|
.
|
بعدا نوشت:
سلام دوستان آپ قبلی رو من ثبت موقت زده بودم نمیدونم چرا اینجوری شده همونی که فقط عکس داشت. تازه نظراتش هم تاییدی نبود.اینه آپ اصلیم
سلااااااااااااااااام سلاااااااااااااااامی بهاری خدمت شما دوستای گلم خوبین؟ ما هم خوبین چند روز پیش با آرین دو تایی رفتیم حافظیه.تقریبا شلوغ بود آرین هم کلی اینور اونور بدو بدو میکرد و عینک آفتابیشم زده بود به چشش و کلی کلاس میزاشت نمیدونین چقدر خودشو میگرفت وقتی کسی محلش رو میزاشت دخترهای پنج شش ساله افتاده بودن دنبالش همش میگفتن وای چه خوشگله جوجو ها رو نگاه میکرد میگفت جوجو و دنبالشون میدوید واونا هم پرواز میکردن آرین در حال گفتن جوجو آرین گلها رو خیلی دوست داره تا میرسیدیم جلوی گلها میدوید و میگفت گل و سرشو میاورد پایین و بو میکرد. اونروز رفتیم فروشگاه اسباب بازی فروشی براش لگو با سایز کوچیک خریدم که چیزهای بیشتری بتونه بسازه مثلا میگم این شیره آرین آرین:هوووووووووووو با قیافه ترسناک این جوجو هست آرین :جوجو جوجو با صدای نازک و مهربان دوستون داریم یه عالمه هر چی بگیم بازم کمه ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 توسط مریم | لينک ثابت سلام سلام صد تا سلام من و آرین اومدیم
پبجشنبه با مامان هوچهر ناز و خوشگل پارک خیلی شلوغ بود بچه ها با هم بازی کردن و کلی بهشون خوش گذشت. تو اون شلوغی که بچه ها داشتن سرسره بازی میکردن یهو دیدم آرین به آسمان خیره شده وبا دستش به هواپیمایی اشاره میکنه که فقط چراغاش معلوم بود و تو تاریکی شب میدرخشید یه مشکلی که هست نمیدونم چرا وقتی آرین رو میبرمش پارک که سرسره و بچه زیاد داره و به بزرگتر از خودش هم که میره کنارش وایمسته و نگاه میکنه
و اما شنبه من آرین رو بردم باغ ارم کلی تو باغ اینور اونور میدوید و خوشحالی میکرد نی نی ها رو میدید و بهشون اشاره میکرد و میگفت نی نی . موقع برگشتن هم با هم رفتیم فالوده بستنی با شربت مخصوص عرقیات شیراز خوردیم. وکلی حال داد. و در آخر آرین در تاب تاب عباسی هر چی بگیم بازم کمه ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 توسط مریم | لينک ثابت
سلام دوستای گلم من دوباره برگشتم کلی میخوام اکتیو باشم.به همتون سر بزنم بعد امتحانم تصمیم گرفتم تمام وقتم رو صرف آرین کنم
آرین مامان خیلی باهوشه من جمله اینکه حرف زدنهاش خیلی خوب شده هر چیزی رو که میخواد یه طورایی میگه که کاملا میشه فهمید چی میخواد مخصوصا مامان و بابا رو اونقدر خوب بلده که دیگه هر روز فکر کنم 100 باری میگه بابا بابا بابا... ماما ماما ماما... دایره لغات آرین در ۲۰ ماهگی بده: اده (الف با کسره) دست :دس پا :پا چشم:چش گوش:گوووو دماغ:دماااااا آب:آب جوجه:جوجو پیشی:پیششش پنگول:گنگوو و خیلی چیزای دیگه یادم بیاد اضافه میکنم با حروف یه کلمات عجیب غریب درست میکنه و همش پشت سر هم میخونه.فکر کنم شعر میگه.احتمالا شاعر بشه
تقلید کردنهاش :هر کاری میکنم بعد من همون کار رو تکرار میکنه و میخنده
گل پسرم یه ماشین داره که جلوش یه هاپو هستش قسمت جالب قضیه اینجاست چیزهای مثل هم رو دقیقا میشناسه ساعت دیواری رو با ساعت مچی میدونه که هر دوتا ساعته خیلی از حیوانات روهم همینطور
یکی دیگه از پیشرفتهاش بالا رفتن از مبل و میز
شدیدا ددری شده بابایی هر روز ظهر که از سر کار میاد قابلمه ها رو ورداره بره غذا رو بگیره میچسبه به بابایی که باهاش بره
اهواز رفتیم و برگشتیم لب کارون هم رفتیم پل معلقش خیلی قشنگ بود
دوربین عکاسیمونو که داده بودیم تعمیر تازه گرفتیمش با کلی عکسهای جیگری از گل پسرم برمیگردم. ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 توسط مریم | لينک ثابت سلام دوستای گلم خوبین؟ و اما بقیه سفرنامه... ۱۱ فروردین از تهران به سمت شیراز حرکت کردیم.جاده اصلی اتوبان تهران به اصفهان به دلیل بارش شدید برف بسته شده بود تو راه اصفهان به شیراز یه سر هم رفتیم پاسارگاد قبر کوروش اونجا هم دوری زدیم و راه افتادیم به طرف شیراز...مامانم اینا هم عید رو رفته بودن چابهار و بندر عباس و قشم و بندر بوشهر و خلاصه جنوب گردی حسابی که باهاشون صحبت کردیم و قرار گذاشتیم که ما شب میرسم شیراز شما هم بیاین شیراز واکسن یک و نیم سالگی گل پسرمون رو چند روز پیش با ۱ماه تاخیر بردم و زدم چنان گریه میکرد و اوف اوف میگفت که دلم براش کباب شده بود بعد از اینکه از خواب بیدار شد بازم ناراحت بود و ناله میکرد پاشم که اصلا نمیتونست تکون بده ولو شده بود رو زمین شب که شد تبش زیادتر شد و بهش شیاف دادیم و خوابید فردا هم نمیتونست راه بره همش تو بغلم بود تا اینکه از پس فرداش شروع کرد به راه رفتن البته لنگ لنگان راه میرفت.دو سه روزی همون جوری راه میرفت .الان باز کمی بهتر شده خلاصه این واکسن ۱.۵ سالگی هم درد سری شد برامون آرین و بابایی در پاسارگاد هفته دیگه امتحان کارشناسی ارشد دانشگاه آزاد هستش که باید برا امتحان بریم اهواز کمی به خاطر درس نمیتونم بهتون سر زنم ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388 توسط مریم | لينک ثابت |
Disigned By :HAMRAZ