تبليغاتX

آرین ومامانی
mowj.ir






.

لازک چشم مامانی مریم و دیدار نی نی با خانواده

سلام سلام سلام

سلام سلام سلام ...سلام صد تا سلام به تمامی دوستهای گلم و نی نی های ماهشون خیلی دوستون داریم.دلمون براتون تنگ شده بود

 

ممنونم از عزیزانی که به ما سر زدن و جویای حال ما بودن... تو این مدتی که نبودم اتفاقات زیادی افتاد که با برنامه ریزی قبلی نبود و یکدفعه شد و من نتونستم قبلش تو وبلاگ اعلام کنم که باعث نگرانی شما عزیزان نباشم . یکی عمل لیزیک من ودومی رفتن به تهران بود.خلاصه که غیبت کبری ما به سر رسید و ما دوباره اومدیم خدمتتون...قبلا که که دیر به دیر آپ میکردم حداقل به نی نی های گلتون سر میزدم ولی ایندفعه دیگه فرق داشت چشم که نباشه دیگه هیچ کاری نمیشه کرد نعمت بزرگی که خدا در اختیار بندگانش قرار داده.وتا آدم مشکل کوچیکی براش پیش نیاد نمیفهمه که چقدر ارزش داره خدایا بابت همه نعمتها سپاسگذاریم.

 

شرمنده ام از دوستانی که سوالاتی از من کرده بودند و نتونستم به موقع جوابگوی اون عزیزان باشم سعی میکنم به همه ی شما دوستان سر بزنم و تعداد پستهای جدیدی که عقبم روبخونم و از احوالات خودتون ونی نی هاتون مطلع بشم.

 

         

 

قبل اینکه لیزیک کنم از دوستان و فامیل و آشناها شنیده بودم که دو سه روز بعد عمل خوب خوب میشه ولی چشم من الان که 12 روزه گذشته هنوز هم خوب خوب نشده تاری دید و آبریزش و کمی سوزش هست... 10 روز اول هم که خیلی درد داشت البته یه چیزی بگم که عمل چشم من لازیک بود که با لیزیک متفاوته.وبه قول پرستاره دردش هم بیشتره.

 

      

 

روز یکشنبه در تاریخ ۱۳/۱۱/۸۶ مازیار به من گفت شیراز یه بیمارستان خصوصی خدادوست هست که خیلی مشهوره و خوبه و دکترهاشو هم خیلی تعریف میکنن میخوای بیا بریم چشمهاتو لیزیک کنیم.منم مدتی بود که فکرش بودم عمل کنم ولی نه به این زودی.آرین رو هم قرار بود برای چکاپ یه سر پیش دکتر چشم ببریم که با هم روز یکشنبه رفتیم بیمارستان .پذیرش گفتیم برا لیزیک اومدیم ویزیت داد و گفت برین حسابداری و پول رو که دادیم گفتن برین یه عکس از چشات بگیرن تا معلوم بشه چشمات مشکلی برا عمل نداره.منم رفتم  عکس رو گرفت گفت یکی دوروزبعد باهاتون تماس میگیریم و جوابو میگیم.دو روز بعد زنگ زدن گفتن فردا صبح ساعت 7 اینجا باشین رفتیم و دکتر دید و گفت مشکلی نیست فردا ساعت 10 صبح میری اتاق عمل وعمل میشی منم دیگه نمیدونستم چیکار کنم اومدیم خونه به مازیار گفتم ای بابا عجب چیزی شد خود بخود کارا ردیف شد  من میترسم.که یه دفعه دیدم اتاق عملم و لباس سبز پوشیدم دکتر گفت بخواب رو تخت چیزی نیست 20 دقیقه بیشتر طول نمیکشه.شدیدا استرس داشتم خوابیدم رو تخت یه چیزی اومد بالای سرم  منم شروع کردم به صلوات فرستادن و دعا خوندن دکتره هم مسخره ام میکرد میگفت  پاشو نماز هم بخون.خلاصه عمل تموم شد.اصلا دردی نداشت فقط استرس داشت.چند تا قطره و مسکن برام نوشت و اومدیم خونه سه چهار روز اول که بدون مسکن خیلی سخت بود حتما باید میخوردم... بروفن که جواب نمیداد کدئین هم که میخوردم آرین اذیت میشد.یه جورایی خلاصه اون چند روز تموم شد و رفتم دکتر لنزهای پانسمان رو در آورد کمی بهتر شدم

 

         

 

 کلاس شنا که نصفه کاره موند نتونستم برم. اینترنت هم که نمیتونستم بیام.بیرون هم که میرفتم اذیت میشدم اون چند روز بدجوری حوصله ام سر رفته بود کلافه شده بودم تو خونه هم که عینک میزدم نور خیلی چشمامو اذیت میکرد.آرین هم از من میترسید به خاطر عینک آفتابی... بعضی وقتها هم چنان آبریزش داشتم که چند دقیقه ای چشامو بسته نگه میداشتم.بیچاره آرین هم بد جوری تو روحیه اش تاثیر گذاشته بود منو اینجوری میدید البته تو این مدت بابایی خیلی کمک حالم بود تمام کارهای آرین رو انجام میداد از سر کار هم تا اونجایی که میتونست زود میومد خونه. ممنونم بابایی بابت همه چی

 

 

22بهمن که تعطیل بود حوصله ام بیشتر سر رفته بود که حول و حوش ساعت 3بعد از ظهر با مامانم صحبت میکردم .یکدفعه هوس تهران و خانواده زد تو سرم به مامانم گفتم میخوام بیام تهران مامانم هم گفت پاشو بیا. مازیار خواب بود بیدارش کردم گفتم پاشو بریم تهران من خیلی دلم گرفته اونم موافقت کرد گفت پاشو بریم ببینیم بلیط گیرمون میاد یا نه ...  همه جا تعطیل بود مجبور شدیم بریم فرودگاه اول رفتیم ایران ایرپرسیدیم  گفت تا هفته بعد جا نمیده .گفت برین از ماهان بپرسین شاید داشته باشن. رفتیم پرسیدیم گفت ساعت 21:50 امشب جا میده وای ی یی خیلی خوشحال شدم آخ جون دارم میام مامانی جونم

 

بلیط رو گرفتیم البته برای من و آرین ...برگشتیم خونه به مامانم زنگ زدم گفتم دارم میام باورشون نمیشد خلاصه خاله ها و دایی جون آرین خیلی خوشحال شدن وهمچنین بابا و مامان خودم.بدو بدو آرین رو بردم حموم و ساک رو بستم راهی فرودگاه شدیم.

 

                

 

ببخشید اگه طولانی شد دفعه بعد میام در باره آرین و کادو هایی که گرفت وشیطنت هایی که کرد توضیح میدم.

 

از مهرنوش عزیزم ممنونم بابت عکسهای جدید آرین که برامون فرستاده دوستون داریم  

 

       

                                   

                                  خوشگل مامان دوستت دارم خیلی زیاد  

ادامه مطلب

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 توسط مریم | لينک ثابت |


لیزیک

سلامی خدمت تمامی دوستان و مامانهای گل

من یک هفته ای میشه که چشمهایم را عمل لیزیک کردم نمیتونم بیام به شما دوستان سر بزنم

دو روزی هم میشه تهران هستم زودی میام خبرها رو میگم

فعلا بای

ادامه مطلب

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 توسط مریم | لينک ثابت |


آرین تعریف میکند

 سلام مامانهای نی نی ها و دوست جونهای خوبم

خوبین؟ خوشین؟ بزرگ شدین؟ یا هنوز نی نی هستین ؟

    

من که تند تند دارم بزرگ میشم مامانم همش میخواد برام غذای کمکی شروع کنه اخرش دلش نمیاد میگه یکم دیگه هم بزرگ شو بعد.آخه من هنوز دستگاه گوارشم کامل نشده که غذای بزرگترها رو بخورم میدونین یه بار مامانی داشت پرتقال میخورد منم داشتم نگاش میکردم دلش برام سوخت یه ذره به من داد فقط پرتقال رو تا نزدیک لبم آورد فکر کرد که من نخوردم ولی من زبونمو دراز کرده بودم و یکی از اون تکه های کوچولو رو که شبیه حباب هستش رو خورده بودم.به به چه خوشمزه بود ولی معده ام یکمی اذیت شد.بعد  اومدم غذای خوشمزه خودم همون شیر مامانم رو خوردم.مامانم اومد باد گلوم رو بگیره یه دفعه استفراغ کردم همه ریخت رو روتختی مامانم... مامانم خواست پاک کنه دید وای یکمی توش چیزای نارنجی رنگی دیده میشه فهمید که چیییییییی؟من از اون پرتقاله خورده بودم من که خیلی راحت شدم بالا آوردم.مامانی نالاحت شده بود.به همین خاطر تصمیم گرفت فعلا غذای کمکی بهم نده تا اینکه شش ماهم بشه البته نه به خاطر پرتقال.به خاطر اینکه میخواد من بزرگ شدم تیزهوش بشم شیر خودشو میده منم راضیم خوشمزه است.

 

        

 

نی نی های گل من اتاق ندارم آخه خونه ای که مامانم اینا اجاره کردن انباری نداره مجبور شدن یکی از اتاق های خونه رو که فکر کنم مال من بود رو انباری کنن ولحاف تشک و کارتونها و کتابها و چیزهای خرت و پرت رو گذاشتن اونجا

مامانم همش به من میگه اگه یه اتاق اضافی داشتیم.اونقدر شیک برات درست میکردم که کیف میکردیاز اون تختهای که شکل ماشینه برات میخریدم فرش موکتی خوشگل وسطش مینداختم آباژور خوشگل میخریدم.عکسهای آتلیه ات رو مینداختم تو قاب میزدم رو دیوار اتاقت.پوستر های خوشگل میزدم رو دیوار و خیلی از این چیزامامانم عاشق لباس بچه ووسایل بچه واتاق بچه وهر چی که به بچه ربط داره هستش.واسه همین میخواد منم یه اتاق شیک داشته باشم.هر وقت میریم تهران یا میرفت تهران اول از همه بدو میره بهار ولی اونقدری پول نداره که همه بهار رو برا من بخره

 

خلاصه که مامانی اونروز رفت یکی از عکسهای اتاق نی نی دوستمون رو تو فتوشاپ درست کرد و منو گذاشت تو اتاق نی نی.منم کلی با دین عکس کیف کردم.عکسشو براتون میزارم تا شاهکار مامانم رو ببینید.

 

       

 

مامان مریمم میگه ایندفعه یه خونه ای میخوایم اجاره کنیم که انباری داشته باشه تا یکی از اتاق هاشو برا من درست کنه.منم از الان دارم کیف میکنم.

 

راستی قد و وزن و دور سر من در چهار ماهگی

      وزن: ۶۶۰۰     

قد: 63      

  دور سر : 41

 

راستی یه چیزی یادم رفت بگم از ماه چهارم بابایی گفته که قطره آهن هم بخورم منم خوردم عجب بی مزه بود اولش که طعمش رو نمیدونستم همه رو تا ته خوردم فکر کردم مولتی ویتامینه.آخه من عاشق مولتی ویتامین هستم.ولی بعدش که مامانم میده دیگه مزش رو میدونم و نصف بیشترشو تف میکنم.زودی آب میخورم که دهنم بیمزه نمونه.

 

                       

 

صبح تا شب یا میخوابم یا میخورم یا اینکه مامانم اگه حوصله داشته باشه یکمی باهام بازی میکنه .البته کتابهای تقویت هوش رو باهام هر روز کار میکنه.ولی بازم وقت اضافه زیاد دارم مامانهای شما باهاتون چیکارا میکنن به مامان منم یاد بدن مرسی؟

 

       

 

دو تا هم فرمول هست برای محاسبه وزن و قد تقریبی شیرخواران و کودکان که مامانم براتون نوشته شاید به دردتون بخوره

 

وزن در 3 تا 12ماهگی = سن(بر حسب ماه) +9 تقسیم بر 2

 

وزن در 1 تا 6 سالگی= سن (بر حسب سال) * 2 + 8

 

وزن در 7 تا 12 سالگی = سن (برحسب سال) *7 -5

 

قد تا یک سالگی فرمول خاصی ندارد ولی قد تقریبی متوسط 75 سانتی متردر یک سالگی

 

 

قد در 2 تا 12 سالگی = سن (بر حسب سال) * 6 +77

 

                        

 

                                  آرینم عسلم خوشگلم دوست داریییییییییم خیلی زیاد

 

ادامه مطلب

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 توسط مریم | لينک ثابت |


عسلک چهار ماهه مامانی

عسل مامان چهار ماهه شد عزیزم چهار ماهگیت رو تبریک میگم انشالله 100 ساله بشی

 

  

 

 

امروز صبح من و نی نی رفتیم واکسن نی نی رو بزنیم بابایی به علت مشغله کاری با ما نیومد.ماشینو گذاشته بود برا ما که صبح با نی نی بریم واکسن چهار ماهگیشو بزنم .ولی کوچولوی من صبح که بلند شد مثل سایر روزها که از خواب بلند میشه آواز میخونه میخنده ساکت شده بود فکر کنم بهش الهام شده بود که امروز چه خبره باید بره آمپول بزنه.خلاصه حاضر شدیم آرین رو گذاشتم تو کریر گذاشتمش تو ماشین و دو تایی راهیه مرکز واکسیناسیون شدیم.

 

              

ماشینو پارک کردم با نی نی رفتم اونجا خانم آمپول زنه گفت ماشالله نی نی تون چقدر بزرگ شده شبیه شما که نیست حتما شبیه باباشه منم گفتم نه شبیه هیچکدوممون نیست از هردومون خوشگلتره که خانومه گفت شبیه آلمانی هاست.منم تو دلم گفتم آخه این کجاش شبیه آلمانیهاست؟شما بگین آرین ما شبیه آلمانیهاست؟بعد گفت بزارینش رو تخت.عزیزم!! من خودم که خیلی از آمپول میترسم دلم خیلی براش سوخت تازه بابایی هم که نبود پاشو بگیره مجبور شدم خودم بگیرم.پاهاشو گرفتم.آمپول رو که فرو کرد اصلا صداش در نیومد فکر کنم شوک شده بود بعد اینکه در آورد شروع کرد به گریه کردن کلی ماچش کردم و قربون صدقش رفتم تا اینکه آروم شد.البته زیاد هم گریه نکرد.پسرم آقا شده برا خودش بعد دو تایی اومدیم خونه و قطره استامینوفن شروع کردم بهش میدم تا تب نکنه.اولش کمی بیقراری کرد ولی الان کمی بهتر شده

 

         

              

قربونش برم خیلی دوسش دارم ولی نمیدونم چقدر.نمیدونم مامان شدن چیه که آدم اینقدر بچه اش رو دوست داره .قدیم یادم هست بابام همیشه میگفت تا مامان نشی نمیفهمی آدم چقدر بچش  رو دوست داره الان دارم به حرفشون میرسم.واقعا همینطوره هر چقدر نگاش میکنم با هاش بازی میکنم سیر نمیشم.رفته رفته هم که بیشتر میشه یه دلبری هایی میکنه  دلم ضعف میره با دهان بدون دندونش چنان میخنده که میخوام درسته قورتش بدم دلم برا روزی که میخواد با روروئک اینور اونور بره شیطنت کنه یا راه بره یا غذا بخوره ضعف میره.

 

                                     ببینید چقدر بزرگ شدم سرهمی برام کوتاه شده

 

                    

 

میخوام بعد عید کم کم دنبال کار برم و کار کنم. تنهایی تو خونه حوصله ام سر میره.با اینکه کلاس زبان وشنا میرم وآقا مازیار آرین رو نگه میداره.ولی دور بودن از خانواده و جامعه (دانشگاه یا کار)عذابم میده.اینهمه درس خوندم خلاصه باید کار کنم.آخ آخ اولین حقوقمو که بگیرم کلی نقشه دارم براش.ولی فکر کنم حقوق گرفتن کلی حال بده ها نه؟؟دعا کنید برام که یه کار خوب پیدا کنم.

                                      

                                       اینم دو تا عکس جدید از خاله مهرنوش

 

      

 

                                              اینم یه عکس از خنده آرین

          

 

     

                 

 

 

                              عسلم گلم خوشگلم اندازه تمام ستاره های آسمون دوست دارم

 

          

 

 

ادامه مطلب

نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386 توسط مریم | لينک ثابت |



Disigned By :HAMRAZ