تبليغاتX

آرین ومامانی
mowj.ir






.

سفرنامه باکو

سلام سلامی بهاری خدمت شما دوستهای گلم

سلامی به خوشبویی بهار نارنج سلام ما را از شهر شیراز شهر بهار نارنج پذیرا باشید

صبح ها که از خواب بلند میشم و پنجره رو باز میکنم بوی بهار نارنج کل خونه رو میگیره خیلی عالیه

شیراز واقعا با صفاست شهریست که خدا در فصل بهار عطر آگینش میکنه

جای همه دوستان خالی.

و اما بقیه سفرنامه طولانی ما در نوروز ۸۸ 

فردای سال تحویل مسافرتمون رو به شمال و از آنجا به باکو آغاز کردیم دو ماشین کاپوتاژ کرده بودیم یکی مال مامان شهین و دیگری مال عمو بابک و ما هم ماشینمون رو که از شیراز تا تهران اومده بود و خسته بود ودیگه نا نداشت بیاد گذاشتیم و راه افتادیم.با آرین گلم ۷ نفر بودیم.من و مازیار و آرین کوچولو.بابا جون و مامان شهین عمو بابک و عمه نوشین عزیز.

                                                      نمایی از شهر باکو از بالای قلعه

                       

صبح ساعت۱۰ از کرج به قزوین و از آنجا از راه منجیل رودبار رشت به سمت آستارا حرکت کردیم.به سمت شمال که نزدیک میشدیم از شنیدن بوی دل انگیز بهاری شمال بوی دریا بوی شرجی هوا بسیار بسیار لذت می بردیم.مخصوصا من که موقع حاملگی چهار ماه بابل بودم یاد خاطرات اونموقع ها میفتادم. وخاطرات آنروزها برایم زنده میشد خاطرات شیرین بارداری...

آرین هم در حال نظاره کردن طبیعت و جاده ها و ماشینها و کوهها بود.صندلی ماشین گل پسر رو هم برده بودیم و بیشتر اوقات در حال خواب در صندلی ماشین بود.شب را در شهر تالش(هشتبر) یک خانه گرفتیم و ماندیم همون شب کلی بارون اومد از هوای مطبوع شمال بهره مند شدیم

                       

فردا صبح زود راهی آستارا شدیم تا به موقع به مرز برسیم و کارهای رفتن به آنطرف را انجام دهیم.رسیدیم که آستارا چند تا فیش بود که باید واریز میکردیم و بعد از آن رفتیم مقداری از پولهایمان را به پول آذربایجان (منات) اکس چنج کردیم و رفتیم به سوی مرز...مرز زیاد شلوغ نبود هفت هشت تا ماشین بیشتر تو صف نبودن.وایستادیم تا نوبتمان شداز مرز ایران به سلامتی عبور کردیم و  موقعی که به مرز آنطرف رسیدیم وقت ناهار و نماز بود دو سه ساعتی پشت مرز آذربایجان علاف شدیم.حول و حوش ساعت ۳ بعد از ظهر از مرز گذشتیم و  طرف آذربایجان که رفتیم فری شاپی بود که خیلی تمیز و شیک بود با فروشنده های خانم که همه یکدست لباس پوشیده بودن وکلی آرین رو تحویل گرفتن و تو اون مدتی که اونجا بودیم باهاش بازی کردن یه مقدار جزیی شکلات وخرت و پرت خریدیم و راه افتادیم.

             

 جلوتر که رفتیم باز دوباره تو صف بودیم که یکساعتی هم اونجا علاف شدیم.عوارض خروج رو پرداخت کردیم و دوباره جلوتر هم ۲۵ تومان برا هر ماشین گرفتن نمیدونم رشوه بود یا یه چیز دیگه و یه جایی که فرم ها رو پر میکردن مسئول به مازیار و برادر شوهرم گفته بود ترکی بلد نیستین ؟اونا هم که بلد نبودن منو صدا کردن و باهاشون رفتم داخل.وآقاهه هر چی پرسید جواب دادم. کلی به مادر شوهرم اینا گفت قدر عروستون رو بدونین که ترکی بلد بود و کارتون سریعتر راه افتاد.

     

بالاخره اونجا رو هم رد کردیم و از یه جای خاکی و دربداغون و گلی که حدود ۵ کیلومتری بود عبور کردیم. وارد جاده آذربایجان شدیم.و بعد از کمی رفتن داخل شهر آستارای آذربایجان شدیم ساعت ۶ عصر بود که رسیدیم آستارا .چون تا باکو ۴۰۰کیلومتر راه بود تصمیم گرفتیم شب را همونجا بمونیم

                                                     آرین و عمو بابک

          

رفتیم هتل و سه تا اتاق گرفتیم و کمی استراحت کردیم وبعد استراحت شهر رو دوری زدیم و رفتیم رستوران تا کمی به شکمهای گرسنه برسیم .اسم غذاهاشون خیلی جالب بود و برنج هم نداشتن مجبور شدیم با نون بخوریم مثلا به کوبیده میگفتن لوله کباب و به شیشلیک میگفتن تیکه کباب و به غذاخوری میگفتن یئمه خاناخلاصه اینجانب با ترکی صحبت کردن سفارش غذا دادم و خوردیم و کیف کردیم تقریبا هم کباب هاشون گرون بود مثلا یکعدد کوبیده بدون برنج ۳ منات البته کبابش خیلی خوشمزه بود گوشت  خالص بود .مثل کوبیده های ایران که همه چی میریزن توش نبودهر منات ۱۲۰۰ تومن  بود و تقریبا ۳۶۰۰ تومان میشد..

                  

 صبح ماشینامون رو که تو مرز کثیف شده بودن دادیم کارواش بغل هتلمون شستن و راهی باکو شدیم.بر خلاف تصورات ما که فکر میکردیم جاده هاش وساحلش مثل شمال ما باشه اصلا شباهتی نداشت دریغ از یک کوه اینور اونور جاده تا چشم میدید دشت بود بعضی قسمتهاش سرسبز و بعضی قسمتهاش خشک و خالی بود.خود جاده هاش هم عرضش خیلی کم و خیلی قسمتهاش بدون خط کشی بود.خیلی آروم با سرعت حداکثر ۷۰ تا میرفتیمچون میگفتن جریمه هاشون خیلی گرونه و وسط راه کلی استراحت میکردیم تا خسته نشیم.که بعد از هفت هشت ساعتی که توراه بودیم ساعت ۷ بعد از ظهر وارد باکو شدیم.خدا رو شکر تو راه اصلا جریمه هم نشدیم. ورودی شهر اصلا خوب نبود ساختمانهای قدیمی و کهنه وکلی چاه نفت در کنار ساحلهاشون.ولی هر چقدر به مرکز شهر نزدیک میشدیم بهتر میشد و زیباتر.

          

شهر باکو شهری به شکل مستطیل بود که یک طولش دریا بود واز طرف دریا به شکل سربالایی در امتداد عرضهاش شهر درست شده بود خیابونهاش همه سربالایی و سرازیری بود محال بود که کسی اونجا گم بشه هر جا که میرفتی اگه سرازیری رو میگرفتی میرسیدی به ساحل بقیه اش هم که دیگه از ساحل پیدا کردنش راحت بود

ساختمونهاش با اینکه همه کهنه ساخت بودن ولی معماری جالبی داشت.شب ها اکثر ساختمونهاش جلوش نورپردازی بود.مدل ساختمونهاشون رو آخرهای سفرمون کشف کرده بودیم  نمای همه ساختمونهاشون رو با گچ تزیین کرده بودن و نور افکنها رو به طرف ساختمون نصب کرده بودن و شبها که روشن میکردن خیلی شیک و حسابی به چشم میومد.شوهر عمه ام میگفت طی سه چهار سال اخیره که به زیبا سازی شهر رسیدن وگرنه چیزی نبوده...

عمه من با خانواده اش عید رو باکو بودن که قرار بود بهشون زنگ بزنیم تا با هم برامون یه خونه یا هتل پیدا کنیم.که زنگ زدم و شوهر عمه ام با عموم اومدن پیشمون و رفتیم دو سه جایی رو با هم دیدیم و بالاخره یه خونه بسیار تمیز و دنج پیدا کردیم.شوهر عمه عزیزم دستت درد نکنه خیلی زحمت دادیم ممنونم بابت کمکی که در پیدا کردن خونه به ما کردین.

                               

خونه اش خیلی خوب بود  کامل بود و همه چی داشت کف خونه اش پارکت بود سه اتاق خواب و یک آشپزخونه با گاز و یخچال و مایکروفر و کتری برقی و لباسشویی و اتاقاش هم هر کدوم ۲تا تخت داشت.خیلی خسته شده بودیم اونشب رو استراحت کردیم و خوابیدیم.

۴شب قرار بود باکو باشیم و شب آخر که ۶ ام فروردین میشد کنسرت لیلا فروهر و شپپره بریم.فرداش رفتیم و بلیطهای کنسرت رو گرفتیم که هر بلیطی ۷۰ منات قیمتش بود.

                            

 جای خاصی تو باکو نرفتیم چون هواش تقریبا سرد بود کنار ساحل که اصلا نمیشد با آرین رفت بادهای سوزناکی میوزید.چند تا پارک خوشگل داشت که یکی دوتاشو حول حولی رفتیم یه پارک ساحلی مشهوری داره که اونجا رو هم رفتیم و زیاد به خاطر سردی هوا نموندیم ولی خداییش خیلی جای با صفا و بزرگی بود از اول شهر شروع میشد و تا آخراش ادامه داشت

                                                         من و مامان شهین

         

چند تا از بازارهاشو هم که خیلی جنسهاشون گرون بود رفتیم و چیز خاصی که هم مناسب باشه هم خوشگل پیدا نکردیم تا بخریم

چند روزی که اونجا بودیم قلعه دختر رو رفتیم که جای تاریخی بود و باغ وحش... کل باکو یه طرف کنسرت لیلا فروهر و شهرام شپپره یه طرف

آرین با کلاه آذربایجانی در کنار قز قلعه سی

           

ساعت ۷ بعد از ظهر ششم فروردین رفتیم محل برگزاری کنسرت که با کلی ماشینهای با پلاکهای ایرانی مواجه شدیم چقدر زیاد بوووووووووودن تو این مدتی که اونجا بودیم اونقدری به چشمون نخورده بود که اونروز جلوی کنسرت دیدیم کلی ایرانی از هر طرف کشور.خیلی خوشحال شده بودیم تازه خیلیهایی که جلوی در بودن بلیط گیرشون نیومده بود بین داخل ما که بلیط از قبل تهیه کرده بودیم رفتیم داخل خیلی شلوغ بود فکر کنم نزدیک ۵۰۰۰ نفری اومده بودن.

اول لیلا فروهر اومد همه جیغ و داد و هورا لیلا دوستت داریم.لیلا هم که لباس قرمز خوشرنگی پوشیده بود و خیلی قشنگ شده بود دو ساعتی برامون خوندو بعدشم شهرام شپپره اومد و دو ساعتی هم اون اجرا کرد و با خواندن حالا وای وای وای وای وای وای بای بای رفت

آرین کلی دست زد و کیف کرد و شادی کرد ما هم کلی دست زدیم و چند تایی هم حرکات موزون از خودمون دروکردیم و کلی خوش گذشت برا بار اول که میرفتیم کنسرت خیلی باحال بود و کلی به همه خوش گذشت مخصوصا آرین.

        

فردای اونروز با شهر باکو خداحافظی کردیم و ایندفعه از مرز بیله سوار که به ایران نزدیکتر بود برگشتیم و وارد کشور عزیزمان شدیم که چقدر همه چی اروزن و عالیه.شب خودمون رو رسوندیم شهر زیبا و توریستی سرعین.و شب رو اون یکی شوهر عمه ام برامون جا رزرو کرده بودن که رفتیم و خیلی جای خوبی بود .دستتون درد نکنه

فردا صبحش یه صبحانه دبش سرشیر و عسل خوردیم و رفتیم آبگرم طبیعی سبلان و آبتنی کردیم و راهی تهران شدیم از آنجایی که پدر شوهرم علاقه شدیدی به سریال جومونگ داشتن و تو طول سفر چند قسمتی رو از دست داده بودن سعی کردیم هر جوری شده تا ساعت شش بعد از ظهر یه جایی برسیم و اتراق کنیم که استارا بود آنجای دنج و خوش آبهوا جومونگ رو دیدیم فوتبال رو هم دیدیم که ایران به عربستان باخت.وعلی دایی بیچاره شد و از مربیگری برکنار شد و بعدش هم رفتیم بازار آستارا و کلی جنس خریدیم.باز هم طبق روزهای قبلی شب شد و لالا کردیم و فردا صبح زود راهی کرج شدیم در راه برگشت تو رودبار زیتون و سیر خریدیم و شب رسیدیم خونه.

خدایا شکرت که سالم برگشتیم و کلی خوش گذشت

بابا جون مامان شهین ممنونم سفر خیلی خوبی بود دستتون درد نکنه. 

تا یادم نرفته اینو بگم که :

تولد دو تا از گل پسرهای وبلاگیه دانیال خوشگله و آرتا خوشگله تولدتون مبارک دوستهای خوب آرین

هانیه جون و ساناز جون تولد گل پسرهاتون رو تبریک میگم انشالله که همیشه سلامت باشن 

                   

واما جشن و شادیه همه برقصین یالا

                                  

 

ادامه مطلب

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 توسط مریم | لينک ثابت |


خاطرات سفر ما در نوروز 88

تعطیلات نوروز خود را چگونه گذرانده اید؟

۲۷ اسفند با ماشین خودمون از شیراز راهیه تهران شدیم شب را در اصفهان ماندیم و صبح زود بعد از خوردن صبحانه آرین را بردیم باغ پرندگان وانواع پرندگان اعم از مرغ و خروس و طاووس و مرغ ماهیخوار و خیلی پرنده های دیگه رو بهش نشان دادیم و با دیدن همه پرنده ها کلی ذوق میکرد و همه رو با اسم جو جو صدا میکرد

جوجو...جوجو...

       

حول و حوش ساعت ۱۲ظهر از اصفهان راهیه تهران شدیم.ناهار رو کاشان کنار باغ فین خوردیم و دوری هم داخل باغ زدیم و شب چهار شنبه سوری رو تهران به همراه بابا جون و مامان خورشید و خاله ها و دایی جون سپری کردیم و دایی چند تایی بمب و فشفشه برا آرین نگه داشته بود که با روشن کردن فشفشه ها آرین اصلا خوشش نیومد و کلی هم ترسید

مامانی و آرین در باغ پرندگان اصفهان

      

به رسم خانواده پدریم شبهای چهارشنبه سوری از قدیم غذا برای شام رسم این بوده که ۴ تا خورشت درست میکردن که مامانم زحمتشو کشیده بود و کلی خوشمزه شده بود.و یاد دوران کودکی خانه مادربزرگم افتاده بودم.یادش بخیر.

چهار خورشت ما عبارتند از مرغ  و قیمه چرخ کرده و کوکو و ماهی دودی  همراه با برنج

                            

فردای چهار شنبه سوری با خاله نسیم عزیز و مامانم و مازیار رفتیم خرید تندیس مرکز خرید ونک و آسمان ونک و گلستان ومن خریدهای باقیمانده عیدم و کردم فردای همان روز ساعت ۳ بعد از ظهر سال تحویل بود که دومین عیدی بود که سر سفره هفت سین آرین نازنینمون کنارمون بود.کلی خوش گذشت و عیدی گرفتیم و عیدی دادیم.

مامان خورشید برا آرین چند تا اسباب بازی فکری خریده بودن دستشون درد نکنه.یکعدد کتاب مغناطیسی و یک اسباب بازی بسیار خوب برای افزایش مهارتهای دست کودک ویک پازل خوشگل و آرین از بابا جون هم پول عیدی گرفت و خاله ها براش یک خرس گنده خریده بودن و دایی جونش هم یه ماچ گنده!

آرین و دایی حمید رضا

                             

من و مازیار هم از بابا جونم سکه عیدی گرفتیم دستشون درد نکنه.

و بعد سال تحویل و روبوسی و تبریک عید ناهار رو دور هم بودیم و مامانم یک سبزی پلو با ماهی سفید خـــــــــــــوشمــــــــزه درست کرده بود.اونقدر خوشمزه شده بود که من کم مونده بود انگشتامم بخورم.مرسی مامی گلم 

من و آرین در باغ فین

                     

واما... عصر همان روز راهیه کرج شدیم.وشب رو به همراه خانواده بابا مازیار گذروندیم و با تبریک عید و گرفتن کادو خوشحالیمان دو چندان شد و آرین هم کلی با فرهان دوست شدند و بازی کردن.

آرین از عمو افشین بابای فرهان کوچولو  یک عدد ماشین کنترلی گنده خوشگل عیدی گرفت دستتون درد نکنه عمو جون

بابا جون یک تراول ۵۰۰۰۰تومانی به آرین هدیه دادن

عمه جون یک تخته وایت بورد خیلی جالب برا آرین خریده بودن که مغناطیسی بود و قلمش هم آهنربایی.

دستت درد نکنه عمه جون

بابا جون و مامان شهین عزیز به من و مازیار به هر کدوممون ۲ تا ۱۰۰ دلاری عیدی دادن که خیلی خوشحال شدیم .پدر شوهر و مادر شوهر من برای هر مناسبتی مثل تولد و یا عیدی اکثرا اسکناسهای دلار یا یورو میدهند که خیلی کادوی شیک و دوستداشتنییه .ممنونم دستتون درد نکنه.

وشام رو طبق رسم خانواده شوهرم شیرین پلو خوردیم.خیلی خوشمزه بود . مامان شهین گلم دست درد نکنه.

                                  وفردای اونروز یعنی دوم فروردین راهیه باکو شدیم

پرنده ای زیبا در باغ پرندگان اصفهان

       

                                                       با سفرنامه باکو برمیگردم

                                                         بهاااااااااااری باااااااشید

     

ادامه مطلب

نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 توسط مریم | لينک ثابت |


بهار آمد

 چون سبزه بهارتان خرم                    چون غنچه دل جوانتان بی غم

چون لاله لوای فتحتان بر دوش            چون نرگس جام دلتان پر نوش

خداحافـــظ تعطیـــــــــــــــــلات 

                             سلام بـــــــــــــــــــهار

                                               سلام زندگـــــــــــــی

                                                                سلام دوستـــــــــــان

خوبین ؟خوشین؟

تعطیلات خوش گذشت؟

به ما که خیلی خوش گذشت وخیلی خوشحالم که به سلامتی رفتیم و برگشتیم.خدا رو شکر که رانندگی مردم در جاده ها خیلی خیلی بهتر شده بود و همه با سرعت خوب رانندگی میکردن.

به آرین هم حسابی خوش گذشت و آخر های سفر هم حسابی خسته شده بود تا رسیدیم خونه دوید و رفت تو اتاقش و بادیدن اسباب بازیهاش ذوق زده شد.

امسال طولانی ترین سفری بود که با ماشین خودمون به همراه مازیار و آرین عزیزم تجربه کردم و حدودا ۴۰۰۰ کیلومتر و ۱۵ روز تو راه و سفر بودیم البته از تهران به باکو را همراه خانواده عزیز همسرم رفتیم و با عمه جون و عمو بابک و مامان شهین و بابا جون همسفر بودیم که سفر بسیـــــار خوبی بود و کلی به همه خوش گذشت و اولین سفر و تجربه خارج رفتن ما با ماشین شخصی بود.

بیشتر از همه به آرین گلم خوش گذشت که کلی چیز تو این سفر دید و یاد گرفت.اعم از جاده و ماشین و آدمها وماه و ستاره و ...وخیلی چیزهای دیگه و دیگه...

 

                               سال خوبی رو برای همه شما دوستان خوبم آرزومندم

                                                   فعلا بای بر میگردم

ادامه مطلب

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388 توسط مریم | لينک ثابت |



Disigned By :HAMRAZ