تبليغاتX

آرین ومامانی
mowj.ir






.

عواقب مهد رفتن آرین

سلام سلام خوبین؟

قرار بود تا ۲۵ بهمن نیام وبشینم پای درس و مشق ولی دیدم این موضوعی که تو فکرم هست رو باید بنویسم

حالا میگین چیه؟

خب میگم!!!

آرین رو دیگه مهد نمیبرم ...هورااااااااااااااااااااااااا

یه احساسی دارم... احساس سبکی

چند وقتی بود خیلی ناراحت بودم و نمیدونستم چرا؟

ولی تازه کشفیدم به خاطر این بوده که گلم عسلم زندگیمپسر معصوم و دوستداشتنیم رو میبردم مهد و میرفتم کتابخونه.وای که چقدر از مهد بدش میاد

دفعه آخری که خواستم ببرمش از وقتی که داشتم حاضرش میکردم شروع کرد به گریه کردن تا وقتی که به در مهد برسیم و وقتی هم که مربی ازم گرفت همش پشت سرشو نگاه میکرد و نق میزد

ولی مربی گفت چیزی نیست شما برین آروم میشه...عادت میکنه...منم رفتم یکساعتی نبود که کتابخونه بودم.یه حالی شدم همش فکرم پیش آرین بود تا اینکه بدو بدو وسایلامو جمع کردم رفتم سراغش صداش کردم آوردن دیدم خیلی ناراحته و مثل اینکه گریه کرده بردم شیرش دادم آروم شد ولی تا میخواستم بلند بشم میچسبید به من و ولم نمیکرد میترسیـــــــــــــــــد.که بزارم و برم خلاصه کمی که آروم شد مربی گرفت و منم راهی کتابخونه شدم وسط راه صدای گریه اش رو شنیدم .برگشتم رفتم از پشت پنجره اتاق که به حیاط مهد بود ببینم آرین در چه حالیه دیدم بین اونهمه بچه وسط اتاق نشسته داره گریه میکنه در اون لحظه چنان بغضی گلومو فشرد و اشک از چشام سرازیر شد که تا حالا خودمو تو همچین وضعیتی ندیده بودم.به سرعت رفتم داخل و گفتم آرین رو میخوام ببرم لطفا پیجش کنین.خانومه پیج کرد ولی طاقت نیاوردم و سریع کفشامو درآوردم و رفتم طرف در اتاق... در و باز کردم و آرین را دیدم صداش کردم مامانی بدو بیا بریم مربی آورد داد به من چنان چسبیده بود بهم که خودم و بارها سرزنش کردم و لعنت فرستادم که چرا و برای چه بچه با این سن و سال رو باید بزارم مهد تازه شرایط منم اونجوری نیست که مجبور باشم گوووووووووووور بابای درس.اصلا تنظیم میکنم تو خونه میخونم شبها که آرین خوابه.خلاصه لباساش رو پوشوندم و اومدیم خونه.از اون روز دیگه تا میخوام حاضر شم جایی برم میاد میچسبه به من و شروع میکنه به گریه که جایی نرم . حتی بغل مازیار هم نمیره ولی الان دو سه روزی هست که با هم خونه ایم و کلی بهش رسیدم تا اینکه همه چی یادش بره...

رفتم دو بسته از اون توپهای رنگی کوچولوی صدتایی خریدم پارک بادیش رو هم باد کردیم و ۲۰۰ تا توپ رنگارنگ رو ریختیم اون تو آرین رو هم با اونا اون تو کلی حال کرد و منم خوشحال شدم و ناراحتی هام از بین رفت...خدایا شکرت 

وتصمیم گرفتم تا وقتی که بزرگ نشه و خودش نخواد دیگه مهد نزارمش.

 

ادامه مطلب

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387 توسط مریم | لينک ثابت |


قرار وبلاگی در شیراز

 سلام و هزاران سلام خدمت تمامی شما دوستهای گلم

وای که چقدر دلم برا همتون تنگ شده و وقت نمیکنم بهتون سر بزنم و مطالب شیرینتون رو بخونم دیگه چیزی تا کنکور نمونده سرم خیلی شلوغه از دست آرین -کارهای خونه- فکر درس خوندن- و کلاس نمیدونم هم با اینهمه استرس و درسی که دارم قبول خواهم شد یا نه تصمیم گرفتم که دیگه بشینم پای درس و اینترنت و وبلاگ خونی و وبلاگ نویسی رو بزارم برای بعد امتحان یعنی 25 بهمن ماه .

بالاخره کتابخونه درست شد و چند روزیه دارم میرم وآریــــــــن عزیزم رو هم میزارم مهد اولش خیلی خوشش میومد ولی الان فکر کنم خوشش نمیاد وبعضی وقتها که میرم دنبالش میبینم گریه کرده دلم بدجوری کباب میشه.آخه یکی نیست بگه آخه درس و میخوای چیکار بشین به آرین برس. خیلی ناامید شدم احساس میکنم وقت کم دارم قبول نمیشم.وخودم وآرین رو هم الکی علاف میکنم.

خلاصه که خیلی خوشحالم که مازیار عزیزم کتابخونه رو درست کرد و منم تونستم استفاده کنم تصمیم گرفتم چند روز در هفته عصرها برم کتابخونه و آرین رو هم عصر بزارم مهد که خوابش بهم نریزه .برای منم که اونجوری فرق نمیکنه.فکر کنم بهتر باشه.

بالاخره قرار وبلاگی در شیراز با حضور چند نفر از مامانها و نی نی های گل برگزار شد.رادین عزیز و مامان گلش ندا جون -هوچهر خوشگل و مامان آسا گل -رکسانا جون و مامان مهربونش و آرین کوچولو و بنده.قرار وبلاگی خیلی خوبی بود جای دوستانی که نبودن خالی بود انشالله دفعات بعدی مشتاق دیدارتون هستیم.این قرار وبلاگی هم با حضور مامانها و نی نی های شیرازی در قسمتی از دفتر خاطرات من و آرین ثبت شد.خیلی خیلی از دیدنتون خوشحال شدیم کلی بهمون خوش گذشت.به امید قرارهای وبلاگی بعدی

اینم یه عکس از نی نی های قرار وبلاگی

 

فردای قرار وبلاگی من و بابایی شدیدا مریض شدیم و با اون حال و احوال بد راهی تهران شدیم بلیط هامون هم سه ربع قبل پرواز از فرودگاه (لیست انتظار) خریدیم و بدون بلیط برگشت راهی شدیم و شب رسیدیم خونه مامانم اینا .و دیدار آرین با خاله ها و دایی جون و مامانی و بابا جون.کلی براش خوش گذشت.کیف میکرد از اینور به اونور میدوید و از اینطرف به آنطرف وهمه هم تحویلش میگرفتن و کلی کیف میکرد و میخندید و مامانم هم یه قرمه سبزی دبش به سفارش اینجانب درست کرده بودند که حسابی خوردیم و حال کردیم عجب خوشمزه بود مامانی گلم دستت درد نکنه.بعد شام هم رفتیم خونه عمه ام و برای دیدن عمه کوچیکه که ببینیم حالش چطوره خدا رو شکر حالشون خیلی خوب بود.انشالله که زود زود خوب خوب بشی عمه جونم خیلی دوستت دارم

فردای اونروز آرین از بابای من یه نیم سکه و 100 هزارتومن کادوی تولد گرفت و کلی خوشحال شد دستت درد نکنه بابایی گلم بابا جون آرین خیلی ممنون کلی خوشحالمون کردین.بابا جون گفت من پول ماشین شارژی شو دادم حالا خودتون هر چی خواستین بخرین براش .

بعد شام راهی کرج شدیم رفتیم پیش عمه جون و عموهای آرین مامان شهین جون و بابا جون وفرهان گل . فرهان جون ماشالله خیلی بزرگ و دوستداشتنی شده بود با آرین کلی بازی کردن و اسباب بازیها رو از همدیگه میگرفتن و سر روروئک هم که دعوا بود آرین چون سه ماه از فرهان بزرگتره خب معلومه دیگه همش زور میگفت به پسر عموش و همه چی رو صاحب میشد و فرهان گل هم که اونقدر آقا بود همه اسباب بازیهاشو میداد به آرین .

یه اتـــــفاق جالبی که افتاد این بود که فرهان داخل روروئک بود وآرین هم مقابل اون جلوی روروئک وایستاده بود و داشتن همدیگه رو نگاه میکردن و به همدیگه دست میزدن که یه دفعه دیدیم آرین هر چی اسباب بازی دور برش میبینه ور میداره و از بالا پرت میکنه زمین جلوی روروئک من به مازیار گفتم چرا اینطوری میکنه ؟گفت نمیدونم حتما میخواد بازی کنه دو سه باری اینکارو انجام داد تا اینکه توجه فرهان رو به خودش جلب کرد و فرهان هم چنان خودشو میکشوند از روروئک بیرون که کارهای آرین و با تعجب نگاه میکرد تا اینکه مامانش از تو روروئک درش آورد و حالا میگین چه اتفاقی افتاد؟!!! بعله آرین با کله شیرجه به طرف روروئک چنان خودشو انداخت داخل روروئک که چشام چهار تا شده بود .آرینی که تو خونه اصلا طرف روروئک نمیره.خلاصه که همگی از خنده روده پر شدیم.دو روزی هم اونجا بودیم. آرین اونجا هم از مامان جون و بابا جون مازیار 200 هزار تومن پول نقد کادوی تولد گرفت .دستتون درد نکنه ممنون.و یه روز هم رفتیم تهران خونه مامان بزرگ مازیار که مریض احوال هستن .رفتیم که اونجا خاله جون و دایی جون مازیار از آمریکا اومده بودن و اولین بار بود که میدیدمشون خیلی خیلی از دیدنشون خوشحال شدم .امیدوارم حال مامان جون مازیار هم خوب بشه و سلامتیشون رو کامل به دست بیارن.

آرین من روز بروز که بزرگتر میشه شیطونتر و خوشگلتر و خواستنیتر و تو دل برو تر میشه خیلی دوسش دارم خیلی اندازه ی ستاره های آسمون

این پسر عسل ما هر چیزی که میخوره اول میاره میزاره دهن ما بعد خودش میخوره .مخصوصا تو دهن بابایی از بیسکویت و خیار و ... هر چیزی که به فکرتون برسه.

همچنان فعالیت خود را در ریختن کمد ها و کشو ها انجام میده و همه چیز رو میاره وسط هال میریزه

سوار تاب که میشه خیلی خوب کلمه تاب تاب رو با آهنگ تکرار میکنه وبه این صورت میخونه تاااااب تاااااب همش هم پشت سر هم تکرار میکنه

تا کتاب منو میبینه شروع میکنه به خط خطی کردن.

وسایلهای بابایی از قبیل خودکار و خطکش رو ور میداره دبدو فرار میکنه بابایی هم دنبالش میکنه آرین هم میره پشت مبلها قایم میشه بابایی هم دنبالش تا اینکه ازش میگیره ...دوباره آرین میاد ور میداره فرار میکنه بابایی هم دنبالش میکنه با خنده و شور وشادیبازی چندین دور انجام میشه

دورینمون  در مسافرت خراب شد و مانیتورش شکست.فکر کنم موقعی که ساک ومیخواستن بزارن بار بدجوری انداختن و دوربین هم شکسته.البته از دوربینش اصلا خوشم نمیدومد پدر آدم و در میاورد تا یه عکس بگیره بیچاره من که از آرین براتون عکس میزاشتم کلی عکس با مکافات میگرفتم آخرش هم همش تار میشد.حالا اگه پولدار شدیم از اون خوباش باید بگیریم که عکسهای خوشگل از گل پسرم بگیرم و بزارم براتون

فعلا که هیچ عکسی نتونستم بگیرم.

سفر کوتاهه سه روزه ما به تهران چشم به هم زدنی تموم شد و ونتوستیم یه قراری جور کنیم و دوستان اینترنتی گل رو از نزدیک ببینیم .حتی وقت نشد سری به بهار هم بزنم تا برای آرین چیزی بخرم.

موقع برگشت به شیراز هم با لیست انتظار برگشتیم.خیلی چیز خوبیه خداییش.تازه یاد گرفتیم آخه اگه از آژانس ها بخوایم بلیط تهیه کنیم حداقل باید 10 روز قبلش اقدام کنیم.ما هم که همیشه برنامه ریزیمون یه روز قبل رفتنه که نمیشه.

سعی میکنم به همتون سر بزنم.

تا 25 بهمن خدا نگهدار...دعام کنید

 

ادامه مطلب

نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387 توسط مریم | لينک ثابت |


سفر به تهران

سلام دوستان خوبین؟

آرین بدجوری سرما خورده بود که کم کم داره خوب میشه ولی من بعد قرار وبلاگی چنان مریض شدم که خودمم باورم نمیشه همه جای بدنم درد میکنه.قرار خیلی خوبی بود الان باید برم خیلی درد دارم بعدا میام گزارش میدم

احتمال زیاد فردا سه شنبه بریم تهران

البته بلیط  هواپیما گیرمون نیومد قراره بریم لیست انتظار

این چندتا عکس خوشمل رو از پسرم داشته باشین

 

 

ادامه مطلب

نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387 توسط مریم | لينک ثابت |


قرار وبلاگی شیراز

قرار وبلاگی در شیراز

با هماهنگی دوستان قرار شد

روز یکشنبه ساعت ۶:۰۰ شهر بازی ستاره فارس

منتظر دیدن شما مامانهای گل و نی نی هاتون هستیم

به هر کی که میشناسین خبر بدین ممنون

ادامه مطلب

نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387 توسط مریم | لينک ثابت |



Disigned By :HAMRAZ