X
تبلیغات
Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie First Birthday tickers آرین و مامانی و آرتین
نزدیک انتخاباته و همه چی قاطی پاطی منظورم اقتصاده مملکتمونه!سکه ارز سهام

منم که سرم حسابی به خرید و فروش سهام ها گرمه

صبح ساعت 8 با چشای خواب آلود پشت کامپیوترم تا ساعت 12 ظهر که تموم بشه

بعضی وقتها که تو سودم خوشحال و شاد و خندانم

بعضی وقتها که میرم تو ضرر سرم از شدت درد منفجر میشه و حوصله هیچ کاری رو ندارم حتی همین وبلاگم!

ولی در کل بازیه خوبیه بالا پایینش حال میده !

هم پول توش هست و هم ضرر ! باید آدم ریسک پذیری باشی که بتونی دووم بیاری تو این بازار بورس

به امید پیروزی و موفقیت برای همه دوستانم


+ نوشته شده توسط مریم در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392 و ساعت 12:21 |

سلام مهربونا خوبین؟

ما هم خوبیم خدا رو شکر

بالاخره دیروز فرصتی شد و رفتیم نمایشگاه کتاب روز آخرش بود  از بس اینروز ها سرم شلوغه که وقت نمیکنم! اول رفتیم قسمت کتب خارجی که بابا مازیار کتابهایی که مد نظرش بود رو بخره که دیدیم رو دیوار غرفه ها چسبوندن که به اعضای هیئت علمی و اساتید اگر کتابهای تاریخ جدید ۲۰۱۲ بخرن بن میدن که شامل حال ما هم شد و با خرید دو عدد کتاب دو تا بن ۵۰ تومنی نصیبمون شد و با اون دو تا بن رفتیم سمت غرفه کودک و نوجوان و کلی کتاب برا آرین خریدیم که دیگه شبا موقع خواب کتابهای تکراری نخونیم!

                         

                                    آرین در نمایشگاه کتاب و نمایش عروسکی

                       

تو این مدتی که دنبال مدرسه رفتم برا آرین خیلی خسته شدم تا جایی که دیگه خیلی از مدرسه ها رو بیخیال شدم اول نزدیکترین ها رو رفتیم که یکیشون  رو از نظر ظاهری که بزرگ و شیک بود مورد پسندمون شد والعصر!ولی وقتی برا مصاحبه رفتیم اصلا از نوع پرسش و برخوردشون خوشم نیومد ! بعد از یکی دو روز زنگ زدن که آرین قبول شده مدارکش رو ببریم که گفتم جای دیگه میخواییم ثبت نام کنیم

بعد سراغ مدارس کمی دورتر از خانه مان رفتیم و تو جلسه مصاحبه شون شرکت کردیم که خوب بود و راضی کننده!که وقت گذاشتن برا تست از آرین که هر دو تا رو قبول شد و  بعدش وقت گذاشتن برا مصاحبه با مدیر که دیروز پند رو رفتیم و با مدیر خوش وبشی کردیم و امروز زنگ زدن که پسرتون قبول شده اگه دوست داشتین برا ثبت نام تشریف بیارین!

                

 از محیط مدرسه پند خوشمون اومده بود بزرگ و تمیز مدرسه هوشمند هم هست ولی دیروز فهمیدیم که قراره جاشون عوض بشه! و استیجاری هستن که کمی دو دل شدیم! البته مدیر مدرسه میگفتن که مدرسه ای که قراره بریم خریدیم و بزرگه و خوب!  

               

آرتین جونم و اسباب بازی جدیدی که بابایی براش از اهواز سوغاتی آورده و برا آرین هم لگو فضایی که خیلی دوست دارن و مشغولن

مدرسه توسعه هم مرحله اول قبول شدیم برا مرحله بعدی شنبه هفته بعد باید بریم  تعریفشو از دوستان شنیدم ولی وقتی مدرسه رو رفتیم دیدیم محیطش بزرگ و دلباز و با صفا بود ولی ساختموناش کانکس بود حالا شنبه بریم ببینیم چی میشه!

                 

مدرسه مفید رو هم که تو وبلاگ آزاده جون دیدم که روش مونته سوری هست اونم پیش ثبت نام کردیم و رفتیم برا جلسه مصاحبه که مصاحبه ها اکثرا گروهیه و خانواده ها میان و مدیر یا ناظم در مورد کلیات مدرسه صحبت میکنن! از در که وارد شدیم فهمیدیم که به دردمون نمیخوره مدرسه خیلی مذهبی بود و اکثرا خانومها چادری بودن و مدیر در حین صحبتهاشون همش میگفتن که مدرسه ما بر پایه آزادیه و بچه ها هر کاری دلشون بخواد میکنن و از این حرفها! ولی... !

نمیدونم با روش مونته سوری آشنایی دارین یا نه! روش خیلی خوبیه که الان اکثرا تو خیلی کشورهای غربی پیاده میشه ولی متاسفانه تو کشور ما چند تایی که مدرسه مونته سوری هست افتاده دست یه قشر خاصی! و به گفته خودشون به آزادی تو مدرسه خیلی اهمیت میدن ولی اولیا بچه ها موظفند چادر سر کنند و یا اینکه مقنعه که موهاشون بیرون نباشه!!!! اینم یه جور آزادیه دیگه بالاخره!!!

 آرین همچنان کلاس اسکیت رو میره و پیشرفت خوبی داشته و خیلی کلاسش رو دوست داره معلم اسکیت آرین اصرار میکنه که شما هم بیایین و با آرین جون با هم تمرین کنین یادتون باشه آرتین که هنوز به دنیا نیومده بود من یه ترمی رفتم و بعد که باردار شدم ولش کردم حالا فعلا دو دلم که برم یا نه! امروز اسکیت هام رو آزمایشی میبرم که آزاد اسکیت کنم

کارت عضویت باشگاه انقلابم هم حاضر شد و گرفتم دیگه به خاله نسیم زحمت نمیدیم و خودمون میریم! اونقدررررررررر ورزش ها ی مختلف زیاده که آدم دلش میخواد همه رو ثبت نام کنه هم آرین و هم خودم !

کلاس فوتبال و بسکتبال رو هم یه سری زدیم خیلی عالی بودن فوتبال که از تابستون قراره شروع بشه و بسکتبال هر وقت ثبت نام کنیم جلسه اولش شروع میشه حالا نمیدونم مازیار میگه خسته اش نکن ولی آرین میگه همه رو ثبت نام کن مامانی خیللللللللللللی خوبه من دوست دارم

دیشب موقع شام آرین رو صدا زدم پسرم بیا شام ! که داشت کارتون میدید برگشته بهم میگه مامانی میشه غذام رو یه جایی سرو کنی که هم بتونم بخورم و هم کارتون ببینم !

آرتین تنبل خان هنوز کامل راه نمیره همون هفت هشت قدم میره وقتی هم که بخواد بیاد سمت من دو سه قدم که میره بقیه راه رو خودشو پرت میکنه تو بغلم ای جوووووووونم عسل من بووووووسعاشقتم

               

پ.ن: بعضی دوستان کامنتهایی میزارن که خوشایند نیست !و واقعا جای تاسف داره! دوستان عزیزم اینجا خانه مجازی شخصیه منه هر چی دوست داشته باشم مینویسم و هر کامنتی رو که بخوام تایید میکنم و هر کی نوشته هام رو دوست نداره خواهشن نخونه! ممنون از همکاریتون

 

+ نوشته شده توسط مریم در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392 و ساعت 16:13 |

سلام دوستان گلم

ممنونم از تبریکات پر از مهر و صمیمانه تون

آرتین ما دیروز شنبه ۱۴ اردیبهشت دو روز مانده به ۱۱ ماهگیش هفت هشت قدمی راه رفت و مورد تشویق و سوت و هورااااااااا خاله ها و مامان خورشید و بابا جون و دایی جون مخصوصا آرین شد نازی آرتینم بعد از تشویق شدن کمی ترسید و لب و لوچه اش رو جمع کرده بود و بهت زده همه رو نگاه میکرد که یکی یکی همه گرفتنش و محکم فشارش دادن و بوسیدنش و چندین چند بار گذاشتیم که راه بیاد هر دفعه چند قدمی راه میرفت و میفتاد یک هفته ای میشه که بدون کمک وایمیستاد و امروز راه افتاد

 

              

عزززززززززززززززیز دلم راه رفتنت  مبارکت باشه قدمهایت همیشه استوار

ظهر "روز مادر" بابا مازیار از اهواز اومد و من و آرین و آرتین رفتیم فرودگاه دنبالش و از اونجا مستقیم رفتیم کرج شب پیش مامان شهین و بابا جون بودیم و شام رو رفتیم رستوران ارکیده شعبه کرج که خیلی خوش گذشت مخصوصا به آرین و آرتین کلی تو فضای بازیش بازی کردن و لذت بردن غذا هم شاندیز سفارش دادیم خوشمزه بود

از طرف موسیقی پارس به جلسه ای دعوت شدیم که آشنایی بیشتر اولیا با هم و و با مربیان زحمت کش و دوستداشتنی بود همچنین آموزشهایی که طی دوسال قراره به بچه ها بدن رو هم توضیح دادن که تو طول ۸ ترم چه کارهایی قراره بکنن که دو ترم اولش بازی و موسیقی هست و از ترم سوم بلز و چهارم فلوت شروع میشه

آرین که خیلی خیلی کلاسش رو دوست داره و هر دفعه با اشتیاق میره و میگفت مامانی هر دفعه یه جایی میریم جلسه اول رفته بودیم جنگل و آقا فیله و طوطی با هم حرف میزدن و جلسه دوم رفتیم جاده و داستان موش و گربه بود و میپریدیم اینور اونورجلسه سوم یادش نبود 

           

به پیشنهاد خاله نسیم گل رفتیم باشگاه انقلاب و تو جاده سلامتش با آرین و آرتین کمی پیاده روی کردیم و هوا خوردیم عالی بود ملس و دوستداشتنی به نسیم گفتم یه سر بریم آکادمی اسکیت ببینم شرایطش چطوره که رفتیم و آرین رو ثبت نام کردم محیطش عالی بود یه فضای سرپوشیده بسیاااااااار بزرگ که آرین خیلی دوست داشت 

 اولین جلسه رو پنجشنبه به همراه بابایی رفتیم و کلی بازی کرد و مربی خیلی ازش راضی بود و آخر هم جایزه اش یه بازی بود که با بچه ها انجام دادن خانم مربی کاسه های پلاستیکی رو پرت میکرد وسط سالن و بچه ها باید میرفتن و جمع میکردن که آرین خیلی دوست داشت و وقتی کلاس تموم شد حاضر نبود زمین رو ترک کنه و میگفت چه زود گذشت !

                    

بعد از ثبت نام آرین رفتیم سمت شکم کده و فود کورت سالاد های خوشمزه و بزرگش از دور بهم چشمک زدن و یه سالاد من گرفتم و یه سیب زمینی و بستنی آرین و یه سوپ خاله نسیم و رفتیم طبقه بالا و نشستیم عجب سالاد خوشمزه ای بود سالاد یونانی مخصوصا سسش محشر بود عاشقش شدم و دفعه بعد هم که با مازیار رفتیم از همین سالاد سفارش دادیم و خوردیم خیلی خیلی چسبید! به به! بعد از یک دور کامل پیاده روی تو جاده سلامت عجب میچسبه سالاد یونانی!

آرتین رو گذاشته بودم تو کالسکه و تو جاده تندرستی داشتیم پیاده روی میکردیم که خانومها چند تاییشون بهم گفتن شما با هل دادن کالسکه دو برابر کالری میسوزونی اوهووووووم! پس احتمالا شکمم آب بشه به این زودیها و مانکن بشم

 آرین و آرش در حال بازی کردن

+ نوشته شده توسط مریم در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392 و ساعت 10:20 |

گلی برای مادر

مردی مقابل گلفروشی ایستاده بود و می‌خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.
وقتی از
گل فروشی خارج شد، دختری را دید که روی جدول خیابان نشسته بود و هق هق گریه می‌کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید: «دختر خوب، چرا گریه می کنی؟»
دختر در حالی که گریه می کرد گفت: «می‌خواستم برای مادرم یک شاخه گل رز بخرم ولی فقط ۷۵ سنت دارم در حالی که گل رز ۲ دلار می شود.» مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا من برای تو یک شاخه رز قشنگ می خرم.

وقتی از گلفروشی خارج شدند مرد به دختر گفت: مادرت کجاست؟ می خواهی تو را برسانم؟
دختر دست مرد را گرفت و گفت: «آنجا» و به قبرستان آن طرف خیابان اشاره کرد.
مرد او را به قبرستان برد و دختر روی یک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.
مرد دلش گرفت.. طاقت نیاورد، به گل فروشی برگشت، دسته گل را گرفت و ۲۰۰ مایل رانندگی کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد!

روز مادر رو به همه مادران عزیز -مادران وبلاگی گلم -مخصوصا مامان جون خودم و مادر شوهرم و مامان بزرگ دوستداشتنی ام تبریک میگم انشالله که همیشه سلامت و شاداب باشن

+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392 و ساعت 10:29 |

سلام دوستان عزیزم خوبین؟

ما هم خوبیم و دلتنگ بابا مازیار چند روزی میشه رفته اهواز و ما تنها شدیم البته خدا رو شکر مامان بابا و خواهرا و داداشم پیشمونن و خیلی  تنهایی رو حس نمیکنیمهر وقتی اونا میان پیشمون و اکثرا هم ما اونجاییم

آخی دلم به حال خودم سوخت یهویی!یادمه اهواز که بودیم آخر هفته ها وقتی مازیار بعضی وقتها درمانگاه داشتمن و آرین تنها بودیم و یهویی حوصله ام سر میرفت و عصری میرفتم پارکینگ که بریم بگردیم میدیدم پارکینگ خالیه خالیه و تنها ماشین ما تو پارکینگه و دلم میگرفت با خودم میگفتم خوش به حال همشون حتما یه جایی مهمونی دعوتن خونه مادری مادر شوهری خاله ای عمه ایاونوقت ما تنهای تنها تو خونه نشستیم!

                    

حالا ما هم شدیم مثل اون ماشینهای همسایه تو پارکینگ !اکثرا یا بیرونیم یا خونه فامیل و مامانم و مادر شوهرم! طوری که آرش دوست آرین چندین بار اومده و دیده ما نیستیم یه نامه ای نوشته بود و چسبونده بود به درمون که" آرین هر وقت اومدم نیستین...هر وقت اومدین بیا پیشم تا با هم بازی کنیم"

آرش به ما میگفت چه خوب شد که شما اومدین این ساختمون من خیلی تنها بودم الان ولی میتونم با آرین بازی کنم و بیام خونتون ! ما هم بهش گفتیم خوب شد تو هم هستی که با آرین بازی کنی اونم چه بازیهایی! که آرین تا حالا خیلی کم از این بازیها کرده بود اسباب بازیهایی که سالها تو کمد ها خاک خورده بود کم کم دارن معنا پیدا میکنن از تفنگ بازی گرفته تا لگو و آبپاش بازی که آرین به همراه آرش میرن تو حیاط و بازی میکنن و بدو بدو میکنن و رو چمنهای حیاطمون دراز میکشن و ساعتها با هم حرف میزنن

خیلی خوشحالم که آرین یه همچین دوستی پیدا کرده و کلی باهاش مشغوله و چیزای خوب خوب یاد میگیره مثلا چند روز پیش در حال بازی با اکس باکس بودن که آرتین رفت سراغشون و میخواست دکمه اجکت رو بزنه که آرین گفت ای بابا آرتیییییییییین نکن و کمی عصبانی شد و آرش رو به آرین گفت آرین صبر کن الان بهت میگم چطوری آرتین رو دورش کنیم و یکی از اسباب بازیهای آرتین رو کمی دورتر گرفت و تند تند صداش کرد آرتین هم رفت سمتش و دورتر و دورتر شد و مشغول شد و خودشون هم رفتن سمت بازیشون!

خدایا ممنونم

پ.ن۱ : اومده بودم در مورد تحقیقاتی که راجب مدارس کرده بودم بنویسم که شاید به درد دوستان بخوره که این پست نوشته شد و از موضوع خارج شدم  حالا  تو پست بعدی در موردش مینویسم

پ.ن۲: اون عکسی که آرین هست پرده های خونمونه قشنگه؟!از آرین عکسی نداشتم مجبور شدم بزارمش پرده هامونم دیدینهههههه

+ نوشته شده توسط مریم در جمعه ششم اردیبهشت 1392 و ساعت 20:16 |