تبليغاتX

آرین ومامانی
mowj.ir






.

آرین در حافظیه

بعدا نوشت:

سلام دوستان آپ قبلی رو من ثبت موقت زده بودم نمیدونم چرا اینجوری شده همونی که فقط عکس داشت. تازه نظراتش هم تاییدی نبود.اینه آپ اصلیمدوباره بخونید


سلااااااااااااااااام سلاااااااااااااااامی بهاری خدمت شما دوستای گلم

خوبین؟

ما هم خوبین حسابی داریم شیراز گردی میکنیم.هر روز یه جا

چند روز پیش با آرین دو تایی رفتیم حافظیه.تقریبا شلوغ بود کلی مسافر از اقصی نقاط کشور عزیزمون اومده بودن.خیلی با صفا بود.حیاط محوطه رو هم آب داده بودن بوی گل و خاک ودرخت همه جا پیچیده بود

                   

آرین هم کلی اینور اونور بدو بدو میکرد و عینک آفتابیشم زده بود به چشش و کلی کلاس میزاشت

نمیدونین چقدر خودشو میگرفت وقتی کسی محلش رو میزاشت دخترهای پنج شش ساله افتاده بودن دنبالش همش میگفتن وای چه خوشگله آرین هم از بالای عینک نگاشون میکرد و ژشت های آنچنانی میگرفت.کلی با نی نی ها بازی کرد از پله ها میرفت بالا میومد پایین

                     

جوجو ها رو نگاه میکرد میگفت جوجو و دنبالشون میدوید واونا هم پرواز میکردن

آرین در حال گفتن جوجو

                    

آرین گلها رو خیلی دوست داره تا میرسیدیم جلوی گلها میدوید و میگفت گل و سرشو میاورد پایین و بو میکرد.

                    

اونروز رفتیم فروشگاه اسباب بازی فروشی براش لگو با سایز کوچیک خریدم که چیزهای بیشتری بتونه بسازه و حیوانات جنگل.کلی حیوان داره از جوجو گرفته تا شیر خیلی خوشش میاد هر کدوم رو که بهش اسمشو میگم صدا و ادا شو خیلی بامزه درمیاره

مثلا میگم این شیره آرین

آرین:هوووووووووووو با قیافه ترسناک

این جوجو هست

آرین :جوجو جوجو با صدای نازک و مهربان

                                         دوستون داریم یه عالمه

                                                              هر چی بگیم بازم کمه

ادامه مطلب

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 توسط مریم | لينک ثابت |


باغ ارم شیراز

  سلام سلام صد تا سلام

من و آرین اومدیم کلی عکس خوشگل برا شما دوستای گلمون بزاریم که کلی با دیدن عکسای نی نی ما کیف کنید.

                         

پبجشنبه با مامان هوچهر ناز و خوشگل قرار گذاشتیم بچه ها رو ببریم پارک خلدبرین تا اونجا با هم بازی کنن و دوستای خوبی برا هم بشن.

                            

پارک خیلی شلوغ بود بچه ها با هم بازی کردن و کلی بهشون خوش گذشت.ولی چون دیر رفتیم و هوا تاریک شد نتونستم عکس بگیرم دفعه بعد که با هم رفتیم براتون عکسای خوشگل میزارم از هر دوتاشون.

                             

تو اون شلوغی که بچه ها داشتن سرسره بازی میکردن یهو دیدم آرین به آسمان خیره شده وبا دستش به هواپیمایی اشاره میکنه که فقط چراغاش معلوم بود و تو تاریکی شب میدرخشید.و همش به من نشون میداد وذوق میکرد و با زبان شیرینش اشاره میکرد و میگفت ایی ایی یعنی این چیه ؟منم براش توضیح میدادم.

           

یه مشکلی که هست نمیدونم چرا  وقتی آرین رو میبرمش پارک که سرسره و بچه زیاد داره .دست هر بچه ای هر چی میبینه میدوه طرفش و به کوچکتراز خودش که زورش میرسه همش ترای میکنه که از دست بچه بگیره

                     

 و به بزرگتر از خودش هم که میره کنارش وایمسته و نگاه میکنه و تا میخواد دستش رو طرفش دراز کنه دعوا میشه.یا مثلا سه چرخه ای که خودش داره مشابه اونو که میبینه میفته دنبالش و همش میخواد سوارش بشه.و غیره نی نی های شما هم همینطورن؟یا فقط آرین من اینقدر شیطون شده!!!

             

و اما شنبه من آرین رو بردم باغ ارم .عجب صفایی داره خداییش کلی گل و درخت و گیاه. وآرین هم با دیدن اینهمه گل کلی ذوق زده شده بود و همش پشت سر هم میگفت گ گ گ (گ با ضمه)درخت ها رو نگاه میکرد فواره ها رو نشون میداد و میگفت آب آب کلی هم با مامانیش همکاری کرد و عکسای خوشگل گرفتیم تا هم برا دوستامون بزاریم و هم خاطره ای باشه از شهر زیبای شیراز

             

کلی تو باغ اینور اونور میدوید و خوشحالی میکرد نی نی ها رو میدید و بهشون اشاره میکرد و میگفت نی نی .که آخرش یه نی نی دخمل اومد سراغش و مامان نی نی گفت بوس کن دادا رو تا نی نی اومد آرین رو ببوسه آرین پا به فرار گذاشت.دفعه دوم که نی نی اومد سراغش آرین هم رفت پیشش و این دو تا شیطون همدیگرو بوس کردن این عکس هم شاهد عینی.تازه کلی آدم هم دورشون جمع شدن و با موبایل و دوربین عکس گرفتن

          

                                                            

            

                                                            

 

          

موقع برگشتن هم با هم رفتیم فالوده بستنی با شربت مخصوص عرقیات شیراز خوردیم. وکلی حال داد.

           

و در آخر آرین در تاب تاب عباسی

                             

                             دوستون داریم یه عالمه

                                                              هر چی بگیم بازم کمه

ادامه مطلب

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 توسط مریم | لينک ثابت |


روزانه های من و آرین

سلام دوستای گلم سلام به غنچه های زندگیتون

من دوباره برگشتم کلی میخوام اکتیو باشم.به همتون سر بزنم امتحانم بالاخره تموم شداحساس میکنم آزاد شدم.درسته خیلی درس خوندن بهم حال داد ولی با آرین خیلی برام سخت بوداز همینجا از مازیار گلم هزاران بار تشکر میکنم که کلی کمکم کرد و من تونستم درس بخونم .حالا امسال قبول نشم سال دیگه هم میخوام بخونم.آخه من و مازیار هر دو تامون عاشق درس خوندنیم.مازیار که از وقتی چششو باز کرده همینجوری درس خونده تا الان که سی و چند سالشه در کل دو سه سال بیشتر کار نکرده.منم که دیگه شوهر درس خونی که دارم بایدم درس بخونم.

بعد امتحانم تصمیم گرفتم تمام وقتم رو صرف آرین کنم و دوتایی از زندگیمون بهترین استفاده ها رو ببریم و شهر شیراز رو تو این هوای مطبوعی که داره زیرو رو کنیم و کیف کنیم هر روزتصمیم گرفتم ببرمش گردش و پارک و پاساژ... بیشتر باهاش تو خونه کار کنم کتاب بیشتر بخونم قصه براش تعریف کنم.و...

آرین مامان خیلی باهوشه خیلی دوسش دارم عشقمه زندگیمه آقا به تمام معناست همه چی رو خیلی خوب میفهمه کلی بزرگ شده و عاقل و دانا.تو این مدتی که کمتر در موردش نوشتم پیشرفتهای زیادی داشته

من جمله اینکه

حرف زدنهاش خیلی خوب شده هر چیزی رو که میخواد یه طورایی میگه که کاملا میشه فهمید چی میخواد اکثر کلمه ها رو هم اولشون رو میگه

مخصوصا مامان و بابا رو اونقدر خوب بلده که دیگه هر روز فکر کنم 100 باری میگه بابا بابا بابا... ماما ماما ماما...

دایره لغات آرین در ۲۰ ماهگی

بده: اده (الف با کسره)

دست :دس

پا :پا

چشم:چش

گوش:گوووو

دماغ:دماااااا

آب:آب

جوجه:جوجو

پیشی:پیششش

پنگول:گنگوو

و خیلی چیزای دیگه یادم بیاد اضافه میکنم

با حروف یه کلمات عجیب غریب درست میکنه و همش پشت سر هم میخونه.فکر کنم شعر میگه.احتمالا شاعر بشه

تقلید کردنهاش :هر کاری میکنم بعد من همون کار رو تکرار میکنه و میخنده.

گل پسرم یه ماشین داره که جلوش یه هاپو هستش چند تا هم پوستر رو دیوارهای اتاقش داره که تو اونا هم عکس هاپو هستش . تو کتابهاشم همینطور و چند تا هم عروسک هاپو.

قسمت جالب قضیه اینجاست که اونروز ماشینه رو باطری گذاشتم میگم مامان هاپو رو نیگا کن سرشو تکون میده .برگشته بهم میگه هاپو و بعد با دستش به پوستری که هاپو داره اشاره میکنه و میگه ایییی (یعنی اینم هاپوئه) بعد رفته عروسک هاپو شو کشان کشان از تو اتاق آورده میگه ایییییی منم بهش میگم آره پسرم اینم هاپوئه

چیزهای مثل هم رو دقیقا میشناسه

ساعت دیواری رو با ساعت مچی میدونه که هر دوتا ساعته

خیلی از حیوانات روهم همینطور

یکی دیگه از پیشرفتهاش بالا رفتن از مبل و میز و بالا رفتن از مبل کنار پنجره و در تکاپو برای صعود به پنجره خیلی دوست داره کنار پنجره نگهش داریم بیرون رو نگاه کنه.الانم که همسایه هامون دارن خونه شون رو درست میکنن تا صدای ماشین یا جوشکاری و اینجور چیزا میاد مدام به پنجره اشاره میکنه که ببرمش جلوی پنجره

شدیدا ددری شده بابایی هر روز ظهر که از سر کار میاد قابلمه ها رو ورداره بره غذا رو بگیره میچسبه به بابایی که باهاش بره موقع برگشتن بیچاره بابایی چند ساعتی باید تو گرما با گل پسر تو حیاط بازی کنه و گرنه رضایت نمیده بیاد خونه...

اهواز رفتیم و برگشتیم شهر خوبی بود ولی شدیدا گرم اونقدر گرم بود که هر سه تامون سرما خوردیم البته میگفتن حساسیته به خاطر هوای غبار آلودش .تازه میگفتن الان هواش خوبه تابستون بیایین چی میگینمن که اصلا طاقتشو ندارم.نمیدونم چطور میخوایم ۴ سال تو اون گرما دووم بیارم با مازیار تصمیم گرفتیم یه سر بریم دنبال کارها شاید یه کاری بکنیم و کارمون رویه جای دیگه درست کنیمواقعا سخته آدم اصلا نمیتونه بیاد بیرون قدم بزنه تو خونه هم که مدام باید کولر روشن باشه ...من که سر درد میگیرم همش زیر کولر باشم.رسیدیم که شیراز اونقدر هوا خنک بود که کلی حال داد بهمون 

لب کارون هم رفتیم پل معلقش خیلی قشنگ بود حیف که دوربین رو نبرده بودیم عکس بگیریم.وگرنه عکسای لب کارون چو گل بارونی براتون میزاشتم

دوربین عکاسیمونو که داده بودیم تعمیر تازه گرفتیمش با کلی عکسهای جیگری از گل پسرم برمیگردم.

ادامه مطلب

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 توسط مریم | لينک ثابت |


واکسن یک و نیم سالگی و عواقب آن

 سلام دوستای گلم خوبین؟

و اما بقیه سفرنامه...

۱۱ فروردین از تهران به سمت شیراز حرکت کردیم.جاده اصلی اتوبان تهران به اصفهان به دلیل بارش شدید برف بسته شده بود که از راه سلفچگان -قم به سمت اصفهان رفتیم.شب رسیدیم اصفهان خسته و کوفته کلی دنبال هتل بودیم تقریبا ۸۰ در صد هتل ها پرشده بود که بعد از یک ساعت گشتن یه هتل مناسب در خیابان چهار باغ پیدا کردیم و استراحت کردیم .فردا صبح هوای اصفهان بسیار عالی بود بارانی و آفتابی و بهاری .به همراه آرین رفتیم سی و سه پل تقریبا شلوغ بود نیم ساعتی قدم زدیم و عکس گرفتیم و راه افتادیم به سمت شیراز .چون مامانم اینا قرار بود شب بیان خونمون

            

تو راه اصفهان به شیراز یه سر هم رفتیم پاسارگاد قبر کوروش اونجا هم دوری زدیم و راه افتادیم به طرف شیراز...مامانم اینا هم عید رو رفته بودن چابهار و بندر عباس و قشم و بندر بوشهر و خلاصه جنوب گردی حسابی که باهاشون صحبت کردیم و قرار گذاشتیم که ما شب میرسم شیراز شما هم بیاین شیراز که اتفاقا اونا هم نزدیک های بندر بوشهر بودن که قرار شد شب بیان خونمون.عصر ما رسیدیم شیراز.مامانم و بابام و داداشم هم شب اومدن پیشمون کلی خوشبحالمون شد و از دیدنشون کلی خوشحال شدیم .دست مامان جونم درد نکنه کلی برا ما از قشم سوغاتی آورده بودن یه کفش صندل برا من و یکی برا مازیار و برا آربن هم یه شلوار مخمل با یه روتختی خوشگل .دستتون درد نکنه

             

واکسن یک و نیم سالگی گل پسرمون رو چند روز پیش با ۱ماه تاخیر بردم و زدم.بیچاره نی نی م کلی گریه کرد خیلی واکسن بدی بود سوزن به اون درازی و گندگی رو تا ته کرد تو ران آرین کوچولوی من  

چنان گریه میکرد و اوف اوف میگفت که دلم براش کباب شده بود رسیدیم که خونه قطره استامینوفن رو بهش دادم دو سه ساعتی سرحال بود ولی بعد دو سه ساعت پاش شروع کرده بود به درد گرفتن چنان گریه هایی میکرد که نمیدونستم چیکار کنم حوله گرم میکردم میزاشتم خوب نمیشد قطره دادم دوباره دردش خوب نمیشد تا اینکه می می خورد و لا لا کرد.

                                                          آرین و مامانی در جاده زیبای حیران

             

بعد از اینکه از خواب بیدار شد بازم ناراحت بود و ناله میکرد پاشم که اصلا نمیتونست تکون بده ولو شده بود رو زمین شب که شد تبش زیادتر شد و بهش شیاف دادیم و خوابید فردا هم نمیتونست راه بره همش تو بغلم بود تا اینکه از پس فرداش شروع کرد به راه رفتن البته لنگ لنگان راه میرفت.دو سه روزی همون جوری راه میرفت .الان باز کمی بهتر شده خلاصه این واکسن ۱.۵ سالگی هم درد سری شد برامون

                                                            آرین و بابایی در پاسارگاد

             

هفته دیگه امتحان کارشناسی ارشد دانشگاه آزاد هستش که باید برا امتحان بریم اهواز

کمی به خاطر درس نمیتونم بهتون سر زنم شرمنده! انشالله بعد امتحانم جبران میکنم دوستهای گلم ازتون میخوام دعا کنین امتحانم رو خوب بدم

                                             همتون رو دوست دارم

   

ادامه مطلب

نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388 توسط مریم | لينک ثابت |



Disigned By :HAMRAZ