تبليغاتX
آرین ومامانی
سلام دوستان خوبین؟

یکشنبه تعطیلی خونه بودیم اول خواستیم بریم یه سر بندر امام ولی منصرف شدیم و ترجیح دادیم بمونیم خونه و کمی مطالعه و استراحت کنیم

بعد از ظهر دو ساعتی رفتیم پیاده روی خیلی عالی بود کلی صفا کردیم پارک به اون بزرگی ته کوچمون و رودخانه کارون به اون بزرگی هوا به این عالی نعمت های به این خوبی استفاده نمیکنیم ! ولی دو ساعت پیاده روی امروز کنار کارون حال داد.آرین پا به پای ما میومد و وسطهای پیاده رویمون با وسایلهای ورزشی مثل ما ورزش میکرد ولی آخرا حسابی خسته شده بود و نمیتونست بیاد که سوار کول بابا مازیار شد و یه قسمتی از مسیر رو خستگی در کردبرای اولین بار بود به دلخواه خودش سوار چرخ فلک های کوچیک عمو چرخ فلکی شد و خیلی خوشش اومد و کلی میخندید و با بچه ها دوست شده بود

 

کرج و تهران خیلی خوش گذشت مامی جونم به در خواست من یکروز سبزی پلو با ماهی سفید برام درست کرد و یکروز هم که مهمان داشتیم شوید باقالی پلو با ماهیچه... واقعا هر دوتاشون خیلی بهم چسبید و عالی بودن دستت درد نکنه مامی جون مهربونم

مامی مهربونم برا نی نی جدید کلی لباس خریده خیلی نازن...دستت درد نکنه ولی من زیاد خرید نکردم احتمالا اسفند ماه یه سر بریم دبی خریدهام رو گذاشتم از اونجا بکنم

عمه نوشین برگشت سوئد دلمون براش خیلی تنگ میشه...دو سه روزی پیشش بودیم و آرین خیلی کیف کرد و همش چسبیده بود به عمه و جدا نمیشد عمه جون یه اسباب بازی خیلی خوشگل براش آورده بود که تصاویر رو سه بعدی نشون میده...ممنون عمه نوشین گل

امروز برا چکاپ رفته بودم دکتر که گفت همه چی خوبه و قرص ففول برام نوشت و گفت فولیک اسید و مولتی ویتامین پرنتال هم دیگه نخورم و دستگاه گذاشت که صدای قلب نی نی رو بشنویم که با هزار زحمت تونست گیرش بیاره خانم دکتر میگفت نی نی تون خیلی شیطونه یه جا بند نمیشه و همش در حال وول خوردنهخدا به دادمون برسه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 2:16  توسط مریم  | 

سلام دوستان عزیزم

خوبین خوشین؟

بازم ممنونم بابت کامنت های پر مهرتون

طبق برنامه الان باید کیش بودیم ولی برنامه مون بهم خورد و مجبور شدم برم همه بلیط ها رو پس بدم با مرخصی مازیار بنابه دلایلی موافقت نشد و برنامه کیشمون عقب افتاد و فردا (پنجشنبه) قراره بریم تهران و کرج اهواز به کیش هم دو روز بیشتر پرواز نیست و برناممون روز دیگه ای جور نشد.

                          

چند روز پیش با ماه چهارم خداحافظی کردم و وارد ماه پنجم شدم در عرض یکهفته باورم نمیشه انقدر فرق کرده باشم مثل اینکه نی نی داره بزرگ میشه تنها مشکلی که اینروزها دارم فقط وقتیه که شیر نمیخورم یا کم میخورم ماهیچه هام کش میاد و یا اینکه بد جوری میگیره و با خوردن یکی دو لیوان شیر خوب خوب میشم مجبورم روزی دو سه لیوان شیر بخورم

یادمه وقتی آرین رو باردار بودم کلی ذوق داشتم براش چیز میز بخرم ولی الان اصلا ذوق و شوق ندارم تا اینکه مازیار گفت برو برا این نی نی هم لباس بخر گناه داره هیچی نداره ها و منم رفتم چند تیکه لباس زیر براش گرفتم ولی اونروز اولین چیزی که با ذوق و شوق براش خریدم پاپوش بود خیلی ناز بود و آرین هم خوشش اومد و منم خریدمش خیلی نازه اینم عکسش کنار پیشی که خاله لیلا جون برا تولدش خریده بود به نظرتون پای نی نی میشه آخه خیلی کوشوله

               

به آرین میگم میخوای بپوشی ببینی اندازه ات هست یا نه؟ میگه نه بابا! خیلی کوچیکه آخه دیشب امتحانش کردم 

آرین و حرفهای خوشمزه اش:

من: بعد از کلی انتخاب کردن اسم برا نی نی و حذف و اضافه کردن یه اسمی به فکرم رسید که خوشم اومد و برگشتم به آرین گفتم آرین اگه گفتی اسم نی نی مون تا الان چی شد؟    "فراز"

آرین: باشه مامانی هر چی تو بگی! منم قبول میکنم آخه دوستت دارم اگه قبول نکنم یعنی دوستت ندارم

..........................................................

آرین: داره MBC3 کارتون میبینه یهو اومده بهم میگه مامانی هندونه داااااااااااااریم؟

من: نه پسرم نداریم ولی خربزه داریم میخوری برات بیارم؟

آرین: نه نمیخورم! هندونه میخوام آخه الان تو کارتون هندونه نشون میداد دهنم بد جوری آب افتاد

............................................................

ساعت یک و نیم نصفه شبه من پشت کامپیوترم ...مازیار پشت میز داره سوال طرح میکنه... آرین میره برا خودش کارتون پووو رو میزاره ومیشینه ببینه تا کارتون شروع میشه برگشته میگه میدونی مامانی خیلی خوابم میاد ولی هر کی داره یه کاری میکنه منم مجبوووورم! کارتون ببینیم چی کار کنم دیگه! مجبورم

.........................................................

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 20:45  توسط مریم  | 

سلام دوستان عزیزم

ممنونم از تبریکات صمیمانه تون

خوشحالم که تو دنیای مجازی دوستهای خاموش و روشن خوبی مثل شماها دارم خیلی دوستون دارم ممنونم از کامنتهای پر مهرتون

خیلی از دوستان میخوان بدونن نی نی مون چیه؟دختره یا پسر

بعضی ها تعجب کرده بودن که نی نی دومی تو راهی داریم!

نظر شخصی من از اول این بود که تک فرزندی زیاد فکر جالبی نیست و دردسرهایی در آینده هم برا فرزند و هم والدین داره بنابراین همیشه به فکر بچه دوم بودیم ولی زمانش رو دقیق نمیدونستیم که کی باید اقدام کنیم و چند سال بینشون فاصله سنی باشه

بلافاصله پشت سر هم رو هم دوست نداشتمچون هم خودم آمادگیش رو نداشتم و هم احساس میکردم به آرین شاید ظلم باشه و نتونم بهش برسم به همین دلیل زودتر اقدام نکردم تا آرین به سنی برسه که خودش تقریبا مستقل بشه که همینطور بوده و به خوبی همه چیز رو قبول کرده و مشتاقانه منتظره  چند ماهه دیگه یه همبازی براش بیادو از این فاصله سنی که تقریبا ۵ سال میشه راضیم

خدایا شکرت بابت نعمت بزرگی که بهمون عطا کردی خودت مواظبش باش تا صحیح و سالم بیاد پیشمون 

سه ماهه اول بارداری رو خدا رو شکر بدون هیچ مشکل خاصی پشت سر گذاشتم و هیچ ویار خاصی نداشتم حالت تهوع هم جز یکی دوبار اون هم به خاطر غذاهای هواپیما که تو سفر قبلیمون به تهران خورده بودم اتفاق افتاده بود.دکتر رادیولوژیستم یکی از همکارهای مازیار هست که دوست صمیمی هم هستن و خیلی از این بابت خوشحالم.تو این مدت سه بار سونوگرافی رفتم که دفعه آخر جنسیت بچه تو هفته ۱۴ مشخص شد و دکتر میگفت با این دستگاه پیشرفته ای که من دارم اگه هفته ۱۲ هم میومدین من بهتون میگفتم بچتون چیه؟

و اما نی نی مون خدا رو شکر به گفته آقای دکتر سالمه و قلبش تند تند میزنه و کمی شیطون تشریف داره! خیلی دوست داشتم حالا که یه گل پسری مثل آرین دارم دومین بچمون دختر باشه ولی نی نی مون یه گل پسر تشریف داره مثل داداشش آرین و از این بابت خوشحالم و از خداوند میخوام بچه ای سالم بهمون بده

آرین خیلی خوشحاله از همون اولش هم میگفت مامانی کاشکی نی نی مون پسر باشه و وقتی که شنید قراره یه داداش کوچولو تا چند ماه دیگه به خانواده مون اضافه بشه بیشتر خوشحال شد

الان که تو ماه چهارم هستم تا حالا کسی بهم نگفته که باردارم آنچنان تغییری نکردم فقط یکمی شکمم بزرگ شده که اونم زیاد مشخص نیست

اسم آرین رو من انتخاب کردم و خیلی دوسش داشتم و مازیار هم تایید کرد حالا برا اسم نی نی  هیچ اسمی به دلم نمیشینه و دوست ندارم.ایندفعه انتخاب اسم رو گذاشتیم در اختیار مازیار که یه اسم خوشگل پیدا کنه والبته مورد تایید منم باشه.

ممنون میشم پیشنهاد اسم بهمون بدین

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 0:25  توسط مریم  | 

سلام دوستان عزیزم

خوبین خوشین سلامتین؟

خدا رو شکر بد نیستیم و روزگار بر وفق مراده

ولی یک هفته یا بیشتره که مثل خیلی ها درگیر سرماخوردگی و آنفولانزا شدیم اول آرین مریض شد همراه با تب که جز شیاف چیز دیگه ای دوست نداشت. لب به شربت اصلا نمیزنه! به قول خودش فقط موشک (شیاف)! خیلی ضعیف شده و لب به غذا نمیزنه و حالش از هر چی غذا هست به هم میخوره فقط اگه بخوام به زور بهش غذا بدم درخواست برنج خالی میکنه... بعد آرین هم من حسابی مریض شدم و گلو درد و بدن درد دارم...برای اولین بار آش شلغم درست کردم خیلی خوشمزه شده بود و خوردیم آرین کمی خوب شده و فقط سرفه هاشه که خیلی اذیتش میکنه مخصوصا موقع خواب که شربت سودوافدرین با هر ترفندی بهش میدم و خوب جواب میدهیا باهام همکاری میکنه و یک سی سی یک سی سی بهش میدم و بعد هر سی سی آب میخوره یا اینکه به زور میریزم تو دهنش... ولی خیلی عالی جواب میده تا میخوره دیگه از سرفه خبری نیست و تا خود صبح میخوابهمرسی بابایی مهربون

عمه نوشین عزیز آرین به خاطر تعطیلات ژانویه حدود یکماهی اومده ایران و هفته دیگه قراره بریم کرج خیلی دلمون براش تنگ شده مخصوصا آرین که هر چند وقتی گوشی بابایی رو برمیداره و به سوئد زنگ میزنه و حال عمه رو میپرسه قرار بود وقتی عمه جون اومد با همدیگه همگی بریم کیش و آرین هم زنگ میزد به عمه و میگفت عمه ما داریم میریم کیش شما هم بیایین با بابا جون و مامان شهین...باشه؟

ولی عمه اینا براشون کاری پیش اومد و سفرمون کنسل شد ولی چون خیلی به آرین گفته بودیم که میریم کیش و اونم منتظر بود به همین خاطر تصمیم گرفتیم سه تایی با هم بریم که چند روز پیش رفتم و بلیط هامون رو خریدم که رفتمون اهواز به کیش باشه و برگشتمون کیش به تهران

به آرین میگم دیگه عمه اینا نمیان کیش ما خودمون میریم بهم میگه خب ما اول بریم پیش نوشین بعد بهش بگیم تا با هم بریم کیییییش ...باشه مامانی؟ 

و اما یه خبر مهم که نشده بود زودتر راجع بهش تو وبلاگ آرین بنویسم

راستش من از دوران بچگی عاشق بچه بودم دقیقا مثل مامانم که عاشق بچه هاست و خودش میگه اونقدر بچه دوست داشتم که میخواستم دور و برم پر بچه باشه واسه همین آرین سه تا خاله داره و یک دایی! ما هم فکرامون رو کردیم دیدیم یک بچه که کافی نیست و آرین شدیدا به یک همبازی نیاز داره عاشق همبازیه چند وقت پیش که همش میرفت خونه همسایمون دنا و شبها هم نمیشد بیارمش خونمون و یا وقتی میریم کرج همش دنبال اینه که بره پیش فرهان و بعضی اوقات هم نمیشه که بره و مجبور بودم جلوش رو بگیرم که کلی بینمون دلخوری پیش میومد و خودم عذاب میکشیدم و دلایل متعدد دیگری که عزممون رو جزم کردیم تا یه نی نی که دوست آرین باشه براش بیاریم که با هم بتونن در آینده همبازی باشن...انشالله تا ۵ ماه دیگه یه مهمون کوچولو به خانواده ۳ نفری ما اضافه میشه و از این بابت هم من و مازیار و هم آرین خیلی خوشحالیم

کلی ماجرا داریم با آرین سر نی نی تو شکم مامانی

بهم میگه مامانی جیگر نخوریا بچه ات سیاه میشه!(فروشنده یه مغازه ای داشت در مورد این چیزا باهام صحبت میکرد که ووروجک شنیده بود)

مامانی این چیزای سنگین رو برندار برات خوب نیست!

انشالله تو پستهای بعدی راجع بهشون مینویسم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 12:3  توسط مریم  | 

 سلام دوستان عزیزم

خوبین خوشین؟

پاییز ۹۰ هم با خوبی و خوشی گذشت و زمستان دوستداشتنی از راه رسید شب یلدا سال ۹۰ رو در کنار دوستانمون سپری کردیم و بسیاااااااار خوش گذشت در کنار یونای عزیزم و مامان و بابای مهربونش

 

                                        دوستان گلم یلداتون مبارک

                     

با لیلی جون مامان یونا خان چند روز قبل از شب یلدا قرار گذاشتیم شب رو در کنار هم با هم باشیم و اولش قرار شد که خونه ما بیان ولی بعد از کلی صحبت و بحث زحمت افتاد گردن لیلی جون و ما مهمون خونشون بودیم.

 

امسال خیلی دوست داشتم هندونه بخرم و تزئین کنم که به لیلی جون گفتم پس هندوانه شب یلدا با من که دوست عزیزم قبول کرد با کمک مازیار جونم هندونه شب یلدا رو به شکل سبد درست کردیم آرین هم خیلی دوست داشت موقع درست کردن کنارمون باشه ولی چون صبحش تو جشن مهد کودک شرکت کرده بود عصر چند ساعتی خوابید و وقتی بیدار شد و هندونه رو تو یخچال دید کلی ذوق زده شد و خوشش اومده بود.

 

خونه لیلی جون خیلی خیلی بهمون خوش گذشت آرین و یونا حسابی با هم بازی کردن لیلی جونم کلی زحمت کشیده بود و برامون میگو درست کرده بودن که بسیااااار لذیذ شده بود تا حالا اینقدر میگو نخورده بودم کلی خوردم و چسبید ناگفته نمونه که بابا سعید یونا جون هم یه سس بسیاار خوشمزه در کنار میگو درست کرده بودن که خوشمزه گی غذا رو دو چندان کرده بودمنم آش دوغ درست کرده بودم و برده بودم که سر سفره شام شب یلدا سال ۹۰ رو سپری کردیم و خیلی خوش گذشت لیلی جونم ممنون بابت همه چیز

                   

           ژله انار که لیلی جون زحمت کشیده بود و درست کرده بود خیلی خوشمزه بود

 

چند وقتیه یه مهد کودک پیدا کردم که شیفت بعد از ظهر هم داره حتی ساعتی هم بچه ها رو قبول میکنه که چند روزی عصر ها بعد ناهار آرین رو میبردم اونجا تا با همسن هاش ساعاتی رو بگذرونه که برا شب یلدا جشن داشتن که ثبت نام کردم و آرین هم تو جشن شرکت کرد و به گفته خودش خیلی بهش خوش گذشته بود و با یه دختری دوست شده بود که میگه مامانی چشاش هم آبی بود.

 

یکروز قبل از شب یلدا تو یکی از خانه های بازی اهواز برا شب یلدا جشن بود که با لیلی جون یونا و آرین رو بردیم و بچه ها لباسهای روباه و شیرشون رو پوشیدن و کلی جالب شد

                

همه بچه ها نگاهشون میکردن و خوششون اومده بود آرین لباس روباهیشو که از تهران براش خریده بودم خیلی دوست داشت و تهران میپوشید و با خاله ها جنگ میکرد.اینجا تو جشن هم که پوشیده بود کلی ذوق داشت.

                 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 20:45  توسط مریم  |