تبليغاتX

آرین ومامانی
mowj.ir






.

خاطرات ما با آرین از 1روزگی تا 18 روزگی

سلام دوستان ببخشید که با اینهمه تاخیر اومدم تا در مورد نی نی که زندگیمونوخیلی شیرین کرده بنویسم خیلی خوشحالم که خدا یه عروسک خوشگلآروم دوس داشتنیبه من داده واونقدر ملوس وشیرینه که هر روز میخوام بخورمش

 

آرین کوچولوی ما روز پنج شنبه پنجم مهرماه 1386  ساعت 8:00 صبح به دنیا اومد.وزنش 2600 گرم و قدش 48 ودور سرش 34.5 بود.ویه کوچولوی ریزه میزه خوردنی. ولی ماشالله الان که 18امین روزشه 3 کیلو شده. آرین کوچولوی ما سه روز اول چون من شیر نداشتم شیر خشک خورد .ولی از روز چهارم دیگه شیر مامانش رو میخوره.وکلی حال میکنه.

 

روز سوم آرین رو بردیم برای واکسن های بدو تولد آخه تو بیمارستان واکسن هاشو نزدن و روز بعدشم جمعه که تعطیل بود و مجبور شدیم شنبه من و مازیار و مامانم ببریمش بهداشت تا واکسن هاشو بزنیم.

روز چهارم بردیم برای آزمایشهای غربالگری منم با اون وضعم افتاده بودم دنبال مامانم و مازیار که نی نی بدون من نمیتونه تاب بیاره.بیچاره نی نی دو سه بار با اون آمپولها سوراخ شده بود که بابایی گفت که نی نی یکمی زرده باید آزمایش بدیم که من دیگه طاقت گریه کردن هاشو نداشتم که آقا مازیار با نی نی دوتایی رفتن همون بیمارستانی که بابایی اونجا کار میکنه آزمایش زردی بدن خوشبختانه آزمایش نی نی رو کف پایی انجام داده بودن وزیاد هم گریه نکرده بود .این آزمایش رو یک روز درمیان بابایی رو نی نی انجام داد که خوشبختانه آخرین بار 12.8بود که نیازی به فتوتراپی نداشت.

روز ششم نی نی رو بردیم برای شنوایی سنجی که خوشبختانه گوشهای نی نی خیلی زود جواب داد و مسئوله گفت گوشهاش سالم سالمه و خیلی تیز.

در روز هفتم که روز نامگذاری نی نی بود بابام با خاله نسیم اومدن شیراز ومراسمی کوچولو با هم برگزار کردیم و بابام تو گوش نی نی اذان خوند و اسم نی نی رو گذاشتیم آرین دستشون درد نکنه

فردای آنروز مامانم با بابام برگشتن تهران آخه مامانم فرهنگی هستش و مدرسه داشت و خاله نسیم با من موند که کمک حالم بشه دست مامانم درد نکنه که تو این مدت کلی به من و آرین رسید وخسته شد البته کلی کیف کرد آخه میگن نوه خیلی شیرینه!!!!یک هفته ای هم خاله نسیم با ما موند و کلی آرین کوچولو رو ماچ کرد وازش عکس گرفت.و موقعی هم که میرفت اصلا نمیتونست از آرین دل بکنه هی به ما میگفت تند تند بیاین تهران آخه ما دلمون برا نی نی خیلی تنگ میشه

 

راستی یه چیزی یادم رفت بگم تا حالا دو بار آرین رو بردیم حموم روز هفتم و روز هفدهم که دفعه اول با مامانم بردیم که کلی حال کرد اصلا هم صداش درنیومد.ولی موقعی که آوردیمش بیرون نی نی اونقدر بیحال و خسته شده بود که تا صبح خوابید فرداش هم تازه چشاش وا نمیشد برا شیر خوردن هم به زور بیدارش میکردم

 

    گرفتن شناسنامه:

گرفتن شناسنامه هم شده بود درد سر البته بیشتر از همه من حرص و جوش میخوردم به خاطر 5 روز نی نی مون یک سال عقب میوفته آخرش هم نتونستیم برای 31 شهریور درستش کنیم همون 5 مهر شداما وقتی بابایی شناسنامه هارو آورد ودیدم اسم نی نی رفته تو شناسنامم کلی ذوق کردم وای ی ی چه احساس خوبی بودویکی دیگه اینکه تو شناسنامه ی نی نی نوشته بود

 نام پدر:سید مازیار  و

 نام مادر: سیده مریم

 نام نی نی:سید آرین

اولین باری بود که فهمیدم و با چشای خودم دیدم مامان شدم.

                                                    

                                                     عزیزم آرینم خیلی دوست داریم

نی نی ناز در حال خواب

آرین در حمام

 

 

ادامه مطلب

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 توسط مریم | لينک ثابت |


خاطرات زایمان

سلام به همه دوستای خوبم

مرسی از همتون که تو این مدت به من سر زدین

در این پست میخوام راجع به خودم که همه ی اتفاقات یه دفعه ای شد ویه هفته زودتر از روز موعود اتفاق افتاد بنویسم.من در تاریخ 31 شهریور رفتم مطب خانم دکتررستم صولت که به من گفت وضعم خوبه و برای دوشنبه 10مهر وقت عمل و نامه برای بیمارستان داد و گفت اگه درد یا خونریزی یا شل و سفت شدن شکمی در دفعات زیاد داشتم برم بیمارستان.خلاصه اون روز اومدیم خونه وبرای شنبه ی هفته بعد وقت گرفتم که شب سه شنبه از ساعت 12شب شکمم هی شل و سفت میشد.اولش زیاد جدی نگرفتم ولی بعد 1ساعت دیدم هی زیاد میشه مثلا هر 5دقیقه یکبار سفت میشد و دوباره شل که تا ساعت 2:30نصف شب صبر کردم وخوب نشد آقا مازیار گفت که بریم بیمارستان ضرری نداره فوقش معاینه میشم اگه مشکلی نبود برمیگردیم.که بدون هیچ برنامه ای عازم بیمارستان اردیبهشت واقع دربلوار چمران شیراز شدیم.ساعت 3 نصف شب یه پرستاری بود اومد معاینه کرد گفت چون میخوای سزارین بشی خوب شد اومدی .اگه یکی دوروز دیگه میگذشت شاید دردهای زایمانت شروع میشد.تازه 37 هفته هم که تموم شده بچه ات کامل رشد کرده. بعد به خانم دکتر زنگ زد و صبح ساعت 7 قرار شد عمل بشم.وبه آقا مازیار گفت که بره ساک بیمارستان بچه رو بیاره و من روهم برد یه اتاق بستری کرد و یه سری کارهایی رو انجام داد و گفت بخواب تا ساعت 7 دکتر بیاد عملت کنه .همون لحظه هول ورم داشت هول اتاق عمل هول اینکه کسی پیشم نبود تنهای تنها همون شب تا صبح خوابم نبرد کلی گریه کردم نمیدونم گریه خوشحالی بود که صبح میخوام نی نی رو ببینم یا گریه ترس از عمل یا گریه ی تنهایی.

 

مامانم بلیطش برا دوشنبه هفته بعد بود.آقا مازیار ساک رو آورد وسحری به مامانم زنگ زدیم گفتیم که من بستری شدم و اونا هم بعد سحری رفته بودن فرودگاه و از شانس من لیست انتظار برا ساعت 6 صبح به شیراز بلیط داشتن که مامانم بیاد.از طرفی قرار بود آقا مازیار در اتاق عمل باشه که قسمت نشد آخه مامانم ساعت 7 رسید شیراز و من ساعت 7:15 رفتم اتاق عمل.مازیار گفت من میرم دنبال مامان سعی میکنم خودمو به موقع برسونم ولی از شانس من همه چی به موقع پیش رفت دکتر درست سر وقت اومد و همه میگفتن دستش خیلی تنده نیم ساعته تموم میشه.خلاصه درست ساعت 7:15منو بردن اتاق عمل گفتن دراز بکش رو تخت چندتا پارچه های سبزانداختن روم و یه پرده هم کشیدن جلوی صورتم.در اون لحظه دیگه هیچکاری نمیتونستنم بکنم همه جای بدنم میلرزید.که یهو دیدم چشام داره تار میشه دیگه چیزی نفهمیدم تا اینکه دیدم مامانم و مازیار بالای سرم هستن و من دارم ناله میکنم.در این حین همش از مازیار میپرسیدم نی نی رو دیدی ؟سالمه؟سالمه؟مازیار هم گفت آره و بعد به مامانم گفتم کی رسیدین ؟واونم گفت همین الان.خلاصه کلی ذوق کردم وقتی بعد بیهوشی دیدم مامانم و مازیار بالای سرم هستن.بعد منتقل شدم اتاقم که بلافاصله نی نی رو آوردن گذاشتن توی بغلم وای ی ی ی نمیدونین چه لحظه ای بود نمیشه توصیف کرد واقعا عالی بود یکی از بهترین روزهای زندگیم .با اینکه خیلی درد داشتم ولی همون لحظه کلی نی نی رو تماشا کردم.سیر نمی شدم.خیلی کوچولو بود و معصوم. در اون لحظه گفتم خدایا متشکرم که به من یه نی نی سالم و نازو خوشگل عطا کردی.

 

نی نی رو که گرفتم تو بغلم همه میگفتن گشنشه شیر بده ولی از شیر خبری نبود.منم کلی سعی میکردم دریغ از یه قطره.نی نی هم گریه میکرد ولی در کل بچه ی آرومیه. بعد یک ساعت پرستارها اومدن گفتن بچه از گشنگی میمیره شیر خشک بدین ولی بابای نی نی با شیر خشک کاملا مخالفه گفت نه ندین بزارین سینه رو بگیره شیر میاد ولی بازم از شیر خبری نبود بعد یک ساعت دوباره پرستارها گفتن چی شد شیر میاد منم گفتم نه ولی بابایی ایندفعه دیگه دلش سوخته بود گفت مشکلی نیست شیر خشک بدین.بعد پرستاره نی نی رو گرفت و شیر خشک داد وای ی ی نمیدونید همون دفعه اول نی نی با چه ملچ ملوچی شیر و داشت میخورد.آخه نی نیم خیلی گشنش بود قربونش برم.بعد خوردن پرستاره گفت باید آروغشو بگیریم ونی نی چنان آروغی زد که همه تعجب کرده بودن.تا شب همینجوری دو سه بار شیر خشک دادیم ولی خیلی کم میخورد وآنچنان آروغ هایی میزد که یکی از پرستارها گفت مثل اینکه چلوکباب خورده نی نی.

 

قرار بود یک شب تو بیمارستان بستری باشم و فردا بعد ویزیت دکترو کارهای حسابداری مرخص بشم که شب پنج شنبه86/7/5 آقا مازیار رفت خونه و موندیم من و مامانم و نی نی.من که دردهام شروع شده بود اصلا نمیتونستم تکون بخورم.واقعا خیلی سخت بود اصلا باورم نمیشد که اینقدر دردناک باشه وسخت.اصلا نتونستم تا صبح بخوابم پرستارها تا صبح تند تند میومدن اتاق یه چیزهایی میزدن میرفتن سرم ها رو عوض میکردن .از غذا هم که خبری نبود فقط ژله میدادن.از یه طرف هم نی نی گریه میکرد .صبح ساعت 6 پرستارا اومدن گفتن پاشو راه برو اگه همینجوری بخوابی دکتر مرخصت نمیکنه مجبوری بمونی بیمارستان .ولی من اصلا نمیتونستم تکون بخورم خیلی درد داشتم.خیلی خدا میدونه . توصیف کردنی نیست خلاصه با کمک مامانم یک ساعتی طول کشید تا از تخت بیام پایین.یک ساعتی راه رفتم تا دکترم اومد معاینه کرد گفت حالم خوبه و مرخصم.آقا مازیار هم اومد کارهای حسابداری رو انجام داد.وخلاصه وسایل هامونو جمع کردم راهی خونه شدیم.دم در خونه که رسیدیم دیدم یه آقایی با یه گوسفند توپولی دم در خونه منتظر ما هستن وای ی ی ی نمیدونید کلی ذوق زده شدم عجب سورپرایزی بود چه کادوی گنده ای دست بابایی درد نکنه.گوسفند رو کشتیم و گوشتشو قربونی کردیم.

 

راستی یه چیزی یادم رفت بگم زود به دنیا اومدن نی نی آرین از یه جهت خیلی خوب شد چون درست نیمه ماه رمضان و تولد امام حسن به دنیا اومد ولی اگه به موقع به دنیا میومد درست مصادف میشد باشب بیست ویکم شب شهادت امام علی

اینم عکس نی نی آرین و بابایی و آقا گوسفند

 

اینم عکس آرین کوچولوی ۱۰روزه

اینجا هم خاله نسیم لختش کرده

                                                    دوستدار شما////////// مریم

ادامه مطلب

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 توسط مریم | لينک ثابت |


آرین جون متولد شد

سلام

چهارشنبه شب ساعت ۲ دل درد داشتم رفتیم بیمارستان همون شب بستریم کردند و پنج شنبه صبح ساعت ۷ عمل شدم.الانم اصلا حالم خوب نیست بدجوری درد دارم و با کمک مازیار این مطلبو نوشتم. بعدا میایم توضیح میدم

 

عکس یک روزگی آرین

 یک روزگی آرین

عکس دو روزگی آرین

 

ادامه مطلب

نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386 توسط مریم | لينک ثابت |


بوی ماه مهر

                               باز آمد بوی ماه مدرسه     بوی بازیهای راه مدرسه

سلامی خدمت تمامی دوستهای وبلاگی گلم

امسال اولین سالیه که نه مدرسه دارم نه دانشگاه مهر امسال برام خیلی سوت و کوره آخه من سال پیش اینموقع سال آخر دانشگاه بودم.امسال هم که فوق قبول نشدمکه برم دانشگاه. آقا مازیار از ساعت ۷ صبح حاضر شد رفت دانشگاه ولی من موندم خونه با آرین جونم.خوبیش اینه که باز تنها نیستم آرین جونم پیشمه

کمتر از ۱۰ روز مونده که نی نی آرین به دنیا بیاد از این به بعد میخوام تند تند بیام آپ کنم .دیشب ساعت ۷ وقت دکتر داشتم رفتم خدا رو شکر مشکلی نداشتم درباره وقت عمل و بیمارستان با دکتر صحبت کردم .که همه چیز مشخص شد .و من چند تا سوال داشتم که پرسیدم یکی اینکه میخوام بیهوشی کامل بشم دومی اینکه آقا مازیار هم موقع عمل در اتاق عمل باشن.وسومی اینکه حداکثر وزنی که باید در این دوران داشته باشم ؟وایشون گفتن از بابت بیهوشی مشکلی نیست کامل میشی و آقای دکتر هم اگه میخوان تو اتاق عمل باشن یه روز قبل با اتاق عمل هماهنگ کنن مشکلی پیش نمیاد.و منم خیلی خوشحال شدم.در مورد اضافه وزن هم تقریبا باید حدود ۱۳ -۱۴ کیلو زیاد میشدم که من نزدیک ۱۷-۱۸ کیلو زیاد شدم.

فعلا بای تا آپ بعدی

                                                      دوستدار شما ///////////مریم

ادامه مطلب

نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386 توسط مریم | لينک ثابت |



Disigned By :HAMRAZ