Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Second Birthday tickers آرین و مامانی و آرتین
تاريخ : 93/07/18 | 19:33 | نویسنده : مریم

سلام دوستان خوبین خوشین؟

اول از همه تشکر میکنم از همه دوستانم بابت تبریک تولد آرین خیلی خیلی دوستون داریم

مثل همیشه وقت کم دارم یادش بخیر 5 6 سال پیش چقدر بیکار بودم و همش تو وبلاگها میچرخیدم الان اصلا نمیرسم خیلی وقته آپ نکردم حس و حالش نیست مثل قبل ها ولی وبلاگ بورسی م رو خیلی دوست دارم و هنوزم مینویسم دوست داشتین سر بزنین. تو فکر تولد برا آرین هستم و کاراش رو شروع کردم کمی دو دل بودم بگیرم یا نه! ولی چون آرین خیلی مصره رفتم بازار و کلی خرید کردم

عاشق بازارم خیلی حال میده هر چی میخوای گیر میاد عااااالیه ! میخوام دوستای مدرسه اش رو دعوت کنم با ماماناشون ولی نمیدونم تو خونمون جا میشه یا نه ! ببینیم خدا چی میخواد... ایندفعه هم تمی میگیرم ولی فعلا چیزی در مورد تمش نمینویسم بعد تولد عکس میزارم راستی از تولد قبلی چند تا عکس از فامیل به دستم رسیده میزارم براتون ولی بعضی ها رو باید کات کنم  

اهان تعطیلات چند روزه رو رفتیم شمال عااااااالی بود هوا هتل تفریحات فقط کمی آرتین اذیتمون کرد و من اعصابم خرد بود واقعا بچه از دو تا سه سال بزرگ کردنش خیلییییییی سخته خیلی باید وقت گذاشت منم که کلی فکر و خیال دارم تو ذهنم کم میارم و بعضی وقتها عصبانی میشم که میدونم خوب نیست! ولی چاره ای ندارم خسته میشم خیلی !

دوستی گفته بود تو کامنتهای پستهای قبل دوست نداری برا خودت وقت بزاری و اینا؟ چرا عزیززززززززززم خیلی احتیاج دارم دوس دارم هر روز برم باشگاه انقلاب بدوم نمیتونم! دوست دارم برم استخر نمیتونم! دوست دارم برم خرید نمیتونم! دوست دارم تو حال خودم باشم نمیتونم! دوست دارم برم بازاااااار نمیشه! ولی بازم خدا رو شکر هر وقتی نسیم خواهر گلم بهش زحمت میدم و میاد میمونه پیش آرتین و بعضی وقتها میزارم پیش مامانم! چون آرتین خیلی انرژی بره دیگه مثل قبل ها خیلی نمیبرم خونه مامانم! خسته میکنه همه رو!

شمال هتل بام رامسر کلبه رزرو کرده بودم از وقتی وارد شمال شدیم هوا بارونی بود تا روز آخری که اونجا بودیم خدا رو شکر روز آخر بارون بند اومد و یه پیاده روی تو بام کردیم و من زیپ لاین سوااار شدم کل مسیر رو واااااااای پل معلقش وحشتناک بود کلی استرس کشیدم و آدرنالین خونم رفت بالا ولی خیلی باحال بود و تجربه خوبی بود

اتاقمون هم خیلی باحال بود ولی بچه ها کمی اذیت شدن از هزار پا و عنکبوت خوششون نیومده بود روز اول رو زمین و دیوار ها بودن روز دوم اتاقمون رو عوض کردیم بهتر شد ولی آرتین سقف چوبی اتاق و تخت ها رو همه رو سوسک و کرم میدید و جیغ میزد :-( 

ناهار رو رامسر پلازا خوردیم موزه کاخ شاه رو رفتیم و کنار دریا و فروشگاه ها و کلا خوب بود و خوش گذشت یه چیزی خیلی خوب بود کلی توریست تو رامسر بود مازیار میگفت خیلی عالیه کشورمون توریست میاد و خوشحال بود اکثرا عرب بودن و از عراق اومده بودن کلا فکر کنم رامسر شده شهر توریستی

آرتین خیلی بامزه حرف میزنه کلماتی که خیلی شیرین میگه و همه دوست دارن " ممنووووون - بلله - آررره - باشه - بدوو - و خیلی چیز های دیگه " علاقه به غذا خوردن داره و شیکمو هستش وقتی غذا درست میکنم میاد سر گاز و میگه مامانی ممنوووووون جوووووونم آرتین میخورمت ها با ممنون گفتنت بووووس

آرین هم مدرسه اش عالیه و راضیم معلمش خیلی خوبه باسابقه و مهربون و آرین دوستش داره آرین هم که خیلی پسر گلیه و خیلی دوسش دارم همه درس هاشونم بلده و میگه مامانی خیلی راحته که اینا همشون مال پیش دبستانیه و حوصله اش سر میره موقع انجام تکالیف

فعلا من برم چقدر حرف زدم عکس میزارم



تاريخ : 93/07/13 | 21:13 | نویسنده : مریم

علی اکبر زین العابدین

اگر بچه‌ای تکلیف نمی‌نویسد، گیر ندهید، خودش می‌داند و معلمش.

اگر بچه‌ای از خوابِ نازِ صبح بیدار نمی‌شود، خودش می‌داند و ناظمش.

اگر درس نخواند، خودش می‌داند و کارنامه‌اش. به پدر و مادرش مربوط نیست.


به پدر و مادرش این مربوط است که با هم در خانه دعوا نکنند،

تفریحات خارج از سن و سال بچه ایجاد نکنند،

وسط هفته تا دیروقت مهمانی نباشند،

بچه‌شان را کتابفروشی و موزه و پارک ببرند،

در خانه میوه داشته باشند،

با بچه‌شان بازی کنند،

شب‌ها موقع شام همه دور سفره‌ی غذا گفتگو کنند،

با پوست میوه شکل‌های عجیب و غریب درست کنند،

هر از گاهی با معلم‌ِ بچه دیدار کنند،

به بچه یاد دهند توی اتاقش گلدان داشته باشد و هر روز از آن مراقبت کند،

برایش اسباب‌بازی‌هایی بخرند که دستِ بچه ورزیده شود، خودشان هم – بلا نسبت! –

یک وقت‌هایی کتاب بخوانند.

با بچه شوخی کنند، دیوانه‌بازی دربیاورند، ادا و اصول دربیاورند.

هی نگویند: «پول نداریم.»، سر بچه منت نگذارند که برایت فلان و بهمان کرده‌ایم،

حواسشان باشد دوست‌های خوب دور و بر بچه باشد... همین!



تاريخ : 93/07/06 | 11:31 | نویسنده : مریم

تولدت مبارک قشنگترین پسر دنیا

قرار شده امسال تولد آرین رو با کمی تاخیر به اتفاق دوستانش بگیرم دوستان موسیقی و مدرسه و وبلاگی !ولی چون با دوستان مدرسه اش آشنایی زیادی نداره کمی دیرتر میخوام بگیرم که همدیگرو کمی بشناسن

دیشب آرین تو تخت بود که بخوابه که یهویی زنگ درمون رو زدن رفتیم دیدیم بله خاله ها و مامان خورشید مهربون دلشون نیومده تا اونموقع صبر کنن و یه کیک خوشگل و 7 تا شمع خریدن و اومدن تا کنار هم یه تولد کوچولویی بگیریم آرین چشاش برق زد وقتی کیک رو دید خیلی خوشحال شد شاید کوتاهی کرده بودم و کیک نخریده بودم :-(

ولی خدا رو شکر مامان بزرگ مهربون و خاله های گلی داره که به فکرش هستن انشالله که خاله های عزیز خوشبخت و سلامت باشن در کنار هم دو انگشتی دست زدیم تا یه موقع آرتین بیدار نشه! پسرم شمع ها رو فوت کرد و 7 ساله شد

عااااااشقم مرد کوچک زندگی ما تولدت هزاران بار مبارک باشه

            



  • شروع دوباره
  • سیستان منت