تبليغاتX

آرین ومامانی







.

قطار

سلام دوستای خوبم

خوبین؟

و اما بقیه ماجرای سفر ما به تهران

سه تایی سوار قطار شدیم آرین همش اینور اونور رو تماشا میکرد قبل سوار شدن به قطار کلی بهش گفته بودم مامان قراره با قطار بریم اهواز بریم سوار قطار بشیم همون هوهوچی چی که تو خونه داری

میخوایم بریم سوار بشیم ولی نمیدونم تو ذهن کوچولوش چجوری  تصور کرده بود تو راه تهران کرج مترو رو چند بار بهش نشون داده بودم که قطارهآرین هم کلی ذوق زده شده بود

به همین دلیل تا سوار قطار شدیم برگشت و بهم گفت مامانی هو هو چی چی

خیلی از قطار خوشش اومده بود مخصوصا پله ای که به طبقه بالای تختخواب ها متصل بود بارها وبارها رفت بالا و اومد پایین...سفر خوبی بود ولی خیلی تاخیر داشت و مسیری رو که باید ۱۲ ساعته میرسیدیم ۱۶ ساعت طول کشید و مازیار به کارش نرسید و آخراش هم حسابی خسته شده بودیم.

ماشینمون تو پارکینگ فرودگاه بود و همچنین موبایلها و کلید خونه رو هم تو فرودگاه موقع رفتن جا گذاشته بودیم

یه ماشین گرفتیم و راه افتادیم به طرف فرودگاه وسطهای راه بودیم که مازیار گفت مریم کلید ماشین رو بده نگاه کردم  تو کیفم ولی کلید نبود نمیدونستم چی شده و کجاست فقط در خاطرم هست که آرین چندین بار کیفم رو خونه مامانم اینا خالی کرده بود.

رفتیم فرودگاه با کلی وسایل و ساک و چون با قطار قرار بود بیایم مامانم برامون ترشی که خودش درست کرده بود داده بود و پدر شوهرم هم یک شیشه آبغوره خوشرنگ که خودشون درست کرده بودن دستشون درد نکنه همه رو کنار ماشین تو پارکینگ گذاشتیم خسته و کوفته مازیار موند پیش وسایلها و آرین تا من برم موبایلها وکلید ها رو بگیرم

ببخشید آقا ما چند روز پیش موبایهامون تو فرودگاه جامونده بود میشه بدین؟ موبایها رو با کلی مکافات تحویلم دادن از این گوشی به این یکی زنگ زدن از اون به این یکی تا بالاخره رضایت دادن و کلید ها رو هم گفتن که به ما ندادن وسایلهاتون جا مونده بوده تو گیت س*پ*ا*ه که اونا فقط دو تا گوشی بهمون تحویل دادن برین از اونجا بپرسین

راه افتادم رفتم اونجا گفتن نیستن ۱۱ به بعد میان...رفتم پیش مازیار با یک کلید دیگه در ماشین رو دست کاری کردم یهو دزد گیرش راه افتاد و قفل ماشین باز شد وسایلها رو گذاشتیم تو ماشین و رفتیم داخل فرودگاه ۱ ساعتی معطل شدیم تا آقایون تشریف آوردن و رفتیم بعد کلی گشتن و علافی کلیدهامون رو تحویل دادن اومدیم تو ماشین مازیار گفت مریم تو بلوتوث گوشی ها رو روشن کردی گفتم نه!!!!!

گفت بلوتوث گوشی ها رو روشن کردن و برا خودشون کلی چیز میز فرستادن...کلی اعصابام خورد شد عجب آدمای فضولی بودن...خدا رو شکر چیز خاصی نداشتیم جز یه بلوتوث مربوط به حوادث اخیر که تو گوشی هر دوتامون هم بود.

 

 

 

                        دوستون داریم یه عالمه   هر چی بگیم بازم کمه

 

ادامه مطلب

نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388 توسط مریم | لينک ثابت |


عقد عمو بابک

سلام سلام خوبین خوشین؟

ما رفتیم عروسی خیلی خوش گذشت وبرگشتیم اهواز دیدیم وااااااااااااااای چقده سرد شده دو روزی تو خونه یخ زدیم تا اینکه دوباره برگشتیم به حالت اولیه البته خونمون شوفاژ و بخاری نداریم فقط یکعدد شومینه که اونم روشن کردیم باورم نمیشه اهواز هم سرد شده باشه!!شما چی؟!

و اما اتفاقات زیادی تو این سفر برامون افتاد که اگه بتونم به طور خلاصه مینویسم تا تو دفتر خاطراتمون ثبت بشه

شب قبل رفتنمون باران شدیدی همراه با رعد و برق شدید شروع به باریدن کردپنجره رو باز کردیم و از هوای مطبوع نهایت استفاده رو کردیم ولی خداییش رعد و برق هاش خیلی ترسناک بود فکر کنم نماز آیت بر من واجب شد پروازمون صبح ساعت ۸:۳۰ بود که ساعت ۶ بیدار شدیم و حول و حوش ساعت ۷ زنگ زدم به تاکسی تلفنی

 آقا ماشین میخواستم     خانوم نداریم

یه تاکسی تلفنی دیگه... آقا ماشین میخواستم خانوم نداریم

 تا۷:۳۰در حال زنگ زدن به این آژانس و اون آژانس بودم که مازیار گفت بیخیال پاشو با ماشین خودمون بریم دیر میشه ۷:۳۰ راه افتادیم .خونه ما تا فرودگاه ۱۰ دقیقه فاصله داره.نزدیکهای فرودگاه بودیم یه ترافیک سنگینی برخورد کردیم به خاطر باران دیشب کل خیابون رو آب گرفته بود خیلی شدید بود سیل جاری بود و کل چرخ های ماشینمون تو آب بود و آروم آروم میرفتیم

نزدیکهای ۸ بود که هنوز ترافیک راه نیفتاده بود و مورچه ای میرفتیم جلو استرس شدیدی من و مازیار رو گرفته بود چیکار کنیم؟ چیکار نکنیمخدایا به پرواز نمیرسیم به فکرمون رسید که مازیار با موتوری چیزی بره فرودگاه حداقل کارتها رو بگیره تا ما برسیم بهش.

مازیارماشین رو داد به من و خودش رفت به سمت فرودگاه منم تو اون ترافیک مونده بودم با آرین و پشت سر هم دعا میکردم که زود راه باز بشه و ما هم بریم آرین هم ساکت نشسته بود و اینور اونورو تماشا میکرد پاهام چنان میلرزید که کلاج رو نمیتونستم فشار بدم بالاخره رفتیم و رفتیم تا ترافیک تموم شد ساعت ۸:۱۵ رسیدم فرودگاه مازیار اومد پیشمون و گفت من کارتها رو گرفتم بدویین بریم وسایل ها رو برداشتیم و بدو بدو رفتیم داخل تو بازرسی گیر دادن موبایلاتون کلید هاتون رو بزارین داخل سبد منم گفتم خانوم دیر شده بزارین بریم از پرواز میمونیم

نه خانوم نمیشه! موبایل ها رو تا گذاشتم تو سبد و رد شدم اسمم رو بلند بلند صدا میزدن خانم مریم...  خانم مریم... بدون توجه به وسایل ها و آرین تو بغلم دویدم طرف درب خروجی آقا منم مازیار هم همه ساکها رو انداخت رو کولش و دوید طرف من هواپیما هم در چند قدمی درب خروجی بود که منتظر ما بودن تا رفتیم داخل یهو مازیار گفت مریم موبایلها کو؟!گفتم وااای موند اونجا تو سبد با کلیدهای خونه...

رفتیم خونه مامانم اینا ناهار کباب کوبیده و جوجه با برنج و ترشی و زیتون خوردیم حسابی چسبید بعد از ظهر هم آرین رو گذاشتم پیش مازیار و با مامانم رفتیم پاساژ رضا خیلی حال داد خیلی وقت بود درست حسابی با مامانم بیرون نرفته بودمچند تایی برا خودم خرید کردم.یه بلوز مجلسی خوشگل و یک دست لباس خوشگل برا ایروبیک   

شب رفتیم کرج وبرای عقد عمو بابک برای فرداش آماده شدیممامانم یه کلاه گیس خوشگل برا خودش خریده بود که داد به من منم اونو گذاشتم رو سرممهمانی عقد خودمانی بود و در خانه عروس خودشون یه سفره ساده پهن کرده بودن آرین و فرهان از وقتی رسیدیم خونه عروس همش داخل سفره بودن و کاریش هم نمیشد کرد آرین شمع ها رو فوت میکرد فرهان هم اونو نگاه میکرد بعضی وقتها هم باهاش مخالفت میکرد که نههه (یعنی خاموش نکن) دوتا پسر عمو با هم از داخل سفره کلی نقل خوردن انار خوردن نبات خوردن و ...

جمعه ظهر هم خونه عروس (فرشته جون) ناهار دعوت بودیم که خیلی خوش گذشت دستشون درد نکنه

عمه جون و مامان شهین ماه پیش به خاطر مقاله نوشین جون که اکسپت شده بود رفته بودن مالزی که کلی برامون سوغاتی آوردن من که کلی کیف کردم چون از همه بیشتر مال من بود دو تا بلوز خوشگل با یک شلوار لی خوشگل دو تا پیرهن برا مازیار و یک پرنده که به سقف وصل میشه و پرواز میکنه برا آرین و یه دونه هم ماکت برج های دوقلو رو برا خونمون یعنی برا سه تاموندستتون درد نکنه

عکسها رو نشد بریزم تو کامپیوتر در اولین فرصت میریزم و میزارم براتون

                                                           این داستان ادامه دارد...

 

 

ادامه مطلب

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388 توسط مریم | لينک ثابت |


نقل و نبات

بعدا نوشت:

دوستای گلم اگر وبلاگتون بعد از باز کردن یه سایت دیگه میره مانند بلاگرد و ...

چون قبلا عضو بلاگرد بودیم به همین دلیل الان ویروس شده و افتاده به جون وبلاگ ها... اگر به همچین مشکلی برخوردید تو قسمت ویرایش کد قالب کد مربوط به بلاگرد رو حذف کنید.


مامان چیسپ مامانی چیسپ

باشه پسرم برات میخرم آقا یه چیپس بدید...بفرمایین.

آرین:مامانی از اونا

مامان جان چی؟کدوم؟

از اون؟

کوو؟

اوووون

آهان...پسرم اونا بده ضرر داره

نه! الو الو انو

باشه پسرم! آقا یه دونه از اونا بدین بیزحمت

پسرم بفرما

اومدیم خونه تو خونه داره باهاش بازی میکنه و الو الو میکنه و توشو فوت میکنه و پره توش میچرخه و پسرم ذوق میکنه

مامانی مامانی ایــــــــن! الو   فوت

آره پسرم قشنگه دوست داری؟

آرین :میخنده

بابایی بابایی این  الو فوت بابایی نگاه میکنه و براش باز میکنه بله توش یه بسته کوچولو نقل هست آرین خنده کنان میگیره از بابایی و میگه توووووووووووووپ    تووووووووپ

و چند دقیقه بعد آرین میاد پیشم و میگه مامانی اوف

چی پسرم چی اوف؟

آرین اشاره به دماغش مامانی اووووف

نگاه میکنم به دماغش و میبینم یه نقل رو کرده تو دماغش!آرین چرا نقل رو کردی تو دماغت؟!

مامانی نهههه!اوووووووووف

بابایی میگه صبر کن الان درش میارم آرین تعجب کنان یه طرف وایستاده مامانی بهش میگه آرین فین کن آرین هم دماغشو میکشه بالا

مامانی نه!!!! نه!! نکش بالا! فین کن !و بهش توضیح میدم

 بابایی هم میگه نه! کاریش نداشته باش بزار الان درش میارم و میره سراغ وسایل پزشکیش

من میگم چطوره دمر بزاریمش رو تخت و شما هم از پایین  نگاه کن و درش بیار بابایی میگه باشه

تا دمرش میزارم و سر آرین به طرف پایین "به قول آرین" توپه سر میخوره و میااااد بیرون

یاد خواهرم افتادم وقتی کوچیک بود نخود رو کرده بود تو دماغش و چند ساعت بعد ما متوجه شدیم که یه چیزی تو دماغش هست و بردیمش دکتر نگو که نخود مونده بود تو دماغش و بزرگ شده بود .تازه دکتره میگفت کم مونده بوده نخوده ریشه بده...خوبه باز مال آرین نقل بود و آب میشد و سر خورد اومد بیرون وگرنه کارمون سخت میشد

بعد یک هفته تمرین و رفتن به دستشویی آرین به راحتی میتونه ادرارش رو کنترل بکنه و مواقعی که جیش داره بیاد و به ما بگه...قربونت برم پسرم که اینقدر بزرگ شدی و بلدی مواقعی که جیش داری بگی و با هم بریم دستشویی

یه تجربه ای دارم در مورد غذا دادن به بچه ها مینویسم شاید به دردتون بخوره

 از دادن غذاهای تکراری به بچه ها خودداری کنیم هر چند غذای مورد علاقه اش باشد...مثلا غذای برنج با هر نوع خورشتی به نظر من یه نوع غذا محسوب میشه و کودک میل و رغبتی نسبت بهش نشون نمیده

یک روز برنج با خورشت روز بعد یه غذای نونی مثلا الویه با نون و روز بعدتر نوعی آش و ...

رمان خارجی ربه کا رو خوندم و تموم شد کتاب خیلی خوبی بود کلی بهم حال داد.دیروز هم رفتم  رمان دزیره رو خریدم و شروع کردم...

آخر هفته برای مراسم عقد عمو بابک آرین داریم میریم تهران.آخ جوووووون عروسی و تهران و پاساژ تیراژهحلیم و هوای بارانیبرای برگشتمون بلیط قطار سبز گرفتیم و اولین تجربه سفر سه نفریمونه با قطار.

                                                  آخر هفته خوبی داشته باشین

 

 

ادامه مطلب

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 توسط مریم | لينک ثابت |



Disigned By :HAMRAZ