|
.
|
سلام دوستان آرین کوچولوی ما روز پنج شنبه پنجم مهرماه 1386 ساعت 8:00 صبح به دنیا اومد.وزنش 2600 گرم و قدش 48 ودور سرش 34.5 بود.ویه کوچولوی ریزه میزه خوردنی. روز سوم آرین رو بردیم برای واکسن های بدو تولد آخه تو بیمارستان واکسن هاشو نزدن و روز بعدشم جمعه که تعطیل بود و مجبور شدیم شنبه من و مازیار و مامانم ببریمش بهداشت تا واکسن هاشو بزنیم. روز چهارم بردیم برای آزمایشهای غربالگری منم با اون وضعم روز ششم نی نی رو بردیم برای شنوایی سنجی که خوشبختانه گوشهای نی نی خیلی زود جواب داد و مسئوله گفت گوشهاش سالم سالمه و خیلی تیز. در روز هفتم که روز نامگذاری نی نی بود بابام با خاله نسیم اومدن شیراز فردای آنروز مامانم با بابام برگشتن تهران راستی یه چیزی یادم رفت بگم تا حالا دو بار آرین رو بردیم حموم گرفتن شناسنامه هم شده بود درد سر البته بیشتر از همه من حرص و جوش میخوردم نام پدر:سید مازیار و نام مادر: سیده مریم نام نی نی:سید آرین اولین باری بود که فهمیدم و با چشای خودم دیدم مامان شدم. آرین در حمام ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 توسط مریم | لينک ثابت سلام به همه دوستای خوبم مرسی از همتون که تو این مدت به من سر زدین در این پست میخوام راجع به خودم که همه ی اتفاقات یه دفعه ای شد ویه هفته زودتر از روز موعود اتفاق افتاد بنویسم.من در تاریخ 31 شهریور رفتم مطب خانم دکتررستم صولت که به من گفت وضعم خوبه و برای دوشنبه 10مهر وقت عمل و نامه برای بیمارستان داد و گفت اگه درد یا خونریزی یا شل و سفت شدن شکمی در دفعات زیاد داشتم برم بیمارستان.خلاصه اون روز اومدیم خونه وبرای شنبه ی هفته بعد وقت گرفتم که شب سه شنبه از ساعت 12شب شکمم هی شل و سفت میشد.اولش زیاد جدی نگرفتم ولی بعد 1ساعت دیدم هی زیاد میشه مثلا هر 5دقیقه یکبار سفت میشد و دوباره شل که تا ساعت 2:30نصف شب صبر کردم وخوب نشد مامانم بلیطش برا دوشنبه هفته بعد بود.آقا مازیار ساک رو آورد وسحری به مامانم زنگ زدیم گفتیم که من بستری شدم و اونا هم بعد سحری رفته بودن فرودگاه و از شانس من لیست انتظار برا ساعت 6 صبح به شیراز بلیط داشتن که مامانم بیاد.از طرفی قرار بود آقا مازیار در اتاق عمل باشه که قسمت نشد نی نی رو که گرفتم تو بغلم همه میگفتن گشنشه شیر بده ولی از شیر خبری نبود.منم کلی سعی میکردم دریغ از یه قطره.نی نی هم گریه میکرد ولی در کل بچه ی آرومیه. بعد یک ساعت پرستارها اومدن گفتن بچه از گشنگی میمیره شیر خشک بدین ولی بابای نی نی با شیر خشک کاملا مخالفه گفت نه ندین بزارین سینه رو بگیره شیر میاد ولی بازم از شیر خبری نبود بعد یک ساعت دوباره پرستارها گفتن چی شد شیر میاد منم گفتم نه ولی بابایی ایندفعه دیگه دلش سوخته بود گفت مشکلی نیست شیر خشک بدین قرار بود یک شب تو بیمارستان بستری باشم و فردا بعد ویزیت دکترو کارهای حسابداری مرخص بشم که شب پنج شنبه86/7/5 آقا مازیار رفت خونه و موندیم من و مامانم و نی نی.من که دردهام شروع شده بود اصلا نمیتونستم تکون بخورم.واقعا خیلی سخت بود اصلا باورم نمیشد که اینقدر دردناک باشه وسخت. راستی یه چیزی یادم رفت بگم زود به دنیا اومدن نی نی آرین اینم عکس نی نی آرین و بابایی و آقا گوسفند اینم عکس آرین کوچولوی ۱۰روزه اینجا هم ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 توسط مریم | لينک ثابت سلام چهارشنبه شب ساعت ۲ دل درد داشتم رفتیم بیمارستان همون شب بستریم کردند و پنج شنبه صبح ساعت ۷ عمل شدم.الانم اصلا حالم خوب نیست عکس یک روزگی آرین عکس دو روزگی آرین ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386 توسط مریم | لينک ثابت سلامی خدمت تمامی دوستهای وبلاگی گلم امسال اولین سالیه که نه مدرسه دارم نه دانشگاه کمتر از ۱۰ روز مونده که نی نی آرین به دنیا بیاد فعلا بای تا آپ بعدی ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386 توسط مریم | لينک ثابت |
Disigned By :HAMRAZ