تبليغاتX

آرین ومامانی
mowj.ir






.

مهدی عزیز هم از پیش ما رفت

 
مهدی عزیز هم از پیش ما رفت
چه زود، چه با عجله و چه سخت و دردناک
زود چون۲۸سال بیشتر سن نداشت، با عجله چون فرصت دعا برای زنده موندنشو به ما نداد
و اما دردناک... این آخری رو نمیفهمی مگه اینکه این عزیز از دست رفته همسر بهترین دوستت باشه مگر اینکه این عزیز از دست رفته عشق فنا شده عزیزترین دختر عمه ات کسی که از بچگی باهم بزرگ شدیم با هم شادی کردیم زنی که پدرش رو تو 10 سالگی از دست داده و همسرش رو تو 2۷ سالگی... واقعا سخته وقتی تنها میشی... واقعا سخته وقتی امید زندگیتو صبح میبنی و ظهر خبر مرگشو بهت میدن... واقعا سخته وقتی عشقت میره برای تصویه کارشناسی ارشد و دادن پایان نامه و گرفتن مدرک ولی به جای مدرک برات یه دنیا غم سوغات میده ... وقعا سخته وقتی نقشه هایی کشیده باشی واسه آیندت و تو یه چشم به هم زدن همش نابود بشه
و واقعا سخته وقتی ناله های یه دختر شهید رو وقتی که همسرش رو از دست داده میشنوی و باید قوی باشی
سارای عزیزم میخوام بدونی منم در غم از دست دادن این عزیز دوست داشتنی نه به اندازه تو ولی بسیار داغدارم
بیایید همگی باهم برای شادی روح آن جوان والا دعا کنیم و از خداوند برای سارای نازنین و خانواده مرحوم طلب صبر کنیم روحش شاد!!!

ادامه مطلب

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387 توسط مریم | لينک ثابت |


آرین15 ماهه

سلام بر دوستهای وبلاگی نازنینم

خوبین؟خوشین؟

خوش میگذره؟

اول از همه از دوستان عزیزم بابت پیامهای تسلیت کمال تشکر را دارم مخصوصا ساناز جونم که لطف کرد و بهم زنگ زد ممنون خانمی.

                                           عسلم ۱۵ ماهگیت مبارک

این روزها اصلا حال و حوصله ندارم نمیدونم چرا خیلی خسته ام

آرین ۱۵ ماهه ما هفت تا دندون خوشگل دارهفکر کنم هشتمی هم در راهه

آرین ۱۵ ماهه ما حسابی شلوغ شده یک لحظه مجالی به من و مازیار نمیده به کارامون برسیم همش میخواد بغلمون باشه یا اینکه باهاش صحبت کنیم یا بازی کنیم.واقعا بچه داری خیلی کار سختیه آدم باید وقتی بچه دار میشه بیخیال بقیه کاراش بشه و بشینه پای بزرگ کردن بچه(قابل توجه خانمهایی که مامان نیستن)

خیلی خیلی شیطون شده از هر لحاظ خیلی هم بزرگ شده همه چیو به خوبی میفهمه.همه اشیا رو از هم تشخیص میده اینو بده میده اونو بده میده شلوارتو بیار بپوشونم میاره کفشتو بیار میاره

تازگیها هم اساسی غیرتی شده که هیچ کاریش نمیشه کرد تا میخوام نزدیک بابایی بشم و یه بوس کوچولو بکنمش چنان خودشو میندازه وسطمون و بابایی رو میزنه کنار که بیچاره بابایی جرات نمیکنه به من نزدیک بشه

چند تا کلمه رو بصورت ناقص میگه مثلا بابا رو میگه بابابابابابابا و ماما رو میگه ماماماماماماما پشت سر هم تکرار میکنه دیگه هیچی نمیگه میگه هاااااا ولی نه به طور واضح چیز خاصی بگه

از خراب کاریهاش بگم که خیلی زیاده رنده کردن تمامی مواد غذایی و میوه جات مخصوصا خیار و سیب تا میدم دستش ریز ریز میکنه و همه جای خونه رو پر میوه میکنه

اونروزی تو مراسم مامان جون تو خونه همش میوه ها رو از رو میزها ورمیداشت و میخورد و ریز میکرد و میریخت منم دنبالش بودم و پشت سرش جمعشون میکردم.بیچاره دایی مازیار همش دنبال آرین بود که خونه رو کثیف نکنه

همون روز تو خونه مامان جون من و آرین تو اتاق بودیم عمه نوشین هم اومد اتاق. و با هم نشسته بودیم که من دیدم در بازه همینجوری گفتم مامانی آرین برو درو ببند بیا فکرشو نمیکردم یهو دیدم رفت طرف درو و بستش.کلی با عمه نوشین تعجب کرده بودیم.

اونروزی براش فرنی درست کردم کمی گرم بود گذاشتمش رو میز همون لحظه مامانم زنگ زد منم رفتم سراغ تلفن.بعد صحبت رفتم به آرین غذاشو بدم دیدم بععععععععععععله چه خبره هر چی دستش اومده انداخته داخل فرنی بدبخت از توپ گرفته تا دستمال کاغذی

تخت براش نگرفته بودیم البته از اون تخت و پارکها داشت اونروزی سفارش داده بودیم که آماده شد و گرفتیم و گذاشتمش تو اتاقش خیلی خوشگل شده دوربینمون خرابه وگرنه عکسشو میزاشتم

دوربینمون رو دادیم تعمیر به محض اینکه درست شد عکس میگیرم و میزارم

چند تا رفتم قاب عکسهای خوشگل خریدم و عکسهای آتلیه اش رو قاب کردم و زدم دیوار اتاقش.

یه اسباب بازی خوشگل براش گرفتم که چیزی شبیه الاکلنگ هستش سوار میشه توش و خودش جلو عقب میکنه خیلی چیزه باحالیه از همه چیزایی که تاحالا داشته این یکی بیشترین استفاده رو داشته.

استخرشم که پر توپ کردم 200 تا توپ رنگی رنگیه خوشگل ولی خوشش نمیاد تنهایی بازی کنه اگه یکی همسن خودش بود فکر کنم یه لحظه هم ازش دور نمیشد.

از شیراز کاپشن براش پیدا نکردم بخرم راستش چیزه خوبی گیر نیاورم اونروزی که تهران بودیم از خیابون ولیعصر تهران روبروی پارک ملت یه کاپشن خوشگل هم براش خریدم

براش یه صندلی ماشین خوشگل هم از تهران خریدم فعلا یکی دوبار گذاشتیمش توش .بدش نیومده

جاهای تنگ و تاریک رو خیلی دوس داره مثلا پشت مبلها هر جوری شده با هزار زحمت خودشو میکنه پشت مبل.میره اون پشت گیر میکنه و گریه میکنه جاهایی هم که خیلی تنگه و نمیتونه بره مثلا پشت تلویزیون وایمیسته کنارش و گریه میکنه که بیاین بکشینش کنار تا من برم اون پشت .

حسابی رقاص شده برا خودش تا صدای آهنگ میشنوه شروع میکنه به نانای نانای کردن.باسن رو جلو عقب چپ راست میده مشت دستشم که حسابی میچرخونه.

بهش میگم مامان گریه کن دستای کوشولوشو میزاره جلوی چشاشو شروع میکنه به گریه کردن

تا غذاشو میارم بهش بدم میبینه که داغه شروع میکنه به فوت کردن پوه پوه پوه

چایی که میاریم بخوریم تا بهش میگم جیــــــــزه دستشو تا نزدیکش میاره و میکشه کنار.یا این که دستشو که میزنه به شوفاژ میگه جیـــــــــــــــــز

تو جمع کردن سفره بهمون کمک میکنه.وسایلهای سفره رو به همراه ما ور میداره میاره طرف آشپزخونه

راستی مامانهای گل آرین ما غذای سفره اصلا خوب نمیخوره مجبورم سوپ له شده بهش بدم شما چیکار میکنین؟شما هم سوپ له شده میدین؟

یه سوال دیگه هم داشتم یه مارک لوازم آرایش خوب میخواستم مخصوصا پنکیک خوب؟شما چی استفاده میکنین من خودم VOV استفاده میکنم مارک بدی نیست ولی میخوام عوضش کنم ممنون میشم راهنماییم کنید

یه عکس هم از آرین کوشولوی شش ماهه براتون میزارم تا دلتون وا بشه

    

اینم عکس دخمل خوشگل پسر خالمه اسمش هستی خیلی نازه و خوشگل

     

 

راستش دلم طاقت نیاورد آپ نکنم آخه گل پسرم کلی کارهای جدید کرده بود که مجبور شدم بنویسم تا براش بمونه وبزرگ شد بخونه

شرمنده که دیر دیر میام پشتون انشالله بعد امتحانم جبران میکنمهمتون رو دوس دارم

ادامه مطلب

نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387 توسط مریم | لينک ثابت |


مامان جون رفت

مرگ پایان کبوتر نیست... 

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من                  وین حل معما نه تو دانی و نه من

هست از پس پرده گفت و گوی من و تو              چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من

 

مادر بزرگ عزیزمان(مامان جون شوکت عزیز) مادر بزرگ مازیار در اولین شب زمستان(شب یلدا ساعت ۱۰ شب)از پیش ما رفت  رفت پیش خدا پیش فرشته ها

روحــــــــــــش شــــــــــــــــــاد...

به مامان شهین عزیزم و مازیار عزیزم تسلیت میگویم...

ادامه مطلب

نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387 توسط مریم | لينک ثابت |



Disigned By :HAMRAZ