تبليغاتX

آرین ومامانی







.

دندون آرین و اسباب کشی به خانه جدید

             سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام                  

هوووووووووووووووووررررررررررررررررررررررررررررررررااااااااااااااااا

 

بالاخره نی نی آرین ما هم در 8ماه و 25 روزگی دندون دار شد دندون چپ پایینیش داره در میاد  قربونت برم مامانی که روز به روز داری بزرگ میشیIn Love و ما هم شاهدش هستیم و از لحظه به لحظه اش استفاده میکنیم و خوشحالیم..یه احساس عجیبی دارم فکر میکنم دیگه آرین بزرگ شده و یک مرحله از زندگیشو پشت سر گذاشت و دیگه نی نی نیست.برا خودش مردی شده .از وقتی آقا دندونه خودشو نشون داده آرین منم مظلوم شده خیلی تو خودشه همش با دهنش یه صداهایی در میاره تا با درد دندون در آوردن مقابله کنه.پسرم خیلی شجاع و قهرمانه.خیلی دوسش دارم.

عاشق راه رفتنه هر جایی رو میگیره و خودشو میکشه تا بلند میشه چند قدمی هم خودشو میکشونه جلو البته منم پیشش میشینم که خدای نکرده یهو نیافته.

خیلی خیلی خیلی شیطون شده بلا شده به قول مامانهای اینترنتی وولوولک شده اساسی با من هم خیلی دوسته همش خودشو میماله به من و از سر و گردنم آویزون میشه و منم بوس بوسیش میکنم.

 

 یه گل طبیعی داریم.آرین رو که میزارم تو روروئک یه راست میره طرف گله و حسابشو میرسه اگه حواسم بهش نباشه میرم میبینم چند تا از برگهاشو کنده دیر هم برسم دیگه هیچی گذاشته تو دهنش.

کلی حرف میزنه  یه کلمه ای میگه خیلی خوشم میاد ولی زیاد نمیگه شاید روزی دو سه بار اگه گفتین چیه؟؟  "اینقه" و یا "اونقه"ولی نمیدونم منظورش چیه

کرج که رفته بودیم خونه مادر شوهرم مامان شهین کلی چیز به آرین یاد دادن مثلا به هر چیزی اشاره میکرد اسمش هم میگفتن مثلا اونقدر لوستر رو به آرین نشون دادن گفتن چراغ چراغ دیگه آرین هم کامل یاد گرفته بود که چراغ چیه الان هم که بهش میگیم چراغ کووو؟برمیگرده و لوستر رو نگاه میکنه

 

راستی داریم اسباب هامونو جمع میکنیم بریم خونه جدید خیلی خوشحالم بالاخره از شر این خونه ای که هستیم راحت میشیم آخه اصلا دوسش نداشتم.حالا دفعه بعد میام میگم چرا دوسش ندارم . و نداشتم.اجاره خونه ها هم که سر به فلک کشیده خیلی گرونه خیلی آخرش مجبور شدیم ما هم یه دونه از اون گرونهاشو اجاره کنیم ...ولی بدبختی اینجاست که با باقیمانده پولمون از حقوق ماهیانه کلی خرج داریم که باید بدیم و کلی هم صرفه جویی کنیم خونه خوشگل و تمیز و نوساز نشستن همین جوووورها رو هم داره که باید کشید

 

خیلی دوستتون دارم از اینجا همهتونو همراه نی نی هاتون دعوت میکنم تشریف بیارین شیراز و بیاین خونه جدیدمون

پ.ن1:ممنونم از همه ی مامانهایی که منو راهنمایی کرده بودن برای از بین بردن لکه سیب و روش درست کردن آب سیب

 

پ.ن:مامان شاینا ناز ازتون ممنونم که منو راهنمایی کردین ولی هنوز امتحان نکردم ببینم چطوره .راستی شما وبلاگ ندارین؟

 شاید سه چهار روزی نباشم به خاطر اسباب کشی ولی قول میدم بعد اینکه اومدم از خونه جدیدمون به همتون سر میزنم دوستتون داریم ۱۰۰۰۰۰۰ تا

 

 

ادامه مطلب

نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 توسط مریم | لينک ثابت |


آرین فندق

سلام سلام دوست جونام و مامانهای گل خوبین؟

از بچگی از شیر خوشم نمیومد ولی الان مجبورم هر روز شیر بخورم و گرنه آرین گشنه میمونه از بین شیرها همشون رو امتحان کردم شیر چوپان بیشتر از همه به بدنم میسازه وقتی میخورم کمتر سردرد میگیرم و حالم بهم میخوره ولی بقیه ی شیرها مخصوصا دامداران اصلا بهم نمیسازه و سردرد و حالت تهوع بهم دست میده اگرم نخورم هیچی از شیر خبری نیست مجبورم روزی یک بطری شیر بخورم تا شیر داشته باشم که آرین خان نوش جان کنه

             

برای اینکه نی نی هامون خوب وزن بگیرن مهمترین کار اینه که تا یکسالگی غذای اصلیشون شیر مادر باشه به شرطی که مامانهای عزیز هم کوتاهی نکنن و حداقل یک بطری شیر چوپان یا دامداران میل بکنند.نی نی هنگامی که گرسنه میشه باید به او شیربدیم تا سیر شود بعد اینکه دیگر میلی به شیر خوردن نداشت سوپ او را نیم ساعت بعد گرم کرده و به او بدهیم به همراه ماست.یادمان باشد حتما لیمو ترش به سوپ کودک اضافه کنیم تا خوشمزه شود و هم لیمو ترش باعث میشود غذا زودتر جذب شود.این هم توصیه های یه مامان کوچولوی مهربون

دماغ سربالای پسرمو حال میکنید دیگه

                

من و آرین چند روزی میشه تصمیم گرفتیم مادر و پسر یکی یکی تمامی پارکها و پاساژهای شیراز رو بگردیم که یکی یکی شروع کردیم عصرها که بابایی میره بیمارستان من و آرین هم میریم پارک و پاساژ خیلی حال میده آرین که کلی حال میکنه میزارمش رو چمنها حسابی غلت میزنه و با سبزه ها بازی میکنه آسمونو نگاه میکنه درختها رو همه جا رو سبزه ها رو با قدرت عجیبی که داره میکنه و اگه حواسم پرت بشه جیک ثانیه میزاره تو دهنش.یه جایی هست که تازه کشف کردم خیلی جای خوبیه هم پاساژه هم پارک یعنی جلوی پاساژ فضای سبزه که فواره هم داره آرین هم عاشق آب هستش میبرمش پیشش کلی حال میکنه وهمش میخواد خودشو بندازه تو حوض آب اسم پاساژ هم سینا هستش

وقتی تو اتاق بهش شیر میدم تو ذهنم برا خودم برنامه ریزی میکنم و با خودم حرف میزنم که مثلا اینکارو باید بکنم اینو اونجا بزارم اینو اینجا بزارم یکدفعه میبینم پسری چند دقیقه ای هست شیر خوردن را ول کرده و مبهوت مامانی شده و تازه برام میخنده هم خیلی ناقلا شده یا اینکه وقتی نماز میخونم میزارمش جلوم از اول تا آخر نماز با دقت منو نگاه میکنه وقتی هم که میخونم به دهنم نگاه میکنه و با خودش میگه مامان دیوونه شده داره با خودش حرف میزنه و کلی برام میخنده از چادر نماز هم خیلی خوشش میاد خم و راست که میشم چادر که بالا پایین میره با دستش میگیره میکشه و کلی بازی میکنه و میخنده

با اون انگشتهای کوچولوش هر چیز ریز و کوچولو هر طرف میبینه به سمتش دراز میشه تا ورش داره

وای چقدر بده آب سیب و آب پرتقال بریزه رو لباس سفید دیگه عمرا پاک بشه.یه لباس خوشگل آبی سفید براش خریده بودم آب سیب رو که دادم دستش تو شیشه بخوره ریخت رو لباس خوشگلش دیگه پاک نمیشه شما چیکار میکنید؟؟

این عکس تابیه که ازتهران خریدم چیزه خیلی خوبیه کلی آرین سرگرم میشهعکس خوبی نتونستم بگیرم دفعات بعد خوبشو میگیرم و میزارم

                        

پهلوون مامانی سیب رو یک دستی گرفته

       

   آرین ناز نازی - فضای سبز پاساژ سینا 

             

ورزشکار کشتی گیر مامانی

           

جیگرم عمرم عسلم در حال غش غش خندیدن

                         

گل پسرم در حال رانندگی

                 

همش از سر و کولم بالا میره خیلی هم با این کارش حال میکنه عاشق اینه که مبل و بگیره و وایسته.فکر کنم قبل اینکه چهار دست و پا بره راه بیافته

             

تورو خدا شیشه شیرشو نگاه کنین عین خودش فندقه

                            

بعدا نوشت:نسیبه جون مامان ساره خوشگل خدمتتون باید عرض کنم که من میام و بهتون سر میزنم ولی هر کاری میکنم کامنت دونی تون باز نمیشه وگرنه همه پستهاتونو خوندم

                                              فندق مامانی آی لاو یو

ادامه مطلب

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 توسط مریم | لينک ثابت |


هشت ماهگی گل پسرم

سلام سلام خدمت دوستهای گلم خوبین؟خوشین؟تعطیلات خوش گذشت؟نی نی هاتون کیف کردن؟البته ...خدا رو شکر

                            

                         هانی عشق و عسلم (آرینم)          هانی شعرو غزلم

                         هانی دنیا مال ماست                   همه عشقها مال ماست(۲)

                         واسه از عشق تو گفتن                 من کدوم شعر و بخونم

                         کدوم آهنگ و بسازم                     کدوم آواز و بخونم

 

من ازاین آهنگ خیلی خوشم میاد و هروز برا آرینم میخونمش پسرم هشت ماهگیت مبارک واین شعر تقدیم تو

 

       

والا ما قرار بود تعطیلات 5 روزه رو تشریف ببریم دبی ولی به دلایلی قسمت نشد و در شیرازماندگار شدیم یک روز رفتیم بهشت گمشده در 90کیلومتری شیراز ناهار کباب آماده کردم و بردیم آنجا میل فرمودیم جای دوستان خالی خیلی خوش گذشت جای خوب و با صفایی بود هوای عالی داشت.تقریبا میشه گفت رود و درخت و کوه و صخره و آبشار و سبزه و همه چیز رو با هم داشت  از همه باحالتر اینکه  مردم وسایل های خود را بوسیله الاغ و قاطر به قسمتهای بالایی کوه میبردند و اتراق میکردند و ما هم سه نفری یعنی من و مازیار و آرین با ترس و لرز سوار الاغ شدیم که بالای کوه تا آبشار برویم.وای نمیدونید خیلی ترسناک بود من که زهر ترک شدم.آقا خره از میان رودهاو صخره ها میگذشت تا ما را به آبشار برساند آرین هم در آغوش بغل بابایی بود نصف راه رو نرفته بودیم که من همش میگفتم آقا نگه دار ما نمیخوایم بریم نگهدار همه ی مردم هم ما رو نگاه میکردند که سه نفری سوار خر شده بودیم

بیچاره بابایی که با آرین جلو بودند و من عقب نشسته بودم و بابایی رو گرفته بودم نگو که بابایی جلو پدرش در اومده بوده هم آرین و نگه داشته بوده و هم خودشو از پشت هم که من چسبیده بودم بهش خلاصه که پیاده شدیم و بقیه ی راه رو پیاده تا آبشار رفتیم وجای دنج وعالیی بود تازه ما تا آخر کوه رو نتونستیم بریم آرین وسط راه خوابش برد و ما هم مجبور شدیم فقط تا آبشار بریم وبرگردیم .با اینکه ترسیدم ولی خداییش خر سواری کلی حال داد

بقیه روزها رو هم که مازیار یا آنکال بود یا درمانگاه که ما هم خانه بودیم و عصرها میرفتیم فالوده بستنی شیرازی میخوردیم

بگم براتون که پسرک ما هنوز دندون نداااااااره خیلی تنبل تشریف داره از این بابت

ولی در عوض حسابی غلت میزنه طوری که با غلت زدن خودشو از اینور اتاق تا اونور اتاق میرسونه که این غلت زدنش آخر سر کار دستم داد که حواسم پرت شد و یهو دیدم آرین از تختمون افتاد رو زمین نمیدونید بدجوری هول شده بودم کلی صدقه و نذر کردم که چیزیش نشده باشه...خدا رو شکر به خیر گذشت و فقط کمی گریه کرد.

تختش براش تنگ شده شبها اصلا اونجا خوب نمیخوابه همش اینور اونور میشه تا اینکه بالاخره گریه اش در میاد منم مجبور میشم میزارمش تو تخت وسط خودمون تا راحت لا لا کنه و هر وقت دلش خواست غلت بزنه در اینصورته که مازیار میره اون گوشه ی تخت و بنده میرم این گوشه ی تخت تا گل پسر راحت بخوابه و غلت بزنه.به همین علت تصمیم گرفتیم یک عدد تخت سه نفره بخریم کسی سراغ نداره چنین تختی کجا میفروشن؟

از وقتی که از تهران اومدیم سخنران حرفه ای شده و با کلماتی چون ادددددددددد یا دددددددد (الف و دال با فتحه)آنقدر برا خودش میخونه که خسته میشه

پسرم عسلم یهو میبنیم داره واسه خودش همینجوری میخنده نمیدونیم برای چی؟ولی یهو دلش میخواد که بخنده اونم با صدایا وقتی منو بابایی صحبت میکنیم زل میزنه به ما و یهو خندش میگیره و غش غش میخنده منم کلی میچلونمشو میبوسمش تا گریه اش در میاد

دالی موشه بازی رو خیلی دوست داره منتظره که یکی بهش بگه دالی تا اینکه غش غش بخنده یا اینکه وقتی بهش پخخخخخخخخخخ میکنم از خنده روده پر میشه

 

 عاشق میوه هستش هلو و زرد آلو و هندوانه رو خیلی دوس داره.خدا رو شکر تو غذا دادن بهش مشکلی ندارم غذاشو خوب میخوره.ولی آب سیب اصلا دوست نداره.

راستی شماها آب سیب هر روز به نی نی هاتون میدین من که حوصله نمیکنم هر روز آبمیوه گیری رو بشورم به همین خاطر آب سیب تکدانه یا سن ایچ بهش میدم

وقتی مشینه سرشو میاره پایین میرسونه به پاهاش و بعد یکطرفه میشه و دراز میکشه قربونش برم با این مدل دراز کشیدنش

اینم چند تا عکس از بهشت گمشده ولی عکسهایی که از آرین گرفته بودم همش تار شده حالا دو تاشو میزارم

 

آرین با دهن ماستی

 

                                         

                                          بهشت گمشده از نماهایی مختلف

 

                  

 

                           

 

                

 

                              آرین بغل بابایی بعد خر سواری

 

 

 

                                               دوستون داریم فعلا تا بعد

          

ادامه مطلب

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 توسط مریم | لينک ثابت |


اندر احوالات سفر ما به تهران

 بعدا نوشت:

پیروزی ارزشمند تیم ملی ایران مقابل امارات را به تمام هموطنان فوتبال دوست بخصوص همشهری عزیزم علی دایی تبریک عرض میکنم.

 

سلام سلام صدتا سلام به دوستای گلم خوبین ؟خوشین؟امیدوارم تعطیلات 5روزه به همتون خوش بگذره

بگم براتون از سفری که چند روز پیش به تهران داشتیم اتفاقات جالبی برام افتاد مینویسم که از قلم نیفته ویه تجربه ای باشه برای شما عزیزان

جمعه ساعت 5 بعد از ظهر من و آرین به تهران پرواز داشتیم که سه ربع قبل پرواز فرودگاه بودیم تند تند رفتیم کارت پروازمون رو بگیریم که فهمیدیم پرواز 2 ساعت و نیم تاخیر داره یعنی ساعت 7:30 دقیقه خیلی ناراحت شدیم که 2 ساعت و نیم دیرتر باید مامانم اینا رو ببینیم اونا هم که مشتاق دیدن آرین بودن.

 

گفتیم چیکار کنیم چیکار نکنیم.بشینیم فرودگاه یا بریم خونه.تصمیم گرفتیم به خاطر آرین هم که شده بریم خونه.چون واقعا با بچه سخته که بشینیم تو فرودگاه اونم خسته بشه و دیگه تو هواپیما آروم نباشه

خلاصه برگشتیم خونه و سر راه هم یه ساندویچ کباب ترکی خوردیم عجب خوشمزه بود کباب ترکی های شیراز خیلی خوشمزه هستش جاتون خالی

 

رسیدیم خونه من آرین و عوض کردم و کمی هم استراحت کردیم و چایی خوردیم.مازیار گفت پاشو بریم دیر میشه منم گفتم یه کوچولو کامنتهامو چک کنم بریم.اومدم نت و ...خلاصه یهو دیدیم بله دیر شد بدو بدو سوار ماشین شدیم و راه افتادیم به طرف فرودگاه در این گونه مواقع من آدم خونسردی هستم ولی اونروز اظطراب عجیبی داشتم نکنه جا بمونیم و صدتا از این حرفها و دلشوره تازه خیابون ها هم شلوغ شده بود. خلاصه 20 دقیقه قبل پرواز رسیدیم فرودگاه رفتیم کارتهای پرواز رو بگیریم. بهمون گفتن که پرواز بسته شده.وای عجب حالی داشتم نمیدونید گفتم یعنی چی ؟ما باید بریم آقا بزارین بریمگفتن خانوم نمیشه پرواز بسته شده نمیتونین برین

 

دیگه نمیدونستم چیکار باید بکنم بلیطهامونو به زور گیر آورده بودیم و برا 1ماه بعد هم بلیط نبود.حتی بلیط رفت مازیار و بلیطهای برگشتمون هم گرفته بودیم.همونجا یه زن و شوهر جوون هم مثل مادیر رسیده بودن اونا هم همش میگفتن آقا پس ما چیکار کنیم؟

 

در همین موقع من دو تا ساک و آرین و از مازیار گرفتم و خداحافظی کردم و از آقاهه رد شدم و رفتم تو از قسمت بازرسی هم عجله ای رد شدم رفتم سال سوار شدن به هواپیما اونجا دم در باند فرودگاه دو تا اقا وایستاده بودن که کارت پروازها رو میگرفتن به من گفت خانوم کارت پروازمنم گفتم ما دیر رسیدیم بهمون ندادن ولی من هر جوری شده باید سوار هواپیما بشم توروخدا بزاریم برم

 

اونا هم جلومو گرفته بودن و میگفتن نمیشه خانوم پرواز بسته شده لیست انتظار رو رد کردن و از این حرفها!!! منم از دور هواپیما رو که مسافران داشتن سوار میشدن رو میدیدم و گریه ام گرفته بود که خدایا چیکار کنم؟به آسمون نگاه کردم و به خدا گفتم کمک کن!دیدم اگه کمی اینجا معطل بشم در هواپیما بسته میشه ما جا میمونیم سربازی که دم در بود و کنار زدم با دوتا ساک و آرین بدو بدو به طرف هواپیما تو باند فرودگاه دویدم سربازه هم دنبالم افتاده بود داشت میومد و میگفت خانوم کجا؟وایستین نمیشه نمیزارن!!!

 

تا اینکه خودم و رسوندم به هواپیما اونجا مهمانداران و چندتا از آقایون وایستاده بودن و میگفتن چی شده خانوم ؟حتی خلبان هم اومد و گفت چه خبره منم بهش توضیح دادم که بلیط به زورگیرمون اومده و دارم میرم پیش خونوادم و از این حرفها که خلبان گفت بزار چک کنیم ببینیم جا هست یا نهبعد دو سه دقیقه ای که اونجا وایستاده بودم گفت ساکشو بگیرین بزارین تو بار و به منم گفت خانوم بیا بالا

.

وای نمیدونین چقدر خوشحال شدم داشتم بال در میاوردم خدا ازت ممنونم .رفتم همون ردیف جلو یه جای خالی بود که نشستم وای نمیدونین چه آتیشی از سرم بلند میشد داغ داغ بود ولی از اینکه سوار شده بودم خیلی خیلی خوشحال بودم .قلبم تند تند میزد و آرین بیچاره هم نمیدونم تو این مدت تو بغلم چطور مونده بود حتی جیکش هم در نیومد قربونش برم کلی تو بغلم اینور اونور شده بود در همین حین مازیار زنگ زد گفت چی شد؟

گفتم هیچی سوار شدم !باورش نمیشد گفت واقعا این زن و شوهره جا موندن!! نذاشتن که بیان.گفتم باشه تهران رسیدم باهات تماس میگیرم.خلاصه در هواپیما بسته شد و پرواز کرد یه نفس عمیقی کشیدم و بازم گفتم خدایا شکرت

پرواز خوبی بود در طول پرواز آرین بغل مهماندار بود و من با خیال راحت نشسته بودم و همش فکر اتفاقات چند دقیقه پیش بودم.خلاصه به سلامتی رسیدیم فرودگاه تهران ورفتیم خونه ی مامانم اینا آرین هم تو اون مدتی که اونجا بودیم کلی پیش خاله ها و دایی جونش کلی براش خوش گذشت و کیف کرد منم در عرض سه روز تقریبا جاهای زیادی و رفتم گشتم و از اونجایی که عاشق پاساژ هستم با خواهر گلم 5   6 تایی از پاساژها رو رفتیم و گشتیمو برای روز پنجشنبه که قرار وبلاگی داشتیم روز شماری میکردم که روزش رسید و با دوستان خوب اینترنتی دیدار کردم

 

با مامانم رفتیم بهار چندتایی برا آرینم گل پسرم خرید کردیم شلوارک لی خوشگل رو که پست قبلی تن آرین بود مامانم  زحمتشو کشید و برا آرین خریدن با یک عدد بادی خارجی دستشون درد نکنه خیلی دوست داریم مامان خورشید عزیزم

 

منم یه تاب خوشگل از اونایی که از در آویزون میشه برا نی نی خریدمو تو خونه ی مامانم اینا نصب کردیم کلی توش کیف میکردو با دالی موشه خاله ها غش غش میخندید و چند دست لباس زیروتاپ شلوارک برای خونه...

کلی استراحت کردم و آرین هم همش بغل پدر جون و مامان خورشید و خاله ها و دایی جون بود که منم در حال استراحت کردن بودم

یک روز هم با آرین و خاله جون رفتیم خونه دختر عمه ی خوشگلم سارا جون که ما رو ناهار دعوت کرده بود خیلی ناهار خوشمزه ای بود یک آبگوشت دبش با سبزی تازه که من خیلی آبگوشت دوس دارم کلی خوردیم وبعدشم چایی خوردیم تخمه و قارپوز(هندوانه)

سارا جونم دستت درد نکنه گلم خیلی خوش گذشت

 

همون شب مازیار شب رسید تهران و فردا صبحش رفتیم قرار وبلاگی و از اونجا هم رفتیم کرج خونه مادر شوهرم سه روزی اونجا بودیم خیلی خوش گذشت خدای من پسرعموی آرین فرهان جون خیلی بزرگ شده بود.همش هم در حال خنده بود ماشالله خدا حفظش کنه.

 

کلی شلم بازی کردیم و کیف کردیم من عاشق شلم هستم نمیدونم شماها بلدید یا نه ولی بازی خیلی جذابیه من که کلی حال میکنم .از شانس ما من و پدر شوهرم بودیم که دو سه دست برنده شدیم.کلی کیف کردیم .یک شب هم خونه ی برادر شوهرم شام دعوت بودیم اونجا هم کلی خوش گذشت و آرین هم با فرهان کوچولو بازی کردندو دستشون درد نکنه.زحمت دادیم...

شنبه عصر هم سه تایی برگشتیم شیراز و موقع برگشتن یک قسمتی از بالفیکس تاب آرین تو صندوق عقب هواپیما جاموند و هنوزم که هنوزه وقت نکردیم بریم بگیریم و تاب آرین و نصب نکردیم و منم عکسی ندارم که از تابش براتون بزارم دفعه بعد انشالله.

آرین متعجب در حالتهای مختلف

 

 

 

                                           آرین و پسر عمو فرهان

 

     

 

                                                     آقا فرهان خوشگل

 

        

 

                                       گل پسرم در بلوار چمران شیراز

 

       

 

         

 

 

             

 

 

        

            

                                             

                                           تا بعد گلم عسلم شیطونکم دوست دارم

ادامه مطلب

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 توسط مریم | لينک ثابت |


گزارش تصویری از قرار وبلاگی

سلامی خدمت مامانهای مهربون و نی نی های ناز و دوست داشتنی

بالاخره روز شماری به سر رسید و قسمت شد و ما هم رفتیم قرار وبلاگی خیلی خوش گذشت جای دوستانی که نبودن خالی انشالله دفعه دیگه همتون رو میبینیم مامان آرتا جاتون خیلی خالی بود همش فکرتون بودم.

 گردهماییه عالی بود بینظیر بود من و بابایی که رسیدیم پارک ملت از دور که جمع مامانها و نی نی ها رو دیدم یه حس عجیبی بهم دست داد نی نی های معصوم و دوست داشتنی تو کالسکه ها نشسته بودن و کنار مامانها شون بودند ما هم که به جمعشون اضافه شدیم با دیدن نی نی ها مامانها رو هم تشخیص میدادم خیلی کیف کردم بازم میگم دیدار بینظیری بود تو عمرم که هیچوقت فراموشش نخواهم کرد روز شماری میکنم که ما هم بیایم تهران و آرین اینهمه دوستهای خوب داشته باشه و مهمونیهای عصرونه و تولد بگیرم نی نی ها رو با مامانهاشون دعوت کنم.ودور هم جمع بشیم

خیلی دوستون داریم

اینهم چندتا عکس از قرار وبلاگی

                                              ایلیا خوشگل هدیه جون

                        

  از راست به چپ  آقا سپهر گلایلیا جیگرآیین گوگولیمانی قندی

وقسمت بالا شاینا خوشگل و مامانش آرین و مامانی

            

                                                مانی عسل فرناز جون

                      

                                  مانی خوشگل لاریسای ناز آرین شیطون

آرین شیطون من اینجا پستونک عروس خانوم رو گرفت و کشید و خوشگل خانوم رو نالاحت کرد و ...

                                                   جیگر مامان مریم

                    

                                        سپهر گوگولی و آرین توپولی

                                               آیین گوگولی صابره جون

                    

                              شاینا کوچولوی ناز و دوستداشتنی  آرین  و آقا سپهر

   

                         ایلیای بامزه و آرینایلیا میخواد آرین و بگیره ماچش کنه  

                                           سپهر خوشگل ریحانه جون

                      

                                        لاریسا خوشگل و ناز آیدا جون                 

      

                                             آرین مامان                                                                     

                    

                          در حسن ختام آقا کلاغ بستنی خور در پارک ملت تهران

        

                             همتون رو دوست دارم به امید قرار وبلاگی بعدی

 

ادامه مطلب

نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387 توسط مریم | لينک ثابت |



Disigned By :HAMRAZ