تبليغاتX

آرین ومامانی







.

آرین خرابکار

سلام دوستای گلم خوبین؟خوشین؟

اول از همه دو تا تبریک دارم که اونا رو میگم بعد میریم سراغ آرین

اول اینکه نوشین جونم مقاله اش تو مالزی اکسپت شده و قراره ۳ آبان برن مالزی و مقاله اش رو به زبان اصلی ارائه بده عمه جون آرین خانم مهندس گل تبریک میگم.انشالله که همیشه موفق باشی

دوم اینکه خواهر گلم لیلا جونم خاله آرین رشته مهندسی معماری دانشگاه آزاد قبول شده تبریگ میگم خواهر گلم انشالله که هر جا هستی موفق باشی

      

حالا بریم سراغ آرین که این روزها حسابی شلوغ و خرابکار شده بعضی وقتها دیگه واقعا کم میارم و دعواش میکنم بعضی وقتها هم سرش داد میزنم بعدش هم ناراحت میشم

آخه نمیدونین چه کارهایی میکنه یکی از کارهاش که هر روز چندین بار انجام میده لیوان ور میداره میره سراغ کلمن یخچال لیوان رو پر میکنه و میاد سراغ هر چی که فکرش رو بکنید از کیبورد کامپوتر گرفته تا کمد لباس هر جا گیرش بیاد خالی میکه مخصوصا رو میز و با دستش هم پخش میکنه هر وقت هم میگم نه مامان نریز بد تر میشه و تا من برسم لیوان رو چپه میکنه...بعضی وقتها هم مثلا لیوان چایی رو بر میداره و خالی میکنه تو قوطی زولبیا بامیه رو فرش و خلاصه اعصاب مصاب برام نمونده.هیچی رو نباید زمین بزارم تا میبینه میدوه میره سراغش ظرفشو برمیگردونه رو فرش... 

از وقتی از شیر گرفتمش حسابی غذاش خوب شده مخوصا شیر که خیلی دوست داره و زیاد میخوره حداقل سه شیشه شیر رو روزانه میخوره.ولی خوابیدنش شبا بد شده اصلا بلد نیستم چطوری باید بخوابونمش آخه همیشه با شیر خوردن میخوابید الان هم اگر خسته نباشه دو ساعتی طول میکشه تا خوابش ببره مثلا اگر ۱۲ شب بریم رختخواب ۲ تازه خوابش میبره. 

           

۱۰ روز مونده به تولد ۲ سالگیش حرف زدنش خیلی بهتر شده اکثر کلمه ها رو بلده بگه و چند تایی هم جمله های کوتاه میگه..

بابا مازیار امشب ۲۳ شهریور ساعت ۸ با اتوبوس راهی اهواز شد.دکتری که دفعه پیش مرخصی بود اومده رفت ببینه کارها رو چیکار میشه کرد.تصمیم گرفتم زوری چیزی از خدا نخوام هر چی صلاحه و قسمته اون نصیبمون بشه و هر جا که هستیم سه تایی در کنار هم سلامت باشیم.وگرنه تهران و کرج و اهواز فرقی نمیکنه.

دوستای گلم از اینکه نمیتونم بهتون سر بزنم شرمنده ام خیلی دوست دارم بیام و نوشته های زیبای همتون رو بخونم ولی اینترنت و کامپوترم هر دوتاشون خیلی وضعیت اسفناکی دارن مخصوصا اینترنت دیال آپ که واقعا کفر آدم رو در میاره و نمیرسم به همه سر بزنم انشالله خونه جدید که رفتیم حتما حتما میخوام ای دی اس ال داشته باشه که بیشتر بیام پیشتون.کامپیوترم هم از اون بدتر ویندوزم بهم ریخته سی دی های ویندوزم هم خراب شدن باید برم بخرم نمیدونم چرا کامنت دونی هاتون برام باز نمیشه

پ.ن.۱:دوست خوبم" کسری مامانی و بابایی" لطف کنین آدرس وبلاگتون رو هم برام بزارین تا بتونم بهتون سر بزنم من آدرس وبلاگتون رو ندارم.

پ.ن.۲:برای ریختن عکسها تو کامپیوتر رفتم کارت ریدر خریدم

            

                                                      بابک خان و عروس خانم

         

 

ادامه مطلب

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 توسط مریم | لينک ثابت |


اهواز و آقا خروسه

 سلامی خدمت دوستای گلم

خوبین؟خوشین؟

 یکشنبه صبح به طرف اهواز حرکت کردیم وسطهای راه توقف کردیم برا ناهار زیراندازمون رو یه جای سایه زیر درخت پهن کردیم و نشستیمتا روزه خواری کنیمدر حال خوردن ناهار بودیم.که یه خروس کوچولو که اون نزدیکیها بود و قوقولو قوقو میکرد توجه آرین رو به خودش جلب کرد و آرین هم دست از غذا خوردن کشید و همش میگفت جوجو جوجو و خروسه هم هی به ما نزدیک میشد تا اینکه مقداری برنج دادم به آرین و گفتم برو بده به آقا خروسه

آرین هم رفت و دستش رو دراز کرد به طرف خروسه و خروسه هم نگاه میکرد تا اینکه من گفتم مامان جان بریز جلوش تا بخوره آرین هم برنج ها رو ریخت جلوی خروسه و برگشت که بیاد خروسه پرهاش رو باز کرد و یه چرخی زد و نزدیک آرین شد همون موقع من دادم رفت رو هوا که خروسه پشت ساق پای آرین رو نوک زد.بیچاره آرین نازم دلم براش خیلی سوخت گریه میکرد و همش میگفت جو جو.پاش هم زخم شد و قرمز شد خیلی خروسه نامردی بود بدم اومد ازش تا اینکه با آرین دو تایی رفتیم و کلی خروسه رو دعوا کردیم تا اینکه بچم آروم شد

عصری رسیدیم اهواز رفتیم و استراحت کردیم و شب همش تو فکر این بودیم که فردا چطور میشه وقتی دکتر رو بینیم عدم نیاز میده یا نه؟

صبح ساعت 9 رفتیم پیششون خیلی دکتر مهربان و محترمی بود.رییس بخش نوزادان بیمارستان امام خمینی اهواز بود. کلی تحویلمون گرفت و گفت حق با شماست شما یه درخواست بنویسین بدین تا تو شورا مطرح بشه.منم صحبت میکنم باهاشون.ولی یه مشکلی که هست شما باید با رییس دانشگاه هم صحبت کنین.مشکل اصلی اونجاست چون اونا یه بیمارستان دیگه به اسم ابوذر اعلام نیاز دادن.بعد اونجا رفتیم درخواست رو نوشتیم و دادیم تا کارهای اداریش دنبال بشه و هفته اول مهر تو شورا بررسی بشه.یعنی تا مهر فعلا شیراز هستیم و تکلیمون مشخص نیستبلاتکلیفی خیلی بده یعنی تا یک ماه دیگه نمیدونیم کدوم شهریم کدوم خونه ایم

بعد اونجا رفتیم دانشگاه و رییس دانشگاه رو ببینیم که اجازه ملاقات صادر نکردن و کلی با منشی دفترشون که خیلی آدم بی ادبی بود حرفمون شد و قانع شد دیگه یک کلمه هم حرف نزد.تا اینکه رفت دفتر و جناب دکتر گفته بودن که بهشون بگین هر چی نامه و مدارک دارن رو بیارن پیش من تا بررسیش کنیم و برای هفته دیگه وقت دادن که دوباره تو این هوای گرم بریم پیششون.عجب آدمایی پیدا میشن والا..خلاصه که فعلا کارامون نصف و نیمه مونده باید صبر کنیم...

خدایا خودت درستش کن.

عمه جون شارژر دوربینمون رو فرستاددستت درد نکنه نوشین جونم میخواستم عکس بزارم که سیم رابط کامپیوترش نبود و جامونده تهران البته مامانم میگه اینجا نیست فکر کنم گم شده باشه باید برم یه سیم بخرم اگه باشه

 

ادامه مطلب

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 توسط مریم | لينک ثابت |


خداحافظ شیراز خداحافظ شیر مادر

سلام دوستای گلم خوبین؟خوشین؟

دوستای گلم نماز روزه ها و طاعات و عباداتتون قبول باشه.من که خیلی خوشحالم که تا حالا تونستم همه روزه هام رو بدون هیچ مشکلی بگیرم و از این بابت از خدای خوبم ممنونم که بهم کمک میکنه که ۱۵ ساعت رو که فکر کنم یکی از طولانی ترین ماههای رمضونه بدون هیچگونه احساس گشنگی سپری کنم.دو سال بود روزه نمیگرفتم یک سالش که باردار بودم و سال دومش هم که آرین پسرم شیر میخورد.

امسال ماه رمضان زمان خوبی بود که گل پسرم از شیر خوردن خداحافظی کنه و بهانه ای شد برای من که (به قول مامانهای اینترنتی) پروژه از شیر گرفتن رو شروع کنم.البته هنوز ۱ ماهی مونده بود که آرینم دو سالش تموم بشه و من اینو وظیفه خودم میدونستم که باید تا دوسالگی در خدمت پسرم باشم و بهش شیر بدم.

ولی چون با شیر دادن اصلا برام ممکن نبود که روزه بگیرم عزمم رو جزم کردم که این کار بزرگ رو شروع کنم.که با کمک خدای مهربون و با همکاری گل پسرم خیلی خیلی راحت بود و به راحتی تموم شد نمیدونم آیا میشه اسم این کار رو پروژه گذاشت و یا نه؟؟!!!

چون خیلی راحت تموم شد.روشش رو میگم شاید به درد مامانهای گل بخوره

یک ماه مونده بود به ماه رمضان که برای شوخی به می می چسب سیاه چسبوندم و آرین تا خواست بیاد بخوره چسبهای سیاه رو دید و ترسید و کمی گریه کرد و هی پشت سر هم میگفت می می اوف می می اوف

عزیز دلم خیلی دلم براش سوخت گفتم مامی جونم این که چیزی نیست چسبه بیا بکنیم.که با هم کندیم و آرین از خوشحالی بال زد نمیدونم این می می چی داشت که آرین اینقدر عاشقش بود.وقتی که هیچی میلش نمیشد تا میگفتم می می میخوری؟ هر کجا که بود تندی خودش رو میرسوند و می می میخورد.خلاصه اون ماجرا گذشت و هر وقتی چسب رو میچسبوندم. وقتی میدید میخندید و میگفت میییی میییی اوف بعد میخندید و میخورد

 تا که روز موعود رسید.به آرین گفتم بیا بریم چسب بیاریم بچسبونیم تو دیگه بزرگ شدی مرد شدی مامانی هم میخواد روزه بگیره دیگه نباید می می بخوری.آرین هم نگاهم کرد و گفت چسب چسب که با همکاری هم چسب رو چسبوندیم.دو سه روزی بین سحری و افطاری می می نمیخورد و بعد افطار بهش میدادم تا سحری میخورد کم کم دیگه اون موقع ها هم بهش ندادم نه اینکه ندادم هاا نه...خودش میومد لباسم و میداد بالا و تا میدید چسب داره میکشید پایین و میخندید و منم این موقع ها بهش شیشه شیر میدادم که تقریبا دوماهی میشد که عادتش داده بودم به شیشه.

ولی در کل آرین من خیلی بچه فهمیده و عاقل و مغروریه...در مورد شیر خوردن که بهش گفتم دیگه نباید بخوری خیلی وقتها اصلا سراغشو نمیگرفت باورم نمیشد همون آرینی که عاشق می می بود ولی از اون موقع دیگه حتی اسمش رو هم نمیگفت یعنی پسرم اینقدر مغروره؟؟؟

به نظر من از همه لحاظ نباید به بچه زور گفت هر چیزی وقتی داره همه پروژه های مربوط به کودک باید در زمان و موقعی که کودک خودش میخواد و براحتی میتونه باهاش کنار بیاد انجام بدیم


قبلا ها گفته بودم که برای طرح فوق تخصصی مازیار باید ۴ سال بریم اهواز برای زندگی...ولی خیلی ها بودن که با پارتی و سهمیه و این جور چیزا بعد فارغ التحصیل شدن میرفتن شهر خودشون و یا تهران

ما هم که باید حرفشون رو گوش میدادیم و میرفتیم اونجایی که میگن مثلا طرح تخصصی مازیار رو تو یکی از شهر های مرزی ایران جلفا بودیم و حالا هم که میخوان ۴ سال بفرستنمون اهواز.من از گرما بدم نمیاد تنها که گرمیش نیست قبلا نمیدونستم بدتر از گرماش غبارشه که ۲۰۰ روز تو سالش غباره

تصمیم گرفتیم بریم دنبال کارمون شاید یه جایی نزدیکتر به خانواده مون باشه و بریم اونجا که با مشورت و صحبت کردن و بررسی رفتیم تهران وزارتخانه و صحبت کردیم و گفتن که اول باید یه جایی پیدا کنین که اعلام نیاز داده و پزشک فوق نوزادان میخواد.و بعد برین اهواز و عدم نیاز بگیرین (چون اول تحصیل به اهواز تعهد دادیم که چهار سال طرح رو اونجا قراره بگذرونیم).و شهر تهران و اطرافش هم نمیشه

بعد اومدیم و رفتیم شبکه بهداشت و درمان کرج شرایطمون رو بهشون گفتیم چنان تحویلمون گرفتن که من شاخ در آورده بودم.بفرمایین یه درخواست بنویسین و ما پیگیرش هستیم و ما نیاز داریم و کرج اصلا پزشک فوق تخصص نداره هفته ای سه روز از تهران میان و از این حرفا نامه رو گرفتیم و بردیم دبیر خونه و کاراش رو کردیم آخر هم رفتیم پیش رییس شبکه یه آقای دکتری بود که بازم کلی مازیار رو تحویل گرفت و گفت دکتر ما خیلی نیـــــــــــاز داریم.حتما پیگیر کارهاتون باشین ما میخوایم .نگران تهران و وزارتخونه هم نباشید.فقط تنها کاری که باید بکنین عدم نیاز گرفتن از اهوازه.به محض اینکه از اونجا عدم گرفتین بیاین پیش خودم تا کارها رو ردیف کنیم و از اول مهر شروع کنین.

ولی همه بهمون میگفتن که اهواز به این راحتی ها پزشک نگرفته که به این راحتی هم بخواد عدم بده.نمیدن و امکان نداره و از این حرفها.

در این حین یکی از استادای مازیار که یه خانوم دکتری هست بهش گفته که دانشگاه تهران هم پزشک فوق نوزادان اعلام نیاز کردن که من شما رو معرفی کردم.یعنی چی؟!!! یعنی اینکه از شنیدن همچین خبری خیلی خوشحال شدم یعنی میشه تهران- دانشگاه تهران- هیئت علمی- استاد دانشگاه ...واااای اگر درست بشه چی میشه خدایا خودت کمک کن...البته هر چی به صلاحمونه اون بهتره

حالا فردا یعنی یکشنبه ۱۵شهریور من و مازیار و آرین با ماشینمون داریم میریم اهواز که عدم نیاز بگیریم منم افتادم دنبال مازیار و باهاش میرم که یه چند کلمه ای هم من صحبت کنم تا شاید دلشون به حالمون بسوزه و نامه رو امضا کنن که بریم دنبال بقیه کارهامون.خدایــــــــــآ خودت کمک کن

دوستای گلم شما هم دعا کنین که کارمون درست بشه و عدم نیاز رو بگیریم.اگر حالا زیاد پافشاری کردن و کارمون درست نشد مجبوریم بمونیم اهواز و بریم دنبال خونه که رهن کنیم و اول مهرماه اسباب کشی کنیم.

 

ادامه مطلب

نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388 توسط مریم | لينک ثابت |


گرانی

سلام خدمت دوستای گل وبلاگیم خوبین؟خوشین؟

نماز روزه هاتون قبول

قبل اینکه برم تهران رفتم خرید برا آرین لباس و کفش بخرم.دنبال کفش چراغدار میگشتم یه جایی رو بهم معرفی کردن یه پاساژی تقریبا تو یه جای متوسط شیراز رفتم یه کفش چراغدار برا آرین خریدم ۱۲۵۰۰ تومنبعد چند هفته یه دوست داشتم گفت مریم جون من یه جایی میشناسم اونجا کفش بچگونه خیلی ارزونه اگه خواستی با هم بریم.با هم رفتیم.خیابونه نزدیکهای شاهچراغ بود.کلی مغازه کفش فروشی بچگونه داشت جلوتر که رفتیم دیدم عین کفش چراغدار آرین.زودی پرسیدم آقا ببخشید این کفشهاتون قیمتش چنده؟

آقاهه گفت :۵۵۰۰ 

من از تعجب دهنم وا مونده بود نصف قیمت چقدر زیاد!!!! کفش ها عین هم بود هر دو چینی 

دوستم گفت بیا بریم یه جایی هست من برا امیر از اونجا کفش میخرم ارزونتره رفتیم اونجا عین همون کفش رو اونجا هم داشت گفتیم آقا ببخشید این کفشهاتون چنده گفت ۵۰۰۰ تومن گفتیم آخرش رو چند میدین ما دو تا برداریم آقاهه گفت آخرش ۴۵۰۰

چشمام گرد شده بود باورم نمیشد که اینقدر سرم کلاه رفته ۱۲۵۰۰ کجا و ۴۵۰۰ کجا!!!

فهمیدم که هر روزه که اینجوری سر همه چی سرم کلاه میره

خلاصه که دو تا خریدیم

چند روز بعد دوستم گفت میخوای بریم از اونجایی که تو برا آرین خریدی بهش بگیم که چقدر بهمون گرون داده.رفتیم اون مغازه و گفتیم آقا این کفشه چنده گفت ۱۲۵۰۰ آخرشو چند میدی؟

خانم قیمتهامون مقطوعه!!!

ماجرا رو براش تعریف کردیم و گفت امکان نداره خانم اگه شما خریدین و عین این بود من پولتون رو پس میدم.فردای اونروز کفش رو برداشتیم و رفتیم دم مغازه اش اولش نگاه کرد و گفت نه خانم این با اون فرق داره.دوباره که مقایسه کرد دید نه بابا مو نمیزنه عین همن به شاگردش گفت کفش رو بگیر و پولشون رو بده ۱۲۵۰۰ رو گرفتیم و اومدیم بیرون!!!باورم نمیشد مگه میشه!!!

خلاصه اومدیم تهران و رفتیم بهار همون بهار معروف که کلی لباس بچه گونه داره همین کفش رو مغازه ها زده بودن ۱۹۸۰۰ مقطوع!!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه که مملکتی که توش زندگی میکنیم همش خر تو خره و کلاه های گشاد گشاد سرمون میره

یا نباید بهش فکر کنیم و هر چی فروشنده گفت بدیم و حالا یه ۲تومن هم تخفیف بگیریم و یا اینکه دنبال همچین جاهایی باشیم که کار سختیه


جمعه قبل ماه رمضون با دوستای گلمون هوچهر خانم و مامان بابای گلش با هم رفتیم بهشت گمشده عجب جای باحالیه خیلی عالی بود یه جای دنج روی رودخانه اجاره کردیم و با دوستان نشستیم و استراحت کردیم کباب خوردیم چایی خوردیم ولی نرسیدیم هندونه و بلال بخوریم.

وسایلهامون رو با الاغ آوردیم بالا.و بعد غذا با دوستان وسایل رو جمع کردیم گذاشتیم تو ماشین رفتیم بالا بالاها

دفعه پیش نرفته بودیم بالاها ولی ایندفعه رفتیم واقعا عالی بود دقیقا بهشت بود توصیه میکنم حتما هر کسی نرفته بره ببینه...یه قسمتهایی داشت که خیلی سخت بود رفتن صخره و آب و درخت

خلاصه با کمک این اشیا و نعمتهای زیبای خداوند خودمون رو تا یه جایی رسوندیم ولی بازم تا ته تهش نرفتیم ولی تا یه جاییش که دریاچه ی ۸متری داشت رفتیم میگفتن آخرش به یه دهکده میرسه.ولی راهش خیلی سخت بود مخصوصا که ما با بچه بودیم خیلی ها از همون جا برمیگشتن ما هم برگشتیم ولی خیلی حال داد تا زانو خیس شده بودیم موقع رفتن شلوار من خشک خشک بود ولی موقع برگشت تا زانو رفتم تو آب

حیف حیف حیف که دوربین عکاسی نبرده بودم از اون مناظر زیبا براتون عکس بزارم ولی آسا جونم کلی عکس گرفت ازش میگیرم و براتون عکس میزارم


یکی از دوستای وبلاگیمون هاله جون مامان ارشیا از بوشهر اومده بودن شیراز بچه ها به منم گفتن با هم رفتیم پاساژ ستاره فارس که ببینیمشون.

هاله جون خیلی دختر خوب و دوستداشتنی بود مخصوصا پسر تپل مپلش که خیلی خوردنی بود ولی اجازه نداد ازش عکس بگیریم...ولی هاله جونم زحمت رو کشید و عکس گرفت ازبچه ها به محض اینکه گرفتم براتون میزارم

آرین مامان خیلی خوردنی و شیرین شده مخصوصا که به حرف افتاده هر روز میخورمش ولی سیر نمیشم

جملات منفی رو اینجوری میگه:

مامانی شیر میخوری

آرین :شیر نه!

مامانی بیا بریم ددر

آرین:ددر نه!

مامانی جیش داری؟

آرین :جییییییش نه!

و خیلی زیاد

                                 دوستون داریم یه عالمه

                                                      هر چی بگیم بازم کمه

ادامه مطلب

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 توسط مریم | لينک ثابت |



Disigned By :HAMRAZ