولی فکر کنم اگر بتونم و شجاعتش رو داشته باشم خیلی عالی میشه مخصوصا که مازیار هم بتونه بیاد اتاق عمل و کنارم باشهدوستانی که بیحسی نخاعی کردن آیا واقعا سخته یا نه مثل بیهوشی معمولیه؟

یه متکای مخصوص دوران بارداری چند وقته میشه خریدم آی حال میده باهاش خوابیدن اولش که خریدم احساس کردم عجب چیز مزخرفیه و چقدر گنده است و جا زیاد میگیره و دوسش نداشتم و نمیتونستم باهاش کنار بیام ولی الان واقعا میفهمم چقدر چیز خوبی هست و اگه نبود چطوری میتونستم با این شکم گنده ام بخوام و توصیه میکنم به دوستان که تو دوران حاملگی حتما تهیه کنن مخصوصا ماههای آخر

و اما آرین گوگولی خودم عشق و نفس زندگیم که عاشقشم و بینهایت دوسش دارم دو تا کلاس که ثبت نامش کردم رو با اشتیاق فراوون میره کلاس زبان که معلمش ازش راضیه و کلاس سفال سازی که با دوستاش تو کلاس گل بازی میکنن و اشکال مختلف میسازن

اونروز کاغذ و قلم آورده بهم میگه مامانی هر چی میگم رو بنویس میخوام نامه بنویسی کلی چیز میز گفته و منم دقیقا هر چیزی گفته رو نوشتم و بعد ازم گرفته و برده داده به مازیار و میگه بگیرش نامه است حالا بخونش و باز دوباره و سه باره و چهار باره هم اومده و گفته براش نوشتم یکیش هم برا دوستش یونا نوشته و یکی دوبار هم رفته وبه مازیار گفته تا مازیار هم گفته هاش رو نوشته که مازیار برگشته بهش میگه بابایی اینجوری نمیشه باید تو هم یه وبلاگی چیزی بزنی و اونجا تایپ کنی و مثل مامانی بشی یه وبلاگ نویس

یکی از نامه های کوتاه آرین (به قول خودش)

"پرینتر یک جزء خانواده است و غذاش همش کاغذه و او همیشه روی میز پیش کامپیوتر هاست و دوست کامپیوتر هاست... پتو ها همیشه دوست دارند بروند روی آدما و خودشون دوست دارند همیشه سرد بمونند..."

 این عکس آرین رو خیلی دوسش دارم یعنی عاشقشم فندق به این خوشمزگی تا حالا دیده بودین؟

                 

                                         

 

+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 12:20 |
  سلام دوستان عزیز

خوبین خوشین؟

ما هم خوبیم خدا رو شکر

چند وقته میخوام بنویسم و مطلب هم زیاده ولی نمیدونم چرا نه وقتش بود و نه حسش 

هفته پیش هفته خیلی خوبی بود و کلی بهمون خوش گذشت بعد از مدتها (سالها) مهمون داشتیم عمو بابک آرین به همراه خانومش فرشته جون... سه روزی مهمونمون بودن و خیلی خیلی از دیدنشون خوشحال شدیم و در کنارشون بهمون حسابی خوش گذشت شوش و شوشتر و ابادان رو با هم رفتیم

                                      آرین و عمو بابک در آبشارهای شوشتر

                

فرشته جون و عمو بابک ممنون که اومدین پیشمون

و اما آرین...

 انقدر دوستداشتنی شده که حد نداره حرفهای قلمبه سلمبه میزنه و دلمو میبره عاشقشم واقعا به نظرم داشتن بچه و بزرگ کردنش یه نعمت خیلی خیلی شیرینیه و لذت بخش خدا رو به خاطر دادن همچین موجود نازنینی روزی چندین بار شکر میکنم

تعطیلات عید تو جاده اندیمشک به خرم آباد طبق راه و روش های بابا جونم که قدیما وقتی بچه بودیم تو جاده ها برامون تونل میخرید و ما کلی خوشحال میشدیم تصمیم گرفتم برا آرین تونل بخرم با دیدن تابلوهای "به تونل نزدیک میشوید" چند تایی قبل از اینکه به تونل ها برسیم برا آرین سفارش تونل دادم و براش خریدم اولش خوشحال بود ولی بعدش ساکت نشسته بود عقب رو صندلیش و تو فکر فرو رفته بود که یهویی گفت: مامانی تو که نمیتونی آخه! تونل بخری تونل مال همه هستاصلا راست میگی یه بار نخر ببینیم تونل خودش میاد یا نه؟!

لباسای نی نی که از mother care دبی خریدم

                  

گل پسر چند وقت بود دندوناش کمی درد میکرد و غذا میرفت لاش گیر میکرد و اذیتش میکرد که چند هفته پیش بردمش دکتر دندانپزشک کودکان و با معاینه آقای دکتر متوجه شدیم که ۵ تا از دندونای آرین خراب هستن و باید عصب کشی و پر بشندکتر منجم زاده دکتر خیلی مهربونی بودن و کلی لپای آرین رو قبل از اینکه کارشون رو شروع کنن کشیدن و بعد از تموم شدن کار آقای دکتر آرین گفت مامانی لپام خیلی درد گرفت هاااا آخه خیلی محکم میکشیدخدا رو شکر آرین از آقای دکتر مهربون خوشش اومد و به راحتی نشست رو صندلی و دو تا از دندوناش رو درست کرد یکیش عصب کشی شد و یکی دیگش پر شد. آخرا دیگه حسابی خسته شده بود و طاقت نیاورد و کمی گریه کردطبق گفته آقای دکتر سه جلسه دیگه باید بریم انشالله که دفعات دیگه مشکلی پیش نیاد... عکس خوشگل مطب عمو دکتر رو دفعه بعدی میزارم

به پیشنهاد لیلی جون مامان یونا گلی برا بچه ها سبیل گرفتیم و چسبوندیم وعکسشون رو گرفتیم و از طریق یکی از دوستای لیلی جون فرستادیم تلویزیون جام جم و عکس آرین و یونا رو  تلویزیون نشون داد خیلی بامزه بود.آرین کلی حال کرد وقتی عکسش رو تو تلویزیون دید و آقای گوینده گفت بابای آرین هم میخواد مثل اینکه شبیه آرین بشه

                 

 کلاس زبان ترم دوم مکالمه گل پسری چند روزی میشه شروع شده و با علاقه زیاد میره و بعد کلاس هم میگه مامانی بیا  ورک بوک رو بنویسیم تیچر گفته همشون رو باید رنگ کنید و بنویسید قربونش برم به کلاس زبان هم میگه پاشو بریم مدرسه دیگه مامانی! 

اینروزها با اومدن گوجه سبز بدجوری هوس کردم و با کلی نمک میخورم چند روز پیش یه دمپایی طبی خریده بودم که تو خونه بپوشم دیشب که پام کردم دیدم نمیره تو پام تعجب کردم یکمی که نگاه کردم دیدم واااااااااای پاهام چقدر ورم کرده کلی تپلی شده و به گفته مازیار زیرش کمی آب جمع شده خیلی ترسیدم! البته ناگفته نمونه بازار آبادان رو هم جمعه که رفته بودیم کلی گشتیم شاید به خاطر اون باشه...امروز وقت دکتر دارم برم ببینم چی میگه اینروزها حسابی سنگین شدم تا حالا ۱۴ کیلو وزنم زیاد شده خیلی شیکمو شدم هر چیزی که میبینم میخورم خیلی بهم میچسبه و لذت بخشه حتی نون و پنیر و گوجه که قبلا اصلا دوست نداشتم الان اونقدر میچسبه که حد نداره

لباسایی که مامان خورشید برا نی نی خریده

در مورد انتخاب اسم هنوز به جایی نرسیدیم و کماکان گل پسرمون اسم نداره اسمهایی که تا حالا به مرحله نهایی رسیدن و دوباره کنسل شدن رو مینویسم البته من پیداشون کردم و مازیار کمی تا حدودی تاییدشون کرده ولی تثبیت نشدن " آراز - رادین - آراد - هیراد  " حالا قراره یه روز سر فرصت با مازیار بشینیم و فکر کنیم

اینا رو هم خودم از اهواز گرفتم واسش

قربونش برم آرین بهش میگم مامانی به نظرت آراز قشنگه یا رادین ؟که اسم داداشی شما رو بزاریم...برمیگرده بهم میگه هر چی تو بگی مامانی همون خوبه و منم دوسش دارموقتی هم میریم اسباب بازی فروشی یا سی دی فروشی براش اسباب بازی بخرم میگم هر چی دوست داری انتخاب کن تا برات بگیرم؟ میگه مامانی هر چی تو دوست داری بگیر برام

هدیه عیدی فرشته جون و عمو به آرین

اینروزها حسابی با ایکس باکس سرگرمه و کلی پیشرفت کرده و مراحل بازیها رو بخوبی حتی بهتر از من و مازیار رد میکنه صبح که از خواب بیدار میشه قبل از هر کاری به طور اتومات مستقیم میره سمت تلویزیون و روشنش میکنه و شروع میکنه به بازی... برای اینکه کمتر بره سراغش یه چند تا کلاس دیگه هم اسم نوشتمش کلاس سفال سازی و نقاشی که امروز ۲ اردیبهشت جلسه اولشهاحتمالا نقاشی رو نبرم چون دو تاشون پشت سر هم هستن و میترسم خسته بشه

حرف زیاده فعلا برا ایندفعه کافیه دوستان اگر کمتر بهتون سر میزنم منو ببخشید سر میزنم ولی کامنت گذاشتن کمی برام سخته چون پشت کامپیوتر زیاد نمیتونم بشینم انشالله بعد به دنیا اومدن نی نی جبران میکنم.

 پ.ن: لباسهای نی نی جون رو لابلای نوشته گذاشتم یه سریش رو از دبی گرفتم یه سریش رو مامان خورشید مهربون خریده و فرستاده و یه سریش رو هم از اهواز گرفتمفکر میکردم زیاد خریدم ولی به نظر میاد کم باشه بازم باید برم خرید

 

+ نوشته شده توسط مریم در شنبه دوم اردیبهشت 1391 و ساعت 9:57 |
 سلام دوستان عزیزم

خوبین خوشین ؟ با سال ۹۱ چه میکنید خوش میگذره؟ حتما همینطوره

             

عیدی مازیار به آرین

و اما مسافرت نوروزی امسال ما بدون برنامه ریزی قبلی در روز ششم فروردین آغاز شد

نیمه اول تعطیلات رو اهواز بودیم مازیار یک روز آنکال بود و ۵ روز پشت سر هم درمانگاه داشت. دید و بازدید خونه لیلی جون مامان یونا رفتیم و فرداش هم اونا اومدن خونمون دو روز به یاد موندنی بود خیلی خوش گذشت کلی صحبت کردیم شام خوردیم بازی کردیم آرین و یونا هم که حسابی آتیش سوزوندن

عیدی مامانی به آرین همون موجود فضایی دیوونه که به سه شکل در میاد

و اما شکل سوم

 روز ششم فروردین ساعت سه و نیم تصمیم گرفتیم آروم آروم با ماشین خودمون راه بیفتیم به سمت تهران ساکمون رو بستیم و حدودای ساعت ۵ بود که وارد جاده شدیم.

                    

سفر ما با سوالات متعدد آرین چهار و نیم ساله باهوش و دوستداشتنی ام شروع شد

مامانی به نظرت کاغذ از چی درست شده؟

من: از چوب

آرین :پس اونوقت چوب از چی درست شده؟

من: از درخت

آرین : درخت از چی درست شده

 از هسته میوه

آرین :مامانی هسته از چی درست شده

من: از میوه درخت

آرین : میوه از چی درست شده؟ 

 از درخت

درخت از چی درست شده ؟ 

 از هسته

پس هسته از چی درست شده از درخت و و و ...

پسرم همه چیزها رو اول خدا درست کرده

آرین : مامانی پس خدا رو کی درست کرده؟ ... خب خدا خودش از همون اول بوده

--------------------------------------------

آرین : مامانی به نظرت این ساختمونها رو کی درست کرده ؟ خدا یا آدما؟

من: خب آدما درست کردن...

آرین : مامانی به نظرت خدا چیزهای سخت رو درست کرده ؟ یا آدما؟؟

--------------------------------------------------------

آرین : مامانی شیر دستشویی رو کی درست کرده؟.... من: آدما درست کردن

آرین : خب اونوقت از چی درست کردن

من: خب عزیزم از آهن

آرین : آهن رو کی درست کرده؟

من: آدما از معدن آهن استخراج کردن

آرین : معدن آهن رو کی درست کرده

من: خب معدن آهن رو از کوه و کوه رو هم خدا درست کرده

آرین: آهان پس خدا چیزهای سخت رو درست کرده 

و سوالات زیادی از این قبیل که اینروزها آرین ازمون میپرسه

----------------------------------------------------------------

                 

سه چهار ساعتی تو راه بودیم از شوش و اندیمشک گذشتیم و رسیدیم به استان لرستان و شهر خرم آباد... ورودی شهر نقشه گرفتیم و دنبال هتل بودیم که شب رو خرم آباد بمونیم هر هتلی رفتیم پر بود هتل آخری که رفتیم هتل شهرداری خرم آباد بود که از قضا از همشون هم بزرگتر بود خدا خدا کردم که جا داشته باشه وگرنه باید میرفتیم مهمانسرا یا اینکه در نهایت تو چادر میخوابیدیم

خدا حرف دلم رو شنید و اتاق خالی تو هتل شهرداری گیرمون اومد پذیرش گفت اینجا هم رزرو بوده ولی مسافراش نیومدن و داد به ما ساعت حدودای ۱۱شب بود که اتاق رو تحویل گرفتیم و رفتیم داخل   

نمایی از بافت قدیم شهر خرم آباد از بالای قلعه فلک الافلاک

 

خدا رو شکر اتاقش تر و تمیز بود و تخت هاش راحت بودن شام خوردیم و خوابیدیم فردا صبح زود بعد از خوردن صبحانه رفتیم به سمت قلعه فلک الافلاککه یکی از جاذبه های توریستی خرم آباد هست قلعه زیبایی بود از داخل قلعه و موزه دیدن کردیم 

تقریبا شلوغ بود مسافرا زیاد بودن یکی دو ساعتی اونجا بودیم و بعدش راه افتادیم به سمت جاده و پیش به سوی همدان.دو سه باری من قبلا با بابام اینا همدان و غار علیصدر رفته بودم ولی مازیار نرفته بود و تعریفش رو زیاد براش کرده بودم و برا آرین هم خیلی جالب بود که غار ببینه و تا برسیم همدان مدام در مورد غار سوال میکرد که چه حیوونهایی تو غار زندگی میکنن ؟ غاز چه شکلیه؟ خفاش هم توش هست؟

عصری رسیدیم همدان و اولین هتلی که رفتیم خدا رو شکر جا داشت هتل بابا طاهر نزدیک آرامگاه باباطاهر...هتل ۵ ستاره خیلی خوبی بود تا رسیدیم اتاق من افتادم رو تخت و استراحت کردم و آرین همش میگفت مامانی وان رو پر کن میخوام برم حموم بعد از استراحت دوتایی با آرین رفتیم حموم و وان رو پر کردیم و دوش گرفتیم

                

شب بعد از حموم کردن رفتیم پایین رستوران شام بخوریم که عمو قناد رو دیدیم و با آرین سلام احوالپرسی کرد و ولی آرین خیلی نشناختشونشام خوشمزه ای بود سلف سرویس بود ولی من شوید باقالی پلو با گوشت و مرغ خوردم واقعا خوشمزه بود و خیلی چسبید جای دوستان خالی

                    

بعد از شام رفتیم شهر رو دوری زدیم و سمت گنجنامه و آبشارو عباس آباد رفتیم هوا وحشتناک سرد بود و من لباس گرم برا خودم نبرده بودم برا آرین هم کلاه نبرده بودم ولی چون فردا قرار بود بریم غار علیصدر مجبور بودیم همون شب همه جا رو ببینیمپتو رو پیچیدم دور سرم و روسریم رو هم بستم سر آرین و سه تایی رفتیم سمت آبشار و گنجنامه شب حدود ساعت ۱۲ بود ولی تقریبا شلوغ بود و خیلیا میرفتن بالا سمت آبشار کنار رودخانه و کوهش کلی برف بود و جوونها آتیش روشن کرده بودن جای خیلی قشنگی بود فکر کنم تابستونش خیلی با صفا باشه

               

آرین با شال مامانی

میدان شیر سنگی و بوعلی سینا رو از داخل ماشین تماشا کردیمفردا صبح بعد از صبحانه راه افتادیم به سمت غار علیصدر که ۷۰ کیلومتری با همدان فاصله داشت.

حدودای ظهر بود که رسیدیم غار با ۱۰ سال پیش که با بابا اینا رفته بودیم خیلی فرق کرده بود همه چی تغییر کرده بود محوطه اش کلی هتل و سوییت و رستوران ساخته بودن داخلش هم فرق کرده بود مدل پله ها و قایق هاش هم عوض شده بود به نظرم اومد خیلی منظم تر از قبل شده بود

داخل غار خیلی با صفا بود آرین بسیااار لذت برد داخل قایق بودیم که یه خانمی از یه قایق دیگه که از روبرومون میومدن آرین رو شناخت و گفت آریــــــــــــــن! منم تعجب کردم و فکر کردم یکی از دختر های فامیله برگشتم که نگاه کنم ببینم کیه نشناختم  که خانومه روبه من گفتن اسمش آرینه؟ منم گفتم بله و ایشون بهم گفتن من وبلاگتون رو میخونم... ولی دیگه قایق هامون خیلی از هم دور شدن و نتونستیم سلام احوالپرسی کنیم

                

ولی خیلی جالب بود و کلی سورپرایز شدیم ... که آرین رو از رو عکسهاش شناخته بودندوست جونی وبلاگی خوبی؟

                 

وقتی قایق سواری تموم شد آرین گفت مامانی این قایق ها خیلی تند تند میرفتن و من نتونستم گوسفند و مار و سوسمارهای رو سقف رو ببینیم ولی قایق وارونه رو تونستم ببینم.هر جایی هر نوشته ای میومد ازم میخواست بخونم که چی نوشتهحتی آیات قران رو هم که میخوندم میگفت یعنی چی و معنیش رو هم تا حدی که میشد براش توضیح میدادم

 

عصر حول و حوش ساعت ۵ از غار علیصدر به سمت تهران راه افتادیم شام خونه مامانم اینا دعوت بودیم حدودای ساعت ۱۰ بود رسیدیم تهران مامانم زحمت کشیده بود و به رسم شب عید شهرمون غذای شب عید رو که چهار خورشت (ماهی دودی - کوکو-قیمه-مرغ) هست درست کرده بود خیلی خوشمزه شده بود آرین از دیدن خاله ها دایی جون و بابا جون و مامان خورشید خیلی خوشحال شده بود و تا نصفه شب بیدار بود و باهاشون صحبت و بازی میکرد

              

موزه خرم آباد

چه جایزه ای گرفته بودن برا آرین "خاله نسیم و دایی و مامان خورشید" دستشون درد نکنه فوق العاده بود یه بسکتبال میشه گفت خانوادگی ... مازیار به کمک دایی حمید رضا سر همش کردن و دو روزی که اونجا بودیم همه با آرین در حال بازی کردن بودن و به آرین خیلی خوش میگذشت.بابا جون به من و مازیار عیدی ربع سکه داد و کلی سوغاتی هم از ترکیه آورده بودن دستتون درد نکنه

دو روز تهران بودیم روز سوم رفتیم کرج پیش خانواده بابایی و تبریک سال نو و دو روزی که اونجا بودیم هم خیلی خوش گذشت و آرین کلی عیدی گرفت دست همگی درد نکنه مامان شهین و بابا جون به من و مازیار هم ۱۰۰دلاری عیدی دادن دستتون درد نکنهآرین و فرهان یک ساعتی در کتار هم بودن و بازی کردن و خیلی بهشون خوش گذشت.

عیدی مامان شهین به آرین... اسباب بازی خیلی جالبیه کلی مشغول شدیم تا سوسمارهامون توپها رو بخورن

روز دوازدهم فروردین از جاده قم- اراک به سمت اهواز حرکت کردیم و شب رو خرم آباد تو همون هتل شهرداری بودیم و فردا صبح به سمت اهواز حرکت کردیم و بعد از ظهر رسیدیم خونه و سیزده رو تو راه بدر کردیم سبزمون رو که مازیار گذاشته بود گذاشتیم رو ماشین و تو راه افتاد تو جاده و سیزدهمون هم بدر شدتعطیلات خیلی خیلی خوبی بود و خدا رو شکر به سلامتی رفتیم و برگشتیم نی نی مون هم تو سفر ۲۸ هفته بود و فکر کنم به اون هم خوش گذشت چون تو راه اذیت نشدم و در کل خدا رو شکر خیلی خوب بود هم خانواده هامون رو دیدیم هم یه هوایی عوض کردیم

بقیه کادو های عیدی آرین رو به همراه وسایل نی نی تو پست بعدی میزارم

 

+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 و ساعت 15:6 |