تبليغاتX

آرین ومامانی
mowj.ir






.

آرین سرسری

سلام خدمت تمامی عزیزان

خوبین؟

خیلی خوشحالم اگه گفتین چرا؟؟فردا مامانم اینا میان شیراز هوررررررررررررا

مامانم و بابام و دایی حمید و خاله جونامشب عصری با ماشین خودشون راه افتادن انشالله فردا صبح اینجان

این جدیدترین و داغترین عکس آتلیه آرین البته با دوربین از روی عکس عکس گرفتم

                 

از آرین بگم که هر آهنگی پخش میشه  به جای دس دسی شروع میکنه سر سری کردن خیلی باحال میشه همش سرشو اینور اونور تکون میده ودستاشم همینطور ونانای نانای میکنههر وقت هم میگیم سرسری سرسری سرشو تکون میده و کیف میکنه

وقتی آب میخواد همش پشت سر هم میگه آبه آبه

اینم چند تا عکس از گل پسرم

                       

         

                      

اینجا داره پیتکو پیتکو میکنه قبل عکس هم کلی خندید

          

                                             گلم عسلم دوست داریم

 

 

ادامه مطلب

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 توسط مریم | لينک ثابت |


مامان مریم درس میخواند

سلام سلام خوبین؟

نی نی هاتون خوبن؟خدا رو شکر

به حول و قوه الهی یه کاری رو شروع کردم امیدوارم که بتونم به آخر برسونمش و نتیجه خوبی بگیرم رفتم دنبال کلاسهای کارشناسی ارشد و چند تایی رو ثبت نام کردم و تعدادی از کلاسهام هم شروع شده...چقدر دلم برا کلاس و درس تنگ شده بود خیلی خوبه.اول از خدا میخوام که منو یاری کنه که با اینهمه کار و بچه داری و خونه داری بتونم به هدفم برسم وبعد دعاهای شما عزیزان که خیلی مهمه و برام ارزش داره مامانهای مهربون عروس خانمهای خوشگل دعام کنین تا بتونم همه کارام رو انجام بدم وبه نتیجه مطلوبم برسم از شوهر عزیزم ممنونم که مشوق من بوده و هست و از آرین گلمون مواقعی که من کلاس میرم نگهداری میکنه تا بتونم تو کلاسها حضور پیدا کنم و درسم رو ادامه بدم.

اولش میخواستم در رشته مهندسی صنایع یا MBA اسم بنویسم و به خاطر علاقه ای که به مهندسی صنایع داشتم و از اون مهمتر به خاطر کم بودن تعداد کلاسها و کتابهاش که در کل 6 تا کتاب بیشتر نداره ولی رشته خودم 14 تا کتاب داره.ومشکلاتش به مراتب بیشتر.ولی با همفکری با همسر گرامی تصمیم بر این شد که رشته خودم رو که نرم افزار هست ادامه بدهم که به حول و قوه الهی شروع کردم.

با وجود اینکه اینترنت من dial up هست و با سرعت بسیار بسیارکم ولی همیشه سعی میکنم و میکردم که به همه دوستای وبلاگیم سر بزنم و کسی رو از قلم نندازم .ولی از این به بعد چون کارهام بیشتر خواهد شد فکر کنم نتونم به همه دوستای گلم سر بزنم ولی سعی خودمو خواهم کرد که به موقع از کارهای جدید آرین گلم بنویسم و به شما عزیزان هم سر بزنم و از نوشته های زیبا و دلنشینتان بهره مند بشم.

از آرین گلم هم بگم که شدیدا چسبی چسبونک شده و هر جا میرم چسبیده به من و اگه هم یواشکی فرار کنم یهو میبینم بله...سر و کله اش پیدا شد.خیلی پسر آقاییه امیدوارم که بتونم باهاش کنار بیام و اونم با مامانش همکاری کنه تا به درس و مشقش برسه

تازگیها یه خنده های مدل جدید یاد گرفته و هندلی میخنده تند تند پشت سر هم.فکر کنم بیشتر برا جلب توجه باشه.انگشت سبابه اش رو هم میزنه به لبش و صداهایی در میاره بو بو بو بو

همه جا رو میگیره و قشنگ بلند میشه از دیوار گرفته تا لبه تخت و میز و...و دورش راه میره من که میشینم رو زمین منو میگیره و وایمیسته فقط دوست داره که وایسته و راه بره.

تخت و پارکش که بغل تختمونه وقتی میخوابه میزارمش اون تو وقتی بیدار میشه دستشو میگیره به لبه تخت و بلند میشه وکم میمونه که بیوفته

از فرناز جون مامان مانی ممنونم بابت راهنمایی که کردن .که زیر تخت وپتو بزارم و تشک آرین و بزارم روش که تختش ارتفاش کمی پایینتر باشه که ما هم امتحانش کردیم خیلی خوب شده میتونه بلند بشه ولی نمیتونه خودشو بندازه بیرون خیالم راحت شده

عزیز دلم وقتی بابایی رو میخواد صدا کنه میگه ب ب ب (با فتحه) و وقتی میخواد منو صدا کنه میگه م م م (با فتحه)قربون اون صدای قشنگت برم من

خلاصه که روز بروز شیطون و خواستنی میشه.ومامانشم هم عاشقشه.

فعلا تا آپ بعدی بای همه تون رو دوست دارم به اندازه همه ستارهای آسمون

ادامه مطلب

نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387 توسط مریم | لينک ثابت |


ولادت با سعادت حضرت علی(ع)این روز بزرگ رو خدمت پدر مهربونم و پدر شوهر گرامیم تبریک عرض میکم.

همسر عزیزتر از جانم اولین سال پدر شدنت رو بهت تبریک میگم وخیلی خوشحالم که همسر مهربان و خوبی مثل شما دارم.امیدوارم که سالیان سال با هم و در کنار هم زندگی خوب و راحتی داشته باشیم.البته به همراه مرد کوچک خانه مان آرین گل مرد کوچک روزت مبارک

این عکس از طرف آرین به بابایی مهربون

         واین دسته گل هم از طرف من به همسر عزیزم روزت مبارک

             

 دوستت داریم

 

ادامه مطلب

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 توسط مریم | لينک ثابت |


آرین چهار دست و پا میرود

عزیزکم پسرکم کودک قشنگم تو روز بروز داری پله های ترقی رو طی میکنی و بزرگتر میشی و ما شاهدش هستیم و از لحظه به لحظه اش استفاده میکنیم و شادمانیم.

                        

پسرک قشنگم نازنینم از اینکه در نه ماه و اندی توانستی چهار دست و پا بری واز حالت یکنواختی و ثابت بودن به حرکت در بیایی من و بابایی خیلی خوشحال شدیم از اینکه قدرت راه رفتن پیدا کردی و روی زانوهای کوچولویت وایمیستی و آهسته و با دقت راه میروی تا به حالت سینه خیز برنگردی کلی ذوق میکنی و خوشحالی ما هم چندین برابر تو ذوق زده میشویم لپ های کوچولویت را بوسه باران میکنیم تا احساسمان را نسبت به تو فرشته ی زیبای خداوند بیان کنیم.

       

هر روز نسبت به روز قبل پیشرفتهایی میکنی که دیدنش واقعا دل انگیز است نمیشود گفت هر کسی باید در زندگی خود تجربه کند تا بفهمد چه میگویم.

آرین گلم به اندازه تمام ستاره های آسمان دوستت دارم .آنقدر خواستنی هستی که درسته میخوام قورتت بدم ولی بعضی وقتها نمیدانم چرا از بازی کردن با تو فرشته زیبایم خسته میشوم حتی نای بازی با تو را ندارم در صورتی که تو تازه شاد و شنگول شده ای وآماده ی بازی هستی.

        

عزیز من آنقدر قدرتمند شده ای که خود را میخواهی از داخل روروئکی که داخلش دقایقی مشغول بازی میشوی بیرون بندازی وبرایت تکراری میشود و حوصله اش را حتی برای اپسیلون ثانیه هم نداری.

       

قشنگ من خوشحالیم که از حالت خوابیده میتوانی بلند بشی و بدون کمک ما بنشینی وبعد دوباره پاهای کوچولویت را در شکم خود جمع کنی و راه بروی و بعد اینکه کمی راه رفتی و خسته شدی خستگی خود را با دراز کشیدن برطرف کنی.میز را میگیری و بلند میشوی و چند قدمی هم اطراف آن راه میروی.

                          

مامانی گلم یادش بخیر روزی که سه چهار ماهه بودی و مامانی با شما کتابهای تقویت هوش نوزاد رو کار میکرد میگرفتم جلوی چشمهات و تو هم فقط خیره میشدی به شکلهای کتاب و تا خسته میشدی چشمهایت را از کتاب برمیداشتی ولی الان حتی حاضر نیستی دقایقی با مامانی یه جا بنشینی و کتابها را نگاه کنی آنقدر بازیگوش شده ای و در کشف چیزهای جدید که یه جا نمیشینی که کتابهای خوشگلت را نظاره کنی

        

مامان خورشید مهربون یه کفش خوشگلی خریدن و برات فرستادن که با پوشیدن و راه رفتن با آن البته با کمک مامانی و بابایی صدای زیبای سوت موقع قدم برداشتن به گوش میرسد که ذوق میکنی و خوشحال میشوی و اصلا خسته نمیشوی تا اینکه ما خسته میشویم تو همچنان خوشحال و شاد هستی.

                             

عزیز من  من و بابایی خیلی خیلی دوستت داریم و شاهد بزرگ شدنت هستیم و لذت میبریم

 خدا جون دوستت داریم بابت موجودپاک و معصوم دوستداشتنی که به ما داده ای

 

ادامه مطلب

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 توسط مریم | لينک ثابت |


آرین با کله ی کچل

                                   کچل کچل کلاچه           روغن کله پاچه

هر جا میرفتیم همه میگفتن وای ی ی ی ی چه نی نی نازی دارین ماشالله ! دختره یا پسره؟؟ یا اینکه میگفتن به به چه دخمل قشنگی چقدر نازه!!! بعدش من برمیگشتم میگفتم نه بابا نی نی ما پسره!! ولی تو دلم کیف میکردم و با خودم میگفتم چه خوب حتما نی نی مون خوشگله که همه این فکرو میکنن و میپرسن؟نگو که بابایی کلی ناراحت میشده منم نمیدونستم و تازه فهمیدم که میگفت کجای آرین شبیه دخترهاست؟خیلی هم قیافش مردونست.حالا که اینجوریه فردا بریم موهاشو کوتاه کنیم تا کسی شک نکنه که پسرم دختره.منم گفتم باشه ولی کمی کوتاه کنیم آخه من میخوام موهاشو بلند کنم و براش ببافم.بابایی هم گفت باشه پس بریم.رفتیم آرایشگاه من گفتم آقا اگه بشه زیاد کوتاه نکنینآرین و نشوندن رو صندلی آرایشگاه هر کسی از یک طرف میگفت آرین اینو ببین آرین این فلانه آرین این بهمانه بچمم گیج شد و یکدفعه زد زیر گریه وگرنه اگه کاریش نداشتن کلا بچه آرومیه صداش هم در نمیومدحالا دیگه گریه هاش بدتر میشد و هق هق هم میکرد و بابایی گرفت که تو بغلش کوتاه کنند که اصلا یه جا بند نمیشد و گریه میکرد آرایشگره هم که داشت کارشو میکرد و میگفت بچه باید گریه کنه تا عادت کنهمنم گفتم آقا نخواستیم حالا آخرش کج و کوله میزنین میگین بچه تون گریه کرد و نذاشت .تازه گلوی بچم رو هم که پاره کردین.یکمی بغلش کردم تا اینکه آروم شد باز خواستن شروع کنن که گریه اش گرفت خلاصه که با هزار مکافات موهای آرین ناز و مامانیه منو کوتاه کوتاه کردن و یه نی نی کچل تحویلم دادن.ولی بابایی کلی خوشش اومده بود و میگفت حالا شد یه مرد کامل به به چه خوشگل شدی آقا شدی...منم پکر بودم که موهای خوشگلشو قیچی کردن.

تازگیها زیاد نمیتونم بیام نت و به همه شما عزیزان ونی نی هاتون سر بزنم.آخه آرین شدیدا بغلی شده یا اینکه نه نمیشه گفت بغلی وابستگیش به من بیشتر شده تنها رو زمین نمیمونه همش میخواد بغلم باشه و بغلش کنم.خیلی هم ترسو شده یکم که ازش دور میشم گریه میکنه.

اونروز آرین با اون دندونهای تیزش انگشت بابایی رو چنان گاز گرفت که بابایی دادش رفت هوا آرین هم از صدای جیغ بابایی ترسید و کم مونده بود گریه کنه که به خیر گذشت جای دندون آرین هم موند رو انگشت بابایی

اینم چند تا عکس از آرین خوشگل و کچل ما

                      

          

آرین با دوتا مروارید خوشگل

           

           

           

نی نی مون برا خودش مردی شده و پریده نشسته رو ترازو

           

عاشق کتابها و میز مطالعه باباییه

                          

           

           

از حالت نشسته به حالت چهار دست و پا تغیی وضعیت میدهاینجوری

                        

                                                                فعلا بای دوستون داریم

 

 

ادامه مطلب

نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387 توسط مریم | لينک ثابت |


خانه جدید

 سلام خدمت دوستای گلم

یک هفته بیشتره که درگیره اسباب کشی و جمع و جور کردن اسباب و اثاثیه هستم.واقعا چقدر با بچه اسباب کشی سخته بیچاره آرین هلاک شد موقع بستن وسایل در خانه قبلی آرین شیطون خیلی متعجب بود و همش اینور اونور و نگاه میکرد و از بهم ریختگی اسبابها و وسایل و کارتونها خوشحالی میکرد و با روروئک از اینور به اونور با سرعت میرفت و همه چی رو بازرسی میکرد.بعدشم منو نگاه میکرد و میخندید ولی زود خسته میشد و نق میزد  منم میخوابوندمش و با مازیاربا هزار مکافات وسایلها رو می بستیم که صدایی در نیاد تا آقا خوشگله راحت بخوابه.خلاصه که وسایلها رو بستیم و راهی خونه جدید شدیم.بیشتر از من آرین خوشحال بود که اومدیم خونه جدیدآخه این خونه کلی با خونه قبلی فرق داره نوساز نوساز همه چی ترو تمیز لوسترهای خوشگل چراغ های هالوژنی که آرین عاشق سقف شده بود و همش چشماش سقف رو میپاییدکه وقتی همه رو با هم روشن می کردیم چنان ذوق میکرد و دست و پا میزد که تا حالا اینقدر ذوق زده نشده بود مثل اینکه بچم اصلا تو عمرش لوستر و چراغ ندیده

کلا نسبت به دفعات قبل اسباب کشی راحتی بود.ولی بعد اینکه اومدیم خونه جدید من با خودم گفتم که خودمو خسته نکنم و آروم آروم کارتونها روباز کنم وبچینم که الانم که الانه تموم نشده خیلی طول کشید هم خودمو خسته کردم و هم مازیار و آرین رو ولی خداییش خونش اونقدر تمیز و دوست داشتنیه و جا زیاد داره همه وسایلها رو با خیال راحت باز میکنم و میچینم مخصوصاکابینتهای آشپزخونه اونقدر جا داره که هر چقدر هم وسایل بچینم بازم جا داره یه انباری گنده داره که هر چی اضافه داشتیم گذاشتیم اون تو کلی حال دادو خلاصه برای آرین گلم هم یه اتاق جور شد که براش بچینم که نصف و نیمه چیدمش کامل که شد عکسشو میزارم براتون.خلاصه که اولین نفری هستیم که خونه رو افتتاح کردیم.همه چیز نو نو هستش

از همین جا دعا میکنم اونهایی که دارن خونه هاشونو میسازن و اونهایی که میخوان خونه بخرن انشالله که به هدفو آرزوشون برسنما که حالا حالا ها کار داریم فعلا خانه به دوشیم تا ببینیم خدا چی میخواد

بگم از گل پسرم که شدیدا شیطون شده یه جا بند نمیشه همش در حال وول خوردنه واز هیچی هم نمیترسه خودشو چنان از بغلم میندازه بیرون که میخواد شیرجه بزنه رو فرش ...یکی نیست بهش بگه بچه کجا داری میری کلت میشکنه یواشتر

فعلا در حال خزیدنه هنوز بلد نیست زانوهاشو جمع کنه و چهار دست و پا بره ولی حسابی خودشو میکشه و میخزه رو سرامیکها هم که دیگه هیچی باسرعت نور خودشو از اینورخونه میرسونه اونور خونه.

هر چی گیرش میاد میزاره تو دهنش اونروز دیدم ساکت و آروم رو فرش و سرامیک دمر خوابیده و با یه چیزی ور میره رفتم دیدم یه مورچه کوچولو رو با انگشتهای کوچولوش داره تعقیب میکنه مورچه میره آرین میره کمی دیر تر میرسیدم شکارچیه شکار کرده بود و کباب کرده بود و وبالاخره خورده بود

وقتی میخوام یه کاری بکنم نمیدونم چیکارش کنم تو روروئک که میزارمش دیگه خوشش نمیاد پاهاشو چنان سفت میگیره که منو اون تو نزار و وقتی هم که میزارمش یه جور نگام میکنه و کم میمونه که گریه کنه با چشاش بهم میگه منو نزار اونتو خوشم نمیاد منم دلم میسوزه و ورش میدارم رو زمین میزارم خودشو با سرعت نور میرسونه زیر مبلها رو سرامیکهاو هر چی گیرش میاد میکنه تو دهنش کارم شده از دهن آرین آت اشغال در آوردن روی تخت هم که میزارم که دیگه هیچی ترس که نداره خودشو میخواد پرت کنه پایین یکی دوبار هم از رو تخت افتاده و خدا بهش رحم کرده چیزیش نشده

دندوناشو خدای من عین دو تا مرجانه ریزه میزه است سیب لو میدم دستش با اون دندونهای لیزه میزش خرچ خرچ چنان گاز میزنه و میخوله که دلم غش میله.فدات بشم من مامانی من خوسگل من

عرض به خدمتتون که شدیدا مامانی شده بغل هر کی بره آخرش منو که میبینه چنان خوشحالی میکنه و خودشو میندازه تو بغل خودم بووووووووووووووووس

از حالت نشسته به خوبی به حالت خوابیده تغییر وضعیت میدهدو از این کارش لذت میبره خیلی دوس داره دستشو بگیریم اونم راه بره تاتی تاتی کنه منو میگیره و بلند میشه اونروز دیدم میز مبل رو هم گرفته بود داشت بلند میشد ولی نصفه کاره خسته شد و افتاد

براش شکلک در میارم خیلی خوشش میاد گریه میکنم میخندم دهنمو کج میکنم دماغمو کج میکن گوشامو میکشم خلاصه که کلی ادا و اصول براش درمیارم تا اینکه کمی بخنده و کیف کنه.

فعلا دس دسی و با بای کردن رو دارم باهاش کار میکنم البته کمی دیر شروع کردم والا دیدم بچه های مردم بلدن دس دسی کنن ولی شنگوله ما بلد نیست آخه بیچاره نی نی من اینجا تهنا هستش کسی نیست باهاش کار کنه که خودم عزمم رو جزم کردم باهاش کار کنم تا اینکه از همسن و سالاش عقب نمونه

دو سه روزی بود اسباب کشی کرده بودیم که زنگ زدم به خواهر کوچولوی گلم که تازه امتحاناتشو تموم کرده بود بیاد پیشمون که اونم اومد و یک هفته ای اینجا بود به خاطر همین سرم خیلی شلوغ بود از یک طرف اسباب کشی از یک طرف هم مهمون حسابی در گیر بودم .کلی از جاهای شیراز رو با هم رفتیم و گشتیم ولی نمیدونم به الهام جونم خوش گذشت یا نه؟آخه هنوز خونه بهم ریخته بود اونجوری نتونستم بهش برسم

خاله جون کوچولوی تیزهوش و آرین کوچولو در باغ ارم شیراز

          

این کادو که مازیار عزیزم بابت روز مادر برام خریده بود و من قولش رو داده بودم عکسش رو براتون بزارم

                      

اینم یک عکس دیگه از نمای دیگه و با یک ژست دیگه

         

از غزال عزیزم ممنونم بابت سورپریزی که برامون فرستادن و ما رو خوشحال کردن خیلی خیلی ممنونم بابت لطفی که به آرین داریناینم عکسهایی که غزال جون برام میل کرده بودن

     

اینم یکی دیگه آرین در تنگ ماهی

          

                         همتونو دوس دارم خیلی زیاد

ادامه مطلب

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 توسط مریم | لينک ثابت |


یکسالگی وبلاگم

                                    تولد تولد تولدت مبارک

وبلاگ عزیزم تولدت یکسالگیت مبارک انشالله که صد ساله بشی

خدای من چقدر زود گذشت مثل اینکه همین دیروز بود پارسال همین موقع ها بود که ما بابل بودیم و منم ۶ماهه حامله بودم همش انتظار انتظار انتظار تا آرینم عزیز دلمو ببینم.الان از اون وقت یکسال گذشته و نی نی آرین منم ۹ ماهشه عزیزم فندقم نه ماهگیت مبارک.پارسال اینموقع ها بود که همش تو اینترنت سرچ میگردم در مورد حاملگی که با اولین وبلاگی که برخورد کردم وبلاگ ریحانه جون مامان سپهربود که چقدر هم خوب مینوشتن همش میخوندم.وکلی کیف میکردم تا اونموقع هم از وبلاگ نویسی خیلی خوشم میومد ولی نمیدونستم در باره چی باید بنویسم که خواهر کوچولوی گلم پیشنهادشو بهم داد و منم تصمیم گرفتم که شروع به نوشتن کنم.اولش خیلی سختم بود ولی کم کم عادت کردم و از این بابت خیلی خوشحال بودم که خاطرات دوران بارداری و پس از بارداریم رو یه جایی ثبت کنم. و از شیرین کاریهای پسرم بنویسم.امیدوارم بتونم تا وقتی بزرگ میشه ادامه بدم و نصفه کاره نذارمش.

کوچولوی فندق مامانی دندون دومش هم نیش زد عزیزم خوشگلم مبارکت باشه

شیر گاو رو دو هفته ای میشه برا آرین شروع کردیم خیلی دوست داره و خوب میخوره عصرها ۵۰سی سی بهش میدم خیلی خوب میخوره

راستی یه روشی برای تخم مرغ دادن به آرین کشف کردم که خیلی خوشش میاد و به راحتی میخوره وخیالم از این بابت راحتهخواستین امتحانش کنین

زرده تخم مرغ را با کره و کمی نمک ودو قاشق مرباخوری ماست مخلوط میکنم و بهش میدمروش خوبیه به جای شیر ماست رو امتحان کنین هم ترش مزه میشه هم خوشمزه

                                                                فعلا بای

ادامه مطلب

نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387 توسط مریم | لينک ثابت |


روز مادر و زن

                                     مادر عزیزم روزت مبارک.

امسال اولین سالیه که منم مامان شدم خیلی خوشحالم امیدوارم مادر خوبی برای پسر گلم و همسر خوبی(زن) برای شوهرم عزیزم باشم.هر دو تا تون رو خیلی دوست دارم و از همسر عزیزم بابت کادویی که برام خریدن تشکر میکنمعاشقانه دوستت دارم 

 

مادر خوبم همه ی روزها روز توست، آن روز كه حوا تنهايي آدم را از بين برد و مايه‌ي آرامش او شد، آن روز كه آسيه، موسي را از آب نيل گرفت، آن روز كه مريم عيسي را بدنيا آورد، آن روز كه محمد(ص) از آمنه زاده شد، آن روز كه خديجه شوهرش را كه از غار حراء برگشته بود پوشانيد، آن روز كه فاطمه بدنيا آمد، آن روز كه محمد در دامان عايشه به ديدار معشوق شتافت، آن روز كه ...، آن روز كه من را بدنيا آوردي و هر روزي كه در اين جهان پر از عشق فرزندي زاده مي‌شود و در آغوش پر مهر مادري قرار مي‌گيرد، همه روز توست، همه روز مادر است. 

تولد حضرت فاطمه زهرا روز مادر و روز زن را به تمامی مادران وخانمهای عزیز بخصوص مادر عزیزم و مادر شوهرم عزیزم تبریک عرض میکنم    

این دسته گل تقدیم مادرم و مادر شوهرم

تو پست بعدی عکس کادو را که از همسرعزیزم گرفتم رو میزارم

 

 

ادامه مطلب

نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387 توسط مریم | لينک ثابت |



Disigned By :HAMRAZ