تبليغاتX

آرین ومامانی
mowj.ir






.

هوررررررا آرین به طور کامل نشست

سلام خدمت نی نی ها و مامانهای گلشون و دوستان عزیز

کوچولوی شیطون ما بالاخره در شش ماه و پانزده روزگی به طور کامل نشست.ودر شرف دندان در آوردن است که خیلی کلافه اش کرده لثه هاش به طور کامل سفید شده فکر کنم چند روز دیگه مرجانهای عزیز دلم خودشو نشون بده

     

پسرک کوچولوی مامان 3قاشق سوپ میخوره و یک قاشق ماست جایزه میگیره آخه خیلی خیلی عاشق ماسته.آب سیب هم بهش دادم ولی زیاد خوشش نیومد و نمیخوره.دیگه پسرک من کوچولو نیست برا خودش مردی شده و میشینه و زرده ی تخم مرغ هم میخوره...فدات بشم

     

بعضی وقتها سرلاک درست میکنم میزارم جلوش خودش با دستهاش میخوره و میماله به همه جاش با مزه میشه شدیدا اینم عکسش

     

عاشق کتابهای بابایی هست وقتی بابایی میشینه درس بخونه همش کتابهای بابایی رو نگاه میکنه و خودشو میندازه رو کتابها و زودی صفحه ی کتابو میگیره و مچاله میکنه و چش به هم زدنی میزاره تو دهنش.بیچاره بابایی از دست شیطون بلا نمیدونه چیکار کن کتابهای داستان خودشو هم که گوشه هاشو مثل موش خورده

      

شبها که میخوابه نصف شب که بیدار میشم پتوشو روش بکشم میبینم به به دور زده تو تخت و عمود بر تخت شده ناقلا من و آرین و بابایی سه تایی باهم توپ بازی میکنیم من و آرین یه تیم میشیم بابایی هم یه تیم... میشینیم روبروی هم توپ رو به همدیگه پاس میدیم.با دست میگیریم آرین هم بعضی وقتها قشنگ توپ رو میگیره و میندازه وسطهاش که بازی گرم میشه خیلی کیف میده آرین کلی میخنده و خوشحاله ما هم خوشحالیم به خاطر خوشحالی جیگر طلا.

      

اونروز بابایی با آرین دوتایی داشتن توپ بازی میکردن توپشون هم از اون توپهای گنده بادی که یهو آرین توپ و گرفت و با کله خورد زمین گریه اش در اومد عوضش کلی بزرگ شد.از اون روز خیلی از توپ ترسیده تا توپ و میندازم جلوش اصلا نگاه نمیکنه وبدش میاد شدیدا.خلاصه که یه فوتبالیست حرفه ای داره میشهاین لباسشو که میبینین پدر جونش از کیش براش آورده خیلی خوشتیپ میشه وقتی میپوشه

       

                                                    دوستت دارم جیگر مامانی

ادامه مطلب

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 توسط مریم | لينک ثابت |


آرین شش ماهه

قبلا که بچه ها رو میدیدم میگفتن که بچه شش ماهگیش خیلی خوبه شیرین خواستنی الان که پسرم قند عسلم شش ماهه هست میفهمم که بچه ی خوردنی یعنی چی اونقدر دوسش دارم که حد نداره هر چقدر میچلونمش و ماچش میکنم و فشارش میدم انگار نه انگار از بچه صدایی در نمیاد تازه بعضی وقتها هم بدش نمیاد هیچی برام میخنده هم...

تو بازی کردن باهاش خیلی کم میارم روزهام خیلی تکراری شده احساس میکنم اونکاری که قرار بود براش بکنم و سالها همش تو ذهنم میگذروندم هیچکدومو نمیکنم و یادم نمیاد و یا بلد نیستم چیکار باید بکنم هم روزهای خودم همینجوری داره سپری میشه و هم برا آرین کاری نمیتونم بکنم.فقط بلدم بهش غذا بدم اونم که هیچی اینماه اصلا خوب وزن هم نگرفته نگرانمون کرده.قدیما همش میگفتم اگه بچه دار بشم فلان میکنم بهمان میکنم ولی الان واقعا هنگ کردم نمیدونم چیکار کنم؟صبحها که از خواب بلند میشم تا بجنبم ناهار میشه مازیار میاد ناهار میخوریم یکمی که استراحت میکنیم باز مازیار میره من و آرین میمونیم خونه بیکار نمیدونم با بچه چیکار کنم خودمم نه میشه اینترنت بیام نه میشه کتاب بخونم نه اینکه بازی یا چیز دیگه ای بلدم که باهاش کار کنم

خلاصه بد جوری اینروزها ریختم به هم...از یه طرف میخوام برم کار پیدا کنم میبینم که آرین رو چیکار کنم از یه طرف میخوام برا ارشد شروع کنم بخونم حوصله نمیکنم و میگم که چه فرقی میکنه با لیسانس موندم هاج و واج..حالا بگذریم...

از کارهای جدید گل پسرم بگم براتون

    

دو سه دقیقه ای بدون کمک میشینه

قربونش برم من بابایی که باهاش دالی بازی میکنه کلی میخنده نسبت به قبل خنده هاش خیلی بیشتر شده

آرین بهم ریخته ی ژولی پولی

    

هر چی که دستش میاد میکنه تو دهنش و میماله به لثه هاش و صدا میده فکر کنم دندوناش کم کم داره در میاد

تازه یه چیزی یاد گرفته با آب دهنش حباب میسازه و همش فوت میکنه به بیرون غذا هم که میدم دووووووووو میکنه همه رو میده بیرون

    

قربونش برم من خیلی پسر آروم و مظلومیه

دیگه راننده حسابی شده پاهاش کاملا تو روروئک به زمین میرسه ورانندگی میکنه از صدای کلیدهاش خیلی خوشش میاد هر کدوم صدای حیوانات رو میده روروئکش یه دفتری هم داره اونو همش اینور اونور میکنه و میخنده

   

سوپ و سرلاک گندم و فرنی و آب و حریره بادوم بهش میدم البته موز هم بهش دادیم .وقتی تهران بودیم موز رو که میدید یهو میقاپید از دستم و میزاشت تو دهنش منم درسته میدادم با لثه های تیزش گاز میزد و میخورد.

تهران حلیم هم بهش دادم خورد البته به مقدار کم

                  پسر اخموی مامانی

مامانم داشت کباب میخورد و آرین هم بغلش بود یکدفعه دیدیم آرین کبابو از دست مامانم قاپ زده و گذاشته تو دهنش داره لیس میزنه کلی خندیدیم مامانم هم رفت دو تا بدون نمک براش درست کرد آورد و داد و آرین هم آبشو خورد.خدا رو شکر چیزیش نشد

یه روز عید هم خونه ی مادر شوهرم بودیم مهمون اومده بود برا عید دیدنی آرین هم بغل مازیار بود و همش مثل کرم وول میخورد تا اینکه مازیار یه خیار داد دستش که آروم باشه بعد اینکه مهمونها رفتن من رفتم خیار رو از دستش بگیرم دیدم تقریبا یک سوم خیار شل شل شده آبشو نمیدونم چطوری ولی با اون لثه های تیزش خورده بود

   

مامانم از کیش براش یه استخر بادی آورده بادش کردم گذاشتم وسط هال اسباب بازیهاشو میریزم توش وآرین هم میزارم توش چند دقیقه ای مشغولش میکنه

اونروز رفتیم براش از اون اسباب بازی های مارک دار بخریم مخصوص بچه های شش ماه به بالا .قیمتهاش خیلی گرون از 20000 تومان بود به بالا یکیشو براش خریدیم 30000 تومان بد نیست ولی زیاد هنوز بدردش نمیخوره تصمیم گرفتیم ماهی یکی از اون اسباب بازیها براش بخریم

                   

عاشق تکون دادن انگشتهای دستمه

                                                         قربونت برم عزیزکم دوستت دارم خیلی زیاد

ادامه مطلب

نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387 توسط مریم | لينک ثابت |


خاطرات اولین عید همراه با آرین

سلام سلام سلامی بهااااااااری خدمت شما عزیزان

مجددا عیدتون مبارک امیدوارم سال خوبی در کنار خانواده و نی نی هاتون داشته باشین

ما برگشتیم خیلی خوش گذشت...سال پیش عید ما به خاطر نی نی مون جایی نرفته بودیم آخه من تو رحمم هماتوم داشتم و دراستراحت مطلق بودم تک و تنها همراه تلویزیون عیدمان را سپری کرده بودیم ولی امسال با شور و شوق زیاد همراه با یک نی نی خوشگل و ماه و خوش اخلاق سر سفره هفت سین همراه خانواده خوشحال بودیم

اولین عید رو که همراه آرین عزیزم بودیم میخوام شرح بدم تا وقتی بزرگ شد خودش بخونه و ببینه چه عیدیهایی گرفته و چه شیطنت هایی کرده.قبل رفتن به تهران آرین رو بردیم سلمونی و موهاشو مرتب کردیم.قیافش خیلی آقا مدلی شده بود 

27اسفند صبح ساعت 6 به تهران پرواز داشتیم.پرواز به موقع انجام شد ومهماندار هواپیما به آرین غذای غنچه با پیشبند و ظرف غذا داد ما هم درست کردیم و دادیم به آرین و خوشش اومده بود و خورد.رسیدیم که تهران دایی حمید اومده بود دنبالمون با هم رفتیم خونه دیدیم به به چه خبره بساط کله پاچه به راه بود از بره سفید خریده بودن خیلی تمیز و خوشمزه بود خلاصه حسابی خوردیم...وفردای اونروز مامانم اینا به کیش پرواز داشتن.تا شب اونجا ماندیم و آرین با خاله ها و دایی جونش کلی حال کرد.مامان خورشید و پدر جون هم کلی قربون صدقه نوه شون میرفتن و کیف میکردن همون شب آرین اولین عیدی رواز بابای من (پدر جون)یه تراول 50000 تومانی گرفت و کلی خوشحال بود و میخندید اما بیچاره پوله مچاله شده بود دست نی نی....پدر جون به من و مازیار هم پیشاپیش سکه عیدی داد.کلی کیف کردیم.مامان خورشید هم برا آرین گل پسر یه شلوار پیشبندی خوشگل خریده بودن و دایی حمید هم یه عروسک رقاص خر برا آرین خریده بود خیلی باحاله میرقصه و میخونه. دست همه شون درد نکنه...همون شب عازم کرج شدیم پیش مامان شهین و بابایی و عمه جون و عموها وزنمو جون و مهمتر از همه فرهان کوچولو پسر عموی آرین....وای خدا جون فرهان کوچولو خیلی بزرگ و آقا شده بود.ماشالله خدا حفظش کنه ما یه تاب کادو برا نی نی فرهان خریده بودیم که از اول تا آخر ارین توش نشست و حال کردژسر عمو جون مرسی

 

 

                        

 

 

 چهار شنبه سوری رو کرج بودیم چهارشنبه سوری باحالی بود رفتیم بیرون بمب ترکوندیم از رو آتیش پریدیم و برگشتیم خونه دورهم با خانواده شب چهارشنبه سوری خیلی خوش گذشت.کلی گفتیم و خندیدیم...

تحویل سال جدید صبح ساعت 9:18 دقیقه بود که ساعت یک ربع به 9 بیدار شدیم و آرین رو هم بیدار کردم که تا سال دیگه خواب نباشه لباسای نو رو پوشید و حول حولی خودمون هم حاضر شدیم تا همه دور سفره هفت سین جمع بشیم سال تحویل شد.به به روبوسی و تبریک سال نو و عیدتون مبارک وگرفتن عیدی عالی بود واقعا روز خوبی بود عکس دسته جمعی با هم گرفتیم و شاد بودیم.آرین هم کلی کادو گرفت . خوشحال بود و خودش کادو هاشو باز کرد وبا صدای جیر جیر کاغذ کادوها شادیش دو چندان میشد و در شلوغی خانواده غرق شادی بود. و مامان شهین هم به هر کسی 20 دلارعیدی میدادن من و مازیار هم کادو هامون رو گرفتیم و خوشحال بودیم بابا جون هم به همه پول عیدی دادن به ما هم یک عدد سکه بهار آزادی.دستشون درد نکنه.ما هم به تعداد نفرات کادو خریده بودیم که دادیم کلی خوش گذشت .ناهار هم طبق رسم خونه ی مادر شوهرم شیرین پلو با کوفته های قلقلی کوچولو خوردیم خیلی خوشمزه بود. در سال جدید با هم نشستیم و حرف زدیم و شلم بازی کردیم و خوشحال و شاد بودیم فردای آنروز برای عید دیدنی به تهران خونه مادر بزرگ مازیار (مامان جون) رفتیم و اولین عید دیدنی با آرین بود که کلی براش خوش گذشت آجیل و میوه و شیرینی خوردیم ومامان جون هم به ما و نی نی عیدی دادن .دستشون درد نکنه.خونه ی عموهای مازیار هم برا عید دیدنی رفتیم و بازم طبق رسم و رسوم ایرانی ها صحبت و گپ و گفتگو وخوردن میوه و شیرینی و آجیل به دید و بازدید ها خاتمه دادیم و عمو جونها برا آرین و ما عیدی دادن چقدر گرفتن عیدی از عمو مرتضی که برا هر کدوممون 5 تا 5000تومانی دادن خوشحال کننده بود و من خودم یاد دوران بچگیم افتادم که از عموهام عیدی میگرفتم

 

 

    

 

 

همون شب مامانم اینا از کیش برگشتن و ما رفتیم خونه ی مامان خورشید و 2 3 روزی اونجا بودیم و مهمون داشتیم عموهام و عمه هام  برا عید دیدنی خونه ی ما اومده بودن کلی گفتیم و خندیدیم شب هم با همدیگر رفتیم پارک ارم من و آرین و بابایی سوار آبشار شدیم و بقیه رفتن و سوار ترن هوایی شدن و در آخر همگی رفتیم سوار ماشین برقی شدیم و کلی خوش گذشت شام را هم همانجا کوبیده خوردیم فردای آنروز دو سه جا دید و بازدید رفتیم و آرین از عمو و عمه ی منم عیدی گرفت.

 

 

      

 

 

روز پنجم فروردین آرین رو بردیم مرکز بهداشت نزدیک خونمون تا واکسن شش ماهگیش رو بزنیم.دلم خیلی شور میزد آخه میگن واکسن شش ماهگی خیلی سخته و دردش هم بیشتر خلاصه خانومه اومد که واکسنش رو بزنه و واکسناش دو تا بود پاشو چنان سفت نگه داشت و زد اولش که آمپول رو فرو کرد آرین من هنوز میخندید بعد که شروع کرد به زدن عزیز دلم چنان گریه کرد که دلم کباب شد به نظر من خیلی بد زد خیلی طولش داد هر آمپول فکر کنم 2دقیقه ای طول کشید خلاصه اشکهای پسرم چنان سرازیر شد که منم گریه ام گرفته بود بغلش کردم و شیر دادم تا آروم شد اومدیم خونه قطره استامینوفن شروع کردم هر 4 ساعت بهش دادم کمی هم تب کرد و بیقرار بود.وهمش میخوابید روز اول که گذشت کمی بهتر شد ولی سه روز بهش قطره دادم تا هم دردش کم باشه هم تب نکنه.

 

ششم فروردین دوباره رفتیم کرج یکسری هم به جاده چالوس رفتیم و آیس پک خوردیم و برگشتیم جاده خیلی شلوغ بود مملو از مسافران نوروزی از تمام نقاط کشور.با توجه به شماره پلاک ماشینها

 

ششم فروردین قند عسلم نیم ساله شد شش ماهگیشو با گرفتن یک عدد کیک خوشگل جشن گرفتیم واینم کیک نیم سالگی آرین با شش عدد شمع

 

 

     

 

 

هشتم فروردین دوباره برگشتیم تهران نهم به شیراز پرواز داشتیم.در مدت دو روز فشم و توچال و امامزاده داوود که جاده زیبایی داره رفتیم خیلی خوش گذشت موقع رفتن به توچال یه حلیم فروشی هست بالاتر از میدان تجریش رفتیم اونجا حلیم خوردین عجب چیزی بود واقعا خوشمزه ولذیذ بود تا حالا تو عمرم این چنین حلیمی نخورده بودم.به آرین هم کمی بدون شکرش رو دادم خیلی خوشش اومده بود و میخورد.در جاده امامزاده داوود یه رستورانی بود چند تا پله میخورد به طرف پایین بغل رودخانه با درختهای سر سبز بهاری رفتیم اونجا کنار رودخانه روی تخت چوبی که فرشی هم روی آن بود نشستیم و دیزی وکوبیده خوردیم چه هوایی بود عااااااالی تا عصر آنجا بودیم.جای دوستان خالی

 

 

      

 

 

شب همان روز ساعت 10:30 شب به شیراز پرواز داشتیم رفتیم فرودگاه و بعد از خداحافظی با خانواده راهی شیراز شدیم.به شهر زیبای بهار نارنج شیراز وارد شهر که شدیم بوی بهار بوی بهار نارنج همه ی شهر رو پر کرده بود چقدر مسافر خدای من از فرودگاه تا بولوار چمران همه جا مملو از مسافر که چادر های خود را پهن کرده و در خواب بودن درختهای وسط بولوارها همه در عرض 11 روزی که ما نبودیم سبز سبز شده بودند عجب شهر زیباییه این شیراز واقعا بهار بود بهاری دل انگیز..

 

                                                   

                                                        اینهم خاطرات بهار ۸۷ همرا آرین گلم

ادامه مطلب

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 توسط مریم | لينک ثابت |



Disigned By :HAMRAZ