|
.
|
سلام دوستای خوبم خوبین؟ و اما بقیه ماجرای سفر ما به تهران سه تایی سوار قطار شدیم میخوایم بریم سوار بشیم ولی نمیدونم تو ذهن کوچولوش چجوری تصور کرده بود به همین دلیل تا سوار قطار شدیم برگشت و بهم گفت مامانی هو هو چی چی خیلی از قطار خوشش اومده بود مخصوصا پله ای که به طبقه بالای تختخواب ها متصل بود بارها وبارها رفت بالا و اومد پایین...سفر خوبی بود ولی خیلی تاخیر داشت و مسیری رو که باید ۱۲ ساعته میرسیدیم ۱۶ ساعت طول کشید و مازیار به کارش نرسید و آخراش هم حسابی خسته شده بودیم. ماشینمون تو پارکینگ فرودگاه بود و همچنین موبایلها و کلید خونه رو هم تو فرودگاه موقع رفتن جا گذاشته بودیم یه ماشین گرفتیم و راه افتادیم به طرف فرودگاه وسطهای راه بودیم که مازیار گفت مریم کلید ماشین رو بده رفتیم فرودگاه با کلی وسایل و ساک ببخشید آقا ما چند روز پیش موبایهامون تو فرودگاه جامونده بود میشه بدین راه افتادم رفتم اونجا گفتن نیستن ۱۱ به بعد میان گفت بلوتوث گوشی ها رو روشن کردن و برا خودشون کلی چیز میز فرستادن. ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388 توسط مریم | لينک ثابت سلام سلام خوبین خوشین؟ ما رفتیم عروسی خیلی خوش گذشت و اما اتفاقات زیادی تو این سفر برامون افتاد که اگه بتونم به طور خلاصه مینویسم شب قبل رفتنمون باران شدیدی همراه با رعد و برق شدید شروع به باریدن کرد آقا ماشین میخواستم یه تاکسی تلفنی دیگه... آقا ماشین میخواستم تا۷:۳۰در حال زنگ زدن به این آژانس و اون آژانس بودم که مازیار گفت بیخیال پاشو با ماشین خودمون بریم دیر میشه نزدیکهای ۸ بود که هنوز ترافیک راه نیفتاده بود و مورچه ای میرفتیم جلو استرس شدیدی من و مازیار رو گرفته بود چیکار کنیم؟ مازیارماشین رو داد به من و خودش رفت به سمت فرودگاه منم تو اون ترافیک مونده بودم با آرین و پشت سر هم دعا میکردم نه خانوم نمیشه! موبایل ها رو تا گذاشتم تو سبد و رد شدم اسمم رو بلند بلند صدا میزدن خانم مریم... خانم مریم... بدون توجه به وسایل ها و آرین تو بغلم دویدم طرف درب خروجی آقا منم رفتیم خونه مامانم اینا ناهار کباب کوبیده و جوجه با برنج و ترشی و زیتون خوردیم شب رفتیم کرج وبرای عقد عمو بابک برای فرداش آماده شدیم جمعه ظهر هم خونه عروس (فرشته جون) ناهار دعوت بودیم که خیلی خوش گذشت دستشون درد نکنه عمه جون عکسها رو نشد بریزم تو کامپیوتر در اولین فرصت میریزم و میزارم براتون این داستان ادامه دارد... ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388 توسط مریم | لينک ثابت بعدا نوشت: دوستای گلم اگر وبلاگتون بعد از باز کردن یه سایت دیگه میره مانند بلاگرد و ... چون قبلا عضو بلاگرد بودیم به همین دلیل الان ویروس شده و افتاده به جون وبلاگ ها... اگر به همچین مشکلی برخوردید تو قسمت ویرایش کد قالب
مامان چیسپ باشه پسرم برات میخرم آقا یه چیپس بدید...بفرمایین. آرین:مامانی از اونا مامان جان چی؟کدوم؟ از اون؟ کوو؟ اوووون آهان... نه! الو الو انو باشه پسرم! آقا یه دونه از اونا بدین بیزحمت پسرم بفرما اومدیم خونه تو خونه داره باهاش بازی میکنه و الو الو میکنه و توشو فوت میکنه و پره توش میچرخه و پسرم ذوق میکنه مامانی مامانی ایــــــــن! الو فوت آره پسرم قشنگه دوست داری؟ آرین :میخنده بابایی بابایی این الو فوت و چند دقیقه بعد آرین میاد پیشم و میگه مامانی اوف چی پسرم چی اوف؟ آرین اشاره به دماغش مامانی اووووف نگاه میکنم به دماغش و میبینم یه نقل رو کرده تو دماغش! مامانی نهههه! بابایی میگه صبر کن الان درش میارم مامانی نه!!!! نه!! نکش بالا بابایی هم میگه نه! کاریش نداشته باش بزار الان درش میارم و میره سراغ وسایل پزشکیش من میگم چطوره دمر بزاریمش رو تخت و شما هم از پایین نگاه کن و درش بیار بابایی میگه باشه تا دمرش میزارم و سر آرین به طرف پایین "به قول آرین" توپه سر میخوره و میااااد بیرون یاد خواهرم افتادم وقتی کوچیک بود نخود رو کرده بود تو دماغش و چند ساعت بعد ما متوجه شدیم که یه چیزی تو دماغش هست و بردیمش دکتر بعد یک هفته تمرین و رفتن به دستشویی آرین به راحتی میتونه ادرارش رو کنترل بکنه یه تجربه ای دارم در مورد غذا دادن به بچه ها مینویسم شاید به دردتون بخوره از دادن غذاهای تکراری به بچه ها خودداری کنیم هر چند غذای مورد علاقه اش باشد...مثلا غذای برنج با هر نوع خورشتی به نظر من یه نوع غذا محسوب میشه و کودک میل و رغبتی نسبت بهش نشون نمیده یک روز برنج با خورشت روز بعد یه غذای نونی مثلا الویه با نون و روز بعدتر نوعی آش و ... رمان خارجی ربه کا رو خوندم و تموم شد آخر هفته برای مراسم عقد عمو بابک آرین داریم میریم تهران آخر هفته خوبی داشته باشین
ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 توسط مریم | لينک ثابت |
Disigned By :HAMRAZ