تبليغاتX

آرین ومامانی







.

کادوی تولد آرین

سلام سلام خوبین؟خوشین سلامتین؟

آخر هفته خوش گذشت؟

ما که آخر هفته نداریم .آخه من جمعه ها کلاس دارم.مازیار هم یک هفته در میون آنکال هستش و درمانگاه میره

خوش بحال اونهایی که کارمندن باز جمعه ها تعطیلن و پیش خانواده خوش میگذرونن

آرین فینگیلی ما حسابی دست دسی میکنه با هر آهنگی هم نمیرقصه جز آهنگ های بندری

اونروز آهنگ گذاشته بودیم شانسی توش یه بندری بود که دیدیم باسنشو جلو عقب میکنه وسرشم چپ و راست تند تند تکون میده بچم اونقدر رقصید داشت از خستگی میمرد ولی از رو نمیرفت و سرشو هی تکون میداد

گل یا پوچ با هاش بازی میکنیم خیلی خوب میفهمه و با ما بازی میکنه مهر نماز رو که خیلی دوست داره من و مازیار قایم میکنیم دستمون اونم با دستای کوچولوش یکی یکی به دستامون اشاره میکنه که اینجاست.تا اینکه همه رو میگه خیلی وقتها هم همون اولی درست از آب در میاد ولی خداییش خیلی وارده شما هم امتحان کنید.بازیه خوبیه

مامان خورشید مهربون قرار بود برا تولد آرین یه سه چرخه بخره که قسمت نشد تولد آرین رو تهران باشیم اونروز میخواست بخره بفرسته که پشیمون شد و گفت پولشو میفرستم برین خودتون بخرین ما هم رفتیم برا آرین خریدیم خیلی خوشش اومده همش میخواد سوارش بشه و بوقشو بزنه که آهنگ بزنه براش

 

               مامان خورشید گلم دستت درد نکنه دستهای مهربونت رو میبوسیم

آرین کتاب خیلی دوست داره مخصوصا کتابهای کت و کلفت بابایی رو من و مازیار هر وقت میشینیم درس بخونیم صاف میاد میشینه رو کتابامون.موندیم از دستش چیکار کنیماونروزی چند تا کتاب خودش داره عکساش خیلی قشنگه با هاش کار کردم خیلی خوشش امده بود و با دقت نگاه میکرد و اسم حیوونها رو براش میگفتم و صداشونو در میاوردم اونم میخندید

آرین گنجیشک چی میگه : جیک جیک جیک جیک

هاپو چی میگه:   هاف هاف هاف هاف

خروس چی میگه :   قوقولی قوقو

گاوه چی میگه:    مااااااا  مااااااااا

آرین هم در این حالت بود و بعضی ها رو هم تکرار میکرد

                   

عمه کوچیکه من یه مشکل جسمانی براش پیش اومده.والان تو آی سی یو بستریه خیلی براش ناراحتم .از همه شما مامانها ودوستان گلم میخوام دعاش کنین که مشکلش حاد نباشه و زود زود خوب بشه.الان سومین عملیه که در عرض چند ماه اخیر انجام داده

خدایا ازت میخوام همه ی مریضها رو شفا بدی مخصوصا عمه مهربون و دوستداشتنی منو.

 

ادامه مطلب

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387 توسط مریم | لينک ثابت |


شکار موش و عکس 5 قلوها

بعدا نوشت :شکار موش و عکس ۵ قلوها

سلام بچه ها خوبین؟

اگه گفتین تو خونه مون چی دیدیم و یا به قول معروف چی پیدا شده ؟؟؟

یک عدد موش!!

بله درست شنیدین یک عدد موووووووووووووووووووووش سرتق

نمیدونم از کجا پیداش شده خونه ما که تازه اجارش کردیم یه خونه نوساز هستش که اولشو ما افتتاح کردیم.از دست سوسک ها نمیدونستم چیکار کنم حالا موش پیدا شده

نمیدونین اولش اصلا باورم نمیشد.تا اینکه با چشای خودم دیدم

مازیار نزدیکای ظهر بود که اومد خونه و من و آرین هم خواب بودیم.اومد گفت مریم مریم اگه بدونی تو آشپزخونه چی دیدم ؟؟منم گفتم چی؟مازیار گفت موش

گفتم نه بابا شوخی میکنی

گفت نه راس میگم

گفتم امکان نداره مگه میشه!!

گفت آره میخوای بیا ببین فضله هاش رو لباسشوییه.

رفتم دیدم بعععععععععله موووووووووووووووووووووووووش واااااااااااااااااااااااااای

خیلی چندشم شد نترسیدم ها به اندازه سوسک ولی باورم نمیشد

آخه موش!!!موش!!! طبقه سوم!!! از کجا اومده؟؟

خلاصه که کارمون شروع شد به صاحبخونه گفتیم و تله موش گرفتیم ازشون کار گذاشتیم که آقا موشه رو بگیریم.

که تا شب خبری ازش نبود

داشتیم برنامه ۹۰ رو میدیدم که صدای جرق جرق روی گاز رو شنیدیم آخه رو گاز چند روزی نمیشه زر ورق کشیدم.که به دادمون رسید.خلاصه که صدای پاشو شنیدیم و د بدو رفتیم سراغش که دیدیمیک عدد موش کوچولوی (زیاد هم کوچیک نبودا)کرمی رنگ داره رو گاز راه میره

دوربینها رو آوردیم که فیلمبرداری کنیم که یهو غیبش زد.از اینور میرفت اونور از اونور اینور عرض آشپزخونه رو راهپیمایی میکرد.خلاصه که مکافاتی داشتیم.یهو دیدم که رفت رو لوله آبگرمکن وایستادو ما رو نگاه میکنه و ما هم کاری از دستمون برنمیومد.خدا پدر جری رو بیامرزه اگه بود سه سوت میگرفتش.

دیدیم که بغل لوله آبگرمکن که لوله هاش زده بیرون سوراخی هست که موشه رفت اون تو سوراخش خیلی کوچیک بود باورم نمیشد  از اون تو چیزی بیاد بیرون

خلاصه که خونه اش اونجا بود همش میرفت اون تو و میومد بیرون اصلا طرف تله هم نمیرفت که تصمیم گرفتیم با جارو بزنیم تو سرش در طی یک عملیات انتحاری با جارو زدیم پس کله اش ولی به هدف نخورد و رفت پشت گاز . و ما هم هراسان دویدیم طرف حال.

دیگه نبود که نبود قهر کرد و رفت ما هم رفتیم با ترس خوابیدیم تا صبح شد و به آقای صاحبخونه گفتیم اومد و سورخها رو گچ کاری کرد. و حالا خبری ازش نیست نمیدونیم رفته خونش یا یه جایی پشت مشت ها قایم شده.

بگذریمخوبین؟

امروز در بیمارستان حافظ شیراز مادری  پنج قلو به دنیا آورد و به مازیار خبر دادن و من و آرین و مازیار رفتیم بیمارستان.وای خدای من خیلی با مزه بودن سفید خوشگل ناز 

دو تاش پسر سه تاش دختر وزنشون هم بیشترینشون۱۸۰۰ و کمترینشون ۱۱۰۰ بود خیلی ناز بودن خدا کنه همشون زنده بمونن.آخه فعلا بستری هستن و سرم میگیرن

عکس تولد ۵ قلوها دقیقا بعد از تولد

میبینین چه نازنتازه من بعد یکروز دیدمشون خیلی خوشگلتر شده بودنیکی از همکارای مازیار زحمتشو کشیده بود و عکس گرفته بود

پنج قلوها در شیراز

اینم چند تا عکس ناز از پسر شیرین و خوردنی ما

 

                       

      

 

ادامه مطلب

نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387 توسط مریم | لينک ثابت |


آرین ملوس

                                                            سلام

   نی نی ملوس ما  ۶ تا دندون داره ۴ تا بالا دو تا پایین

نی نی ملوس ما بدون کمک و بدون اینکه جایی رو بگیره بلند میشه وایمسته و راه میره

نی نی ملوس ما دیگه چهار دست و پا راه نمیره

نی نی ما با انگشت سبابه اش به همه چی اشاره میکنه و میگه

گیل(با تاکید روی گ)

نی نی ما دیروز تو شهر بازی ستاره فارس سوار همه وسایل های بازی شد و نترسید

 نی نی ملوس ما تو پاساژ خودش تنهایی بدون اینکه مامانیش دستشو بگیره راه رفت.وهمه بهش نگاه میکردن.میخندیدن و بوس میفرستادن

یه دخمل خوشگل تقریبا دوساله اومد و وسط پاساژ نی نی آرین رو ماچ کرد

نی نی ملوس ما وقتی مامانش میره توالت میاد وایمیسته پشت درش و گریه های آنچنانی میکنه که مامانش مجبور میشه...

نی نی ملوس ما سوار بر مری گوراند

بای

ادامه مطلب

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387 توسط مریم | لينک ثابت |


آرین یکساله ما

 یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود یه نی نی بود به اسم آرین که در روز 5 مهر سال 1386 متولد شد و با تولدش شور و شادی رو به مامانش و باباش هدیه دادنی نی خوشگل و با هوش و زرنگ بود و با گذشت روزها و ماهها بزرگ و بزرگتر میشد تا اینکه چند وقت پیش شد یکساله و مرد کوچک خانه ما.                               

                           عزیز مامان و بابا تولدت مبارک جیگر مامانی

و اما آرین یکساله ما چه کارهایی میکند؟

یک عدد آرین با هوش و زبر و زرنگ که همه چی میفهمه و کلی صحبت میکنه هر چی رو تکرار میکنیم همون کلمه رو که مشابهت زیادی به کلمه ی ما داره تکرار میکنه مثلا اونروز بابایی گفت کلید کلید آرین هم برگشت گفت کلییید.کلمه های دیگه ای هم میگه مثل ماما - بابا - آبه -دد دد - و خیلی چیزهای دیگه که یادم نمیاد

خیلی دوست داره هر چیزی که در داره مثل بطری شیر نوشابه دوغ خودکار رز لب ... درش رو باز و بسته کنه. یا هر چیز دیگری مثلا عاشق کفشور آشپزخونه است به خاطر درش که هی برداره بذاره برداره بذاره.

هر چیزی رو که بهش نشون میدیم به راحتی یاد میگیره مثلا میگم ساعت ساعت .تیک تاک زودی برمیگرده و ساعت رو نگاه میکنه .وامثال اینها

بدون کمک ما میایسته و بدون کمک راه میره راه رفتنش خیلی خوب شده از اینور هال تا اونورش رو خودش به تنهایی میره.اوایل که شروع میکرد به راه رفتن جیغ و داد میکرد که منو نگاه کنید.الان کمتر شده.

خیلی دوست داره هر چیزی که روی میز هستش رو خالی کنه.پرت کنه روی زمین.ومیز رو تمیز کنه

دست دسی رو هم خیلی خوب یاد گرفته دستاشو میزنه بهم و صدای دستاشو که میشنوه ذوق میکنه و میخنده.

اونروزی رفته بودیم خونه یکی از آشناهامون بچه کوچولویی داشتن که چند ماهی از آرین کوچیکتر بود که همش بطور عجیبی بهش نگاه میکرد آخر سر دیدیم داره همش بهش نزدیک میشه تا اینکه صورتش رو نزدیکش برد و صورت نی نی رو یه ماچ آبدار حسابی کرد.من و بابایی هم کلی ذوقیدیم.

من و مازیار که با هم حرف میزنیم خودشو میندازه وسطمون و یه داد و بیدادی هم میکنه که با منم حرف بزنین

بامکعبهاش برجهای دو طبقه میسازه بعضی وقتها سه تا از مکعب هایش را روی هم میزاره.وبرج سه طبقه میسازهتوپ بازی رو خیلی خوب بلده به خوبی می اندازه حتی با پا هم میتونه شوت بزنه.

حموم و آب بازی رو خیلی دوس داره و ددر رو هم تازگیها خیلی خوشش میاد.چند وقتیه میبریمش پارک تاب سرسره خوشش میاد و بازی میکنه.

پسرم قند عسلم صبحونه میخوره نون و پنیر و کره و مربا لقمه های کوچولویی میگیرم براش با چایی شیرین میخوره خیلی دوست داره سفیده تخم مرغ و عسل رو هم براش شروع کردیم و هر وقتی میدیم ولی سفیده رو دوس نداره.همش با زبونش میده بیرون.ماکارونی و استانبولی با ماست و سوپ و آش طبق معمول بهش میدم.خوب که نه... ولی میخوره بدک نیست

تولدش هم اونقدر شیطونی کرد که نتونستم عکسهای درست حسابی بگیرم وهمش در حال ورجه وورجه کردن بود البته بچم حق داره میخواست خوش باشه مامانشم که واه واه همش عکس میگرفت و نفهمید تولد کی تموم شد

در کل تولد کوچولویی که سه نفره گرفتیم خیلی خوب بود و خوش گذشت به امید سالهای بعد و تولدهای باشکوه تر با شما دوستان اینترنتی خوب و نی نی های ماه و خوشگل.

این از کیک تولد یکسالگی آرین

                                

 

                 

       

             

از کلاه اصلا خوشش نمیاد حتی نشد کلاه تولد بزاریم سرش.از کلاه رفتن تو سرش خیلی بدش میاد.هر چقدر میزاشتیم در میاورد

               

                        

فوت کردن شمع و خیلی دوست داشت کلی هم تلاش کرد تا اینکه با کمک بابایی فوتش کردند

                 آرین در حال فوت کردن شمع تولدش

                                                      آرین در حال خوردن کیک

                 

          

                 

                      بچه ها بای بای تا تولد سال دیگه.آرین داره بای بای میکنه

                    

راستی کیکشو دیدین دور و برش یکمی بهم ریخته است و نوشته ای که برا تولدش تبریک نوشته بودن پاک شده به خاطر اینه که ما کیک و که از قنادی گرفتیم یکسره رفتیم آتلیه تا چند تایی عکس بگیریم که اونجا خانوم عکاسه اونقدر کیک و بالا برد که تو عکس خوب بیفته که کیک سر خورد و اومد پایین و ما هم با هزار جور مکافات برش گردوندیم به سینی ولی نوشته اش پاک شد

                 دوستون داریم مواظب خودتون و نی نی هاتون باشین

 

ادامه مطلب

نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387 توسط مریم | لينک ثابت |


بازی وبلاگی خواب آسمانی

سلام دوستان

مهسا جون مامان کورش جون مامانا رو به یه بازی وبلاگی به اسم خواب آسمانی دعوت کردن. مامانا باید یه عکس از فینگیلیشون وقتی خوابه بگیرند و بذارن تو وبلاگشون.و شرکت کننده ها باید رای بدن و بهترین عکس نی نی انتخاب میشه و کل شرکت کننده ها باید نتیجه بازی وبلاگی رو با عکس برنده توی یه پست وبلاگشون بذارن. مامانای مهربونی که میخواین تو این بازی شرکت کنید باید به مهسا جون خبربدید.

اینم ادرس مهسا جون:    http://koorosh-j-a.persianblog.ir

                             مرسی  مهسا جون از این بازی جدید و جالب

اینم عکسهای آرین در سه ماهگی و یکسالگی

 

     آرین سه ماهه کوشولوی من

  آرین یکساله      

                                 

 

ادامه مطلب

نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387 توسط مریم | لينک ثابت |


خبر   خبر      خبر 

             Cheerleader     بدوئین بیاین  ببینین چه خبره؟؟پسر گل ما یکساله شد Cheerleader

                                            متنهای زیر را با ریتم بخونید

                        Hello   Cheerleader   سلااااااااااااااااااااااااامCheerleaderHello

تولدت مبارک   چقده قشنگ شدی  آخی   خیلی خوشحالم

            جشن تولد تو ای نازنین مبارک              

                                     غنچه ما گل شده همگی بگین مبارک

                                       

          انشالله صد ساله شی شمع ها تو روشن کنی      

                                      همه با هم بخونیم قشنگ ترین مبارک

     تولدت مبارک تولدت مبارک     Cheerleader   تولدت مبارک  تولدت مبارک

       تولدت مبارک تولدت مبارک  Cheerleader    تولدت مبارک  تولدت مبارک

                   چقده قشنگ شدی     چقدر اینجا مهمون داریم 

         بادکنکهای رنگی چه بچه زرنگی             

                                    چه کادوهایی به به عجب روز قشنگی

                                     

        کیک و براش بیارین شمعها رو روش بزارین

                                   یه گوله برف شادی روی سرش ببارین

                

                           

   تولدت مبارک تولدت مبارک      Cheerleader   تولدت مبارک تولدت مبارک

   تولدت مبارک تولدت مبارک      Cheerleader    تولدت مبارک تولدت مبارک

          دستا بالا بالا بااااااالا باااااااااااالا

        بالا بالا بااااااالا باااااااااااالا

                                     

                          Birthday PartyBirthday Party

                  Balloons آرین عزیزم تولدت مبارک Balloons

                  Balloons عروسک خوشگلم تولدت مبارک  Balloons

            Balloons   پسر باهوش گلم تولدت مبارک  Balloons    

      Balloons  Balloons  شادا شادا شادا تولدت مبارکBalloonsBalloons 

                  Balloons بادا بادا بادا تولدت مبارک     Balloons    

                                    

Birthday PartyBirthday PartyBirthday PartyBirthday PartyBirthday PartyBirthday PartyBirthday PartyBirthday Party

Birthday PartyBirthday PartyBirthday PartyBirthday Party

 

                        

                  

Birthday PartyBirthday PartyBirthday PartyBirthday PartyBirthday PartyBirthday PartyBirthday PartyBirthday PartyBirthday PartyBirthday PartyBirthday PartyBirthday Party

 یک روز تولد آرین به خاطر حاضر نشدن کیک به تاخیر افتاد.فردا با کلی خبر و عکس و تولد میایم پیشتون.

 

ادامه مطلب

نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387 توسط مریم | لينک ثابت |


سفر به یاد ماندنی اما پر دردسر

سلام و هزاران سلام خدمت شما گلهای بهشتی خوبین؟

تعطیلات تابستانی ما هم با یک سفر بسیارعالی و خاطره انگیز سپری شد و در دفتر خاطراتمون ثبت شد.دیدار با فامیل و عزیزانی که دوسالی بود ندیده بودمشون دلم خیلی تنگ شده بود مادر بزرگم و عمه هام و دختر عمه هام و خاله و دختر خاله ام.

شنبه صبح ساعت 7:00 به تهران پرواز داشتیم که راهی فرودگاه شدیم.قبلش چون تمامی پروازها پر بود وما بر طبق برنامه ریزی که داشتیم باید میرفتیم یک پروازی بهمون پیشنهاد شد که هواپیماش کوچیکه و قشم ایر هستش ما هم مجبور شدیم بلیط هامون رو بگیریم یک ربع به پرواز مونده بود که خانومی از میکروفون گفت با عرض پوزش پرواز هواپیمایی قشم ایر باطل شد.ما هم خیلی ناراحت شدیم چون به سختی بلیط پیدا کرده بودیم خودش هم یه هفته قبل تر .حداقل یک روز قبلش به آدم اطلاع میدادن میمردن واقعا مملکتمون بیسته.خلاصه که ناراحت و به هم ریخته بودیم و کاری هم از دستمون برنمیومد که گفتن ممکنه پرواز آسمان جا داشته باشه برین همون جایی که بلیط رو گرفتین پس بدین و عوضش کنین ما هم راه افتادیم به طرف آژانس هواپیمایی مورد نظر از شانس ما برا 9 شب همان روز 2 تا جا برامون اکی شد و حالمون کمی بهتر شد ولی یک روزمون حروم شد

شب رسیدیم خونه مامانم و آرین همون شب از شدت ذوق ودر خانه شلوغ پلوغ ما که هر کی از یه طرف صداش میزد.اولین قدمهای زندگیش رو در تاریخ 16 شهریور برداشت و همه را به شوق آورد و کلی عکس و فیلم به یادگار گرفتیم

        

قرار بود ما ماشین عمو بابک آرین و قرض بگیریم و چند روزی شمال و اردبیل بریم که بابای اینجانب و مامانی عزیزم گفتن که اگه میخواین ما ماشینمونو برداریم و با هم بریم.ما هم که از خدا خواسته کلی خوشحال شدیم و قرار شد که با هم بریم.به سمت دیار پدری و چندی هم با اقوام و آشنایان دیداری داشته باشیم

یک روز تهران بودیم فردای همان روز راهی کرج شدیم و اونجا هم کلی خوش گذشت 18 شهریور هم که تولد مازیار بود. تولد گرفتیم وکیک خوردیم مازیار هم کلی کادو گرفت و خوشحال بود.مازیار عزیزم تولدت رو بهت تبریک گفتم ولی همینجا هم بهت با تاخیر تبریک میگم امیدوارم سالیان سال با هم زندگی وخوبی داشته باشیم.سه چهار روزی کرج بودیم و آرین با پسر عموی دوست داشتنیش فرهان بازی کرد و کلی هم کرج تاتی تاتی کرد و همه رو خوشحال کرد.وکلی هم کادو گرفت عمه جون و مامان شهین دستتون درد نکنه عمه جون یه اتوبوس سیر و سفر برا آرین خریده که خیلی باحاله و آرین هم سوار میشد و رانندگی میکرد البته با کمک بابایی.

سه روز کرج بودیم که روز چهارم مامانم و بابام صبح زود اومدن دنبالمون و راهی شمال شدیم.جاده تقریبا خلوت هوا دل انگیز بوی رطوبت و بوی طبیعت عالی بود خیلی خوشحال بودم یه همچین سفری نیاز داشتیم تا خستگیمون در بره .خلاصه که تا رشت یکسره رفتیم و برا ناهار توقف کردیم و ناهار خوردیم و راهی شدیم.

آرین و پیشی

انزلی توقفی کردیم و رفتیم تالاب گل لاله.نمیدونم رفتین یا نه؟ولی واقعا عالی بود خیلی عالی بود سوار بر قایق موتوری یک ساعتی روی آبهای دریای خزر در حال حرکت بودیم و از هوای لطیف و از منظره دلنشین و صدای آب استفاده میکردیم و رفتیم تا رسیدیم به گل لاله ونیلوفر آبی خیلی قشنگ بود.انواع پرنده ها در حال پرواز بودن .خیلی خوش گذشت.آرین هم کلی کیف کرد

     آرین در مرداب گل لاله

سوار ماشین شدیم و پیش به سوی اردبیل و سرعین وسطهای راه یه ساحلی هست به اسم ساحل گیسوم جای بسیار بسیار دبش خیلی ساحل و جنگل با صفایی داره نمیشه توصیف کرد اگه نرفتین توصیه میکنم حتما برین و از دستش ندین.بین بندر انزلی و هشتبر.ولی چون وقت ما اندک بود یه مدت خیلی کم انجا بودیم

 وشب رسیدیم اردبیل خونه مادر بزرگم.شب و اونجا بودیم یه شام حسابی مامان بزرگ رو خوردیم وخوابیدیم .فردای همان روز رفتیم سرعین عجب هوایی داشت خنک تمیز.کلی هوای خنک استشمام کردیم و رفتیم آبگرم من و مامانم و آرین رفتیم داخل رفتیم تو آب خیلی خوب بود آرین کلی آب بازی کرد و ماهم آبتنی کردیم و خوش گذشت.برگشتیم اردبیل قرار شد عصری بریم خونه دختر خالم که پسرش سه ماه از آرین بزرگتره وتا حالا هم ندیده بودمش

 افطاری هم خونه عمه ام دعوت بودیم .عصری حول و حوش ساعت 6 من بلند شدم که حاضر بشم دیدم کیفم نیست .اینور اونور داخل ماشین نیست که نیست .همه مدارک کارت ماشین کارت بیمه گواهینامه هامون کارت ملی هامون و پولهامون وکلیدهای ماشین و خونه هر چی به فکرم میرسید اون تو بود آخه مازیار هم هر چی دستش باشه میده به من و میگه بیا بزار تو کیفت .حتی پولها و سکه هایی که مازیار تو تولدش کادو گرفته بود هم تو کیفم بود.وای نمیدونید من چه حالی شدم همش گریه میکردم و اشک میریختم مازیار هم میگفت چیزی نشده که بابا ناراحت نباش

خلاصه که به بابام گفتم و همگی حاضر شدیم و راه افتادیم به طرف سرعین با کلی نذر و نیاز وحول رفتم به طرف آب معدنی و داخل یک زنی بود که در ورودی استخر نشسته بود و یکراست رفتم سراغ او که خانم کیف کیف کیفی پیدا نکردین ؟؟خانومه گفت چرا یه کیفی تو کمد جامونده بود بیا ببین اینه؟رفت و کمدش رو باز کرد از داخل ساکش کیف موچاله شده ی منو کشید بیرون و منم ازش گرفتم و 10۰00 تومان که نذر کرده بودم هر کی کیفم رو پیدا کنه به او بدم

اونقدر خوشحال بودم که اصلا کیفم رو چک نکردم ببینیم چیز میزاش توشه یا نه...با خوشحالی رفتم پیش مازیار و مامانم و بابام که کیفم پیدا شد.بابام گفت نگاه کن ببین همه چیزش سر جاشه ...منم نگاه کردم دیدم همه چیز سر جاشه جز یه تراول 50000 تومانی که نیست ورفتم به اون خانومه گفتم گفت والا من نمیدونم یه خانومی کیف رو پیدا کرد و داد به من.بابام عصبانی شد و گفت حتما خودش برداشته و از این حرفا که دنبالشو بگیریم و اینا که من اصلا حوصله شو نداشتم و خوشحال از اینکه مدارکامون و چند تا چیزهای مهم که توکیفم بود سر جاش بود.خدا رو شکر کردم و برگشتیم.نمیدونید چقدر خوشحال بودم مثل اینکه یه سنگ گنده ای رو از رو قلبم برداشتن...خدایا شکرت

افطار رو رفتیم خونه عمه جونم و کلی بهمون خوش گذشت و دیدارهامون تجدید شد و آرین هم کلی شیطونی کرد و همه از دیدنش خیلی خوشحال شدن

سری هم به دریاچه شورابیل زدیم و کمی از هوای خوب رو استشمام کردیم و فرداش هم رفتیم خونه دختر خاله ام و اونا رو هم دیدیم و پس فرداش برگشتیم تهران.دو سه روزی هم کرج و تهران بودیم یه سر هم طبق معمول همیشه عجله ای رفتیم بهار و برا آرین یه لباس خریدم و سر قرار وبلاگی تنش کردم.

               

دو اتفاق بد تا اونموقع برام افتاده بود که اصلا فکرش نبودم که ممکنه مورد سومی هم وجود داشته باشه تا صدقه ای چیزی بدم .آخه میگن تا سه نشه بازی نشه که خلاصه با هواپیما برگشتیم شیراز و اومدیم خونه دم در راهرو دیدم یه بوی گندی جلوی درمون گرفته...تعجب کردم به مازیار گفتم نکنه آشغالها رو نذاشتیم بیرون.؟گفت چرا خودم همه رو گذاشتم... گفتم پس چی شده؟

خلاصه اومدیم داخل خونه و دنبال بوکه بالاخره مازیار گفت مریم برق ها قطعه.مثل اینکه فیوز کل خونه پریده  بعععععله یخچال هم برقش قطعه و خدا میدونه چند روز بوده که برقها قطع بوده نزدیک یخچال که شدیم دیدیم بعله بوی گند گوشتها و جا یخی همه جا رو گرفته و بوی عفونت میده.وای نمیدونید چه حالی شدم خدا نصیب هیچکس نکنه.نگو که صاحبخونه محترم اومده لامپ راهرومونو درست کنه.که فیوز پریده و ....

خلاصه با هزار بدبختی مازیار رفت آشپزخونه و هر چی تو یخچال بود رو ریخت تو کیسه زباله من که اصلا نمیتونستم نزدیک بشم حالم بهم میخورد.خلاصه که با هزار مکافات یخچال رو شستیم و یک هفته ای بود که بوی گندش نمیرفت.که تازه کم شده ولی تهه تههش بازم بو میده.

                              این بود سفر تابستانی ما و درد سرهاش

ادامه مطلب

نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387 توسط مریم | لينک ثابت |



Disigned By :HAMRAZ