|
.
|
جمعه رفتیم آبادان همون آبادان معروفه!ولی من که چیزی ندیدم صد رحمت به رود ارس خودمون یکی از بازار هاش رو رفتیم من یه گوداستر خریدم. دو سال که تو شیراز بودیم به خاطر اینکه مازیار دانشجو بود از دانشگاه غذا میگرفتیم دو تا سی دی کارتون برا آرین خریدم گربه های اشرافی وکارتون پو و تیگر که خیلی دوستشون داره مخصوصا پیشی ها رو یه سی دی نرم افزار هم خریدم به اسم اتل متل آرین خیلی دوست داره بیشتر وقتها جلوی کامپیوتر نشسته و داره اتل متل رو میبینه نرم افزاره یه محیط نقاشی هم داره که آرین با موس کمی میتونه باهاش خط خطی کنه. چند روزیه این گل پسر ما اصلا نمیتونه با پوشکش کنار بیاد کلاس ایروبیک ثبت نام کردم و جلسه اول رو رفتم دنبال کلاس نقاشی هستم ولی هنوز پیدا نکردم از دوستان اهوازی اگه کسی جایی سراغ داره ممنون میشم راهنماییم کنه ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388 توسط مریم | لينک ثابت سلام چند وقته فکر کار کردن و شاغل شدن افتاده تو فکرم و هی مغزم رو قلقلک میده ولی نمیدونم چیکار کنم دنبال کار برم دنبال کار نرم تو فکر رفتن به کلاس نقاشی و ورزش هم هستم ولی نمیدونم موقعی که میخوام برم کلاس آرین رو چیکار کنم ارشد هم که قبول نشدم آرین بعد دوسالگی خیلی پیشرفت کرده شیر : ایش نوشابه: شمه آدامس: آداسی بادمجون:بابا جون آشغالی:آغاشی دوغ:بوق (ق رو غلیظ میگه بغل :بققل سبز:سزب بادبادک:باباکنک و چند تایی هم هست که الان حضور ذهن ندارم که بعدا اضافه میکنم. رفتم یه ست ملافه خوشگل برا تختمون چند وقتی بود برا خودم کفش اسپورت نخریده بودم. هفته پیش حوصله ام خیلی سر رفته بود و این نوشته های بالا هم مال هفته پیش هستش شب قبل پرواز با لیلی جون مامان یونا چند تا فلش کارت مهماندار هواپیما به آرین جایزه دادن خیلی خوشگل بود و آرین هم کلی باهاشون بازی میکرد ۴ روز تهران بودیم رفتیم داخل سالن ولی آرین فکرش مونده بود پیش سرسره ها جشن بر خلاف تصور من مدیر پرشین بلاگ یه عروسک خوشگل
بچه ها رو صدا کردن بالای سن و آرین هم رفت و ایستاد کنار بچه ها و آقای مجری با میکروفن به آرین گفت سلاااااام آرین:... اسمت چیه؟ آرین : ... بچم حول شده بود و هیچی نگفت آخه اونجا از همه هم کوچولو تر بود روزهای بعدی که تهران بودیم دو روزش رو رفتم پاساژ تیراژه آرین رو بردم سرزمین عجایب چند ساعتی اونجا بازی کرد و قطار (به قول خودش هوهو چی چی)سوار شدیم و کلی خوش گذشت شب ها هم که بابام میبرد با ماشین و خیابونها رو میگشتیم و آب انار و حلیم میخوردیم روز آخری که تهران بودیم من حسابی سرما خوردم البته فکر کنم قبل رفتن به تهران از مازیار بهم سرایت کرده بود آنفولانزای شدید
ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388 توسط مریم | لينک ثابت سلام دوستای گلم خوبین خوشین؟ تو وبلاگ لیلی جون مامان یونا منم که حوصله ام خیلی سر رفته بود گفتم چطوره با آرین دو تایی بیایم تهران که رفتیم شرکت هواپیمایی و بلیط هواپیما هم خوش شانسی گیرمون اومد ماااااااااااا داااااااااااااریم میاییم دیشب زنگ زدم آسا جون مامان هوچهر دوستای گلم هر کی میتونه بیاد فکر کنم جشنش خیلی باحال باشه منتظر دیدن روی ماه شما دوستان هستیم به امید دیدار ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388 توسط مریم | لينک ثابت |
Disigned By :HAMRAZ