تبليغاتX

آرین ومامانی







.

سالگرد عروسی و قرار وبلاگی

عروس -داماد-دسته گل -بزن و برقص - کیک-مهمونی -لباس عروس همه و همه چه لغات زیبایی و چه کلمات دلنشینی یادش به خیر سه سال پیش همچین شبی 28 شهریور 84 عروسی من و عشقم مازیار بود

چه شبی بود بی نظیر چه عروسی قشنگی چقدر قبلش بدو بدو هایی کردیم و دلهره داشتیم که مراسم چطور میشه؟ لباس عروس دسته گل کیک گروه موسیقی همه و همهکه در موردشون الکی اضطراب داشتیم

یادش به خیر اونموقع ها من تبریز دانشجو بودم و لباس عروسیم رو تو یکی از خیاطی های تبریزسفارش داده بودم.همونی که خودم میخواستم پرنسسی بود. و پفی وقتی که لباس عروس آماده شد مازیار عزیزم با ماشین اومد تبریز و لباس عروس رو یک شب قبل عروسی از خیاط گرفتیم و عازم کرج شدیم

 چقدر تو راه تبریز به تهران خوشحال بودیم و کیف میکردیم به خاطر فردا شبش که آرزوی هر دختر و پسریه که همچین روزی رو تو زندگیش تجربه کنهاز همین جا دعا میکنم خدا همه جوون ها رو به آرزوشون برسونه

همه چی به خوبی و خوشی برگزار شد و ما هم رفتیم سر خونه زندگیمون و کلبه عشقمون رو با همدیگه ساختیموعشقولانه شدیم

مازیارعزیزم این روز قشنگ رو تبریک میگم امیدوارم سالیان سال زندگی خوبی رو به همراه فینگلیمون داشته باشیم

این عکس کارت عروسیمونه که مازیار جون سفارش داده بود و وقتی به من نشون داد شعرش چنان تو دلم نشست که هیچوقت اون لحظه رو فراموش نمیکنم خیلی خیلی خوشحال بودماینم عکسش

         

            

                

             

 واما قرار وبلاگی:

قرار وبلاگی با حضور تعداد کمی از دوستان برگزار شد و کلی حال داد و خیلی خیلی خوشحال شدیم.مامانهای مهربون خیلی دوستون داریم و از دیدنتون خیلی خوشحال شدیم

به امید قرار های وبلاگی بعدی 

اینم چند تا عکس خوشگل از نی نی های مامانی و دوستداشتنی

            

از سمت راست آذین ناز-آرین مامان-دانیال خوشگل-کوشا تپلی

     

                             آرین و بابا مازیاردانیال و بابا آریا

      

         آئین خان شیطون بلا-آذین کوچولو -آرین جیگر مامی-دانیال خوشتیپ

      

                                           واما ...

                        یانگوم و مینجاگو در پارک ملت تهران

      

                              امیر رضا خوشگل و کوشا جیگر

       

                        

        تا آپ بعدی بای مواظب خودتون و نی نی هاتون باشید 

 

ادامه مطلب

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 توسط مریم | لينک ثابت |


آرین کوچولو کم کم راه میرود

 بعدا نوشت:    

         هورررررررررررررررررررررررا     هورررررررررررررررررررررررررررا

آرین راه افتاد ۵  ۶ قدمی راه رفت همون شبی که رسیدیم خونه مامانم اینا اونجا راه افتاد خیلی ذوق کرده بود  هممون ذوق کرده بودیم کوچولوی من راه رفتنت رو بهت تبریک میگم 

                                    

سلام سلام صدتا سلام خدمت شما عزیزان گل

خوبین؟

خوشین؟

نماز روزه هاتون قبول باشه

شرمنده از اینکه چند وقتیه نیستم و شماها رو نگران کردم و ممنونم بابت حال احوالپرسی از ما

حداقل وقتهایی که آپ نمیکردم میومدم به شما دوستای گلم سر میزدم ولی ایندفعه دیگه هیچکدوم نشد وکامپیوترم مریض احوال بود و من هم از دنیا بیخبر و ناراحت و گریان از دوری شما دوستان و مطالب زیبایتان بی نصیب بودم

من عاشق کامپیوترم هستم چون بوسیله اون اینهمه دوستای ماه و خوشگل پیدا کردمکامی جونم چند روزی بدجوری آسیب دیده بود مشکل سخت افزاری پیدا کرده بود وسیستم عامل اصلا بالا نمیومد و منم ناراحت بودم یه هفته ای خراب بود حوصله دکتر بردنشم نداشتم.خودمم سر درنمی آوردم چش باشه ولی به کارت گرافیکیش شک کرده بودیم که سوخته باشه

خلاصه که بعد یک هفته مازیار بازش کرد و نگاش کرد ودرست شد و منم خوشحال و خندان اومدم و به چند نفری از شما عزیزان سر زدم و مطالب دلنشین تون رو خوندم ولی وقت نشد کامنت بزارم.کرج که رفتم از اونجابا اینترنت پر سرعت  سعی میکنم بیام و وبلاگهای همتون رو بخونم.

                                     

خداااااااااا رو شکر بالاخره طلسم شکست وبعد سه ماه دوری از خانواده و دلتنگ شدن به همه بلیط گیرمون اومد و شنبه صبح عازم تهرانیم واییییییی خیلی خوشحالیم خیلی دلم برا همه تنگ شده از اونجا هم ماشین عموی آرین و قرض میگیریم و پیش به سوی شمال و اردبیل

وای که چقدر دلم برا هوای خنک اردبیل و شمال و جاده حیران و دریا تنگ شده

خدایا شکرت بعد سفر با کلی عکس و خاطره میام پیشتون

اونروزی رفتم براش یه پارک بادی خریدم خیلی بزرگه وخوشگل ولی اصلا خوشش نمیادو توش نمیمونه مثلا من گفتم میخرم و میمونه اون تو و منم درس میخونم ولی زهی خیال باطل

                   

گل پسرم قند عسلم کم کم داره راه میافته یکی دو دقیقه ای بدون اینکه جایی تکیه بده وایمیسته.تازه دیروز دو سه قدمی هم راه رفت ما که کلی ذوق کرده بودیم بیچاره خودش هم از ذوق کردن ما یهو افتاد این شیطون بلای ما خودش میز رو میگیره و بلند میشه بعد هم دستشو ول میکنه و وایمیسته و داد و بیداد میکنه که منو نگاه کنین بعدشم خودشو میندازه ومیشینه

این هاپو رو خاله لیلا جون برا آرین کادو خریده بود دفعه پیش که شیراز اومده بود دستت درد نکنه خاله جون

        

کشف کرده از رو تخت ما خودش میاد پایین خیلی بامزه میشه من که کلی کیف میکنم آرو آروم تا لبه تخت میاد و یکطرفه میشه و یواش میاد پایین

شدیدا عاشق کتابهای بابایی هستش تا بابایی شروع میکنه به درس خوندن گازشو میگیره به طرف بابایی و میره میشینه رو کتابهاش و بعدشم که پاره اش میکنه

گاز میگیره چه گازهایی وحشتناک من که آدم جیغ جیغویی هستم وقتی گازم میگیره دادم میره هوا نمیدونم صاحبخونه کی میاد میگه که چه خبره؟چی شده؟

                  

تازگیها خوب حرف میزنه همه چی میگه ولی به خوبی نمیشه فهمید چی میگه...تا از کلاس میرسم خونه بابایی میارتش دم در اونم تا منو میبینه شروع میکنه به حرف زدن.قربونش برم

در حموم رو همیشه قفل میکنیم ولی بعضی وقتها که یادمون میره میبینیم آرین نشسته وسط حموم و داره با وسایلهای اونجا بازی میکنه

      

راستی با قرار وبلاگی موافقین؟ همدیگه رو ببینیم به نظر من که خیلی خوب میشه مثلا بعد افطار سرزمین عجایب روز یکشنبه 24 شهریور اگه موافقین برام نظر بزارین یا اگه در مورد جاش و زمانش موافق نبودین بازم نظرات خودتون رو بگیمممنون میشم

                   

فعلا همین اگه قسمت بشه میبینیمتون مواظب خودتون و نی نی های گلتون باشین

 

ادامه مطلب

نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387 توسط مریم | لينک ثابت |



Disigned By :HAMRAZ