|
.
|
سلام دوستای گلم خوبین؟خوشین؟ اول از همه دو تا تبریک دارم که اونا رو میگم اول اینکه نوشین جونم دوم اینکه خواهر گلم لیلا جونم حالا بریم سراغ آرین که این روزها حسابی شلوغ و خرابکار شده آخه نمیدونین چه کارهایی میکنه یکی از کارهاش که هر روز چندین بار انجام میده لیوان ور میداره میره سراغ کلمن یخچال لیوان رو پر میکنه و میاد سراغ هر چی که فکرش رو بکنید از کیبورد کامپوتر گرفته تا کمد لباس هر جا گیرش بیاد خالی میکه از وقتی از شیر گرفتمش حسابی غذاش خوب شده مخوصا شیر که خیلی دوست داره و زیاد میخوره حداقل سه شیشه شیر رو روزانه میخوره ۱۰ روز مونده به تولد ۲ سالگیش حرف زدنش خیلی بهتر شده اکثر کلمه ها رو بلده بگه و چند تایی هم جمله های کوتاه میگه.. بابا مازیار امشب ۲۳ شهریور ساعت ۸ با اتوبوس راهی اهواز شد.دکتری که دفعه پیش مرخصی بود اومده دوستای گلم از اینکه نمیتونم بهتون سر بزنم شرمنده ام پ.ن.۱:دوست خوبم" کسری مامانی و بابایی" پ.ن.۲:برای ریختن عکسها تو کامپیوتر رفتم کارت ریدر خریدم بابک خان و عروس خانم ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 توسط مریم | لينک ثابت سلامی خدمت دوستای گلم خوبین؟خوشین؟ یکشنبه صبح به طرف اهواز حرکت کردیم آرین هم رفت و دستش رو دراز کرد به طرف خروسه و خروسه هم نگاه میکرد تا اینکه من گفتم مامان جان بریز جلوش تا بخوره عصری رسیدیم اهواز رفتیم و استراحت کردیم و شب همش تو فکر این بودیم که فردا چطور میشه وقتی دکتر رو بینیم عدم نیاز میده یا نه؟ صبح ساعت 9 رفتیم پیششون خیلی دکتر مهربان و محترمی بود.رییس بخش نوزادان بیمارستان امام خمینی اهواز بود. کلی تحویلمون گرفت و گفت حق با شماست شما یه درخواست بنویسین بدین تا تو شورا مطرح بشه بعد اونجا رفتیم دانشگاه و رییس دانشگاه رو ببینیم که اجازه ملاقات صادر نکردن خدایا خودت درستش کن. عمه جون شارژر دوربینمون رو فرستاد ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 توسط مریم | لينک ثابت سلام دوستای گلم خوبین؟خوشین؟ دوستای گلم نماز روزه ها و طاعات و عباداتتون قبول باشه امسال ماه رمضان زمان خوبی بود که گل پسرم از شیر خوردن خداحافظی کنه ولی چون با شیر دادن اصلا برام ممکن نبود که روزه بگیرم چون خیلی راحت تموم شد یک ماه مونده بود به ماه رمضان که برای شوخی به می می عزیز دلم تا که روز موعود رسید.به آرین گفتم بیا بریم چسب بیاریم بچسبونیم ولی در کل آرین من خیلی بچه فهمیده و عاقل و مغروریه به نظر من از همه لحاظ نباید به بچه زور گفت
قبلا ها گفته بودم که برای طرح فوق تخصصی مازیار باید ۴ سال بریم اهواز برای زندگی...ولی خیلی ها بودن که با پارتی و سهمیه و این جور چیزا ما هم که باید حرفشون رو گوش میدادیم و میرفتیم اونجایی که میگن تصمیم گرفتیم بریم دنبال کارمون شاید یه جایی نزدیکتر به خانواده مون باشه بعد اومدیم و رفتیم شبکه بهداشت و درمان کرج ولی همه بهمون میگفتن که اهواز به این راحتی ها پزشک نگرفته که به این راحتی هم بخواد عدم بده در این حین یکی از استادای مازیار که یه خانوم دکتری حالا فردا یعنی یکشنبه ۱۵شهریور من و مازیار و آرین با ماشینمون داریم میریم اهواز که عدم نیاز بگیریم دوستای گلم شما هم دعا کنین که کارمون درست بشه و عدم نیاز رو بگیریم. ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388 توسط مریم | لينک ثابت سلام خدمت دوستای گل وبلاگیم خوبین؟خوشین؟ نماز روزه هاتون قبول قبل اینکه برم تهران رفتم خرید برا آرین لباس و کفش بخرم.دنبال کفش چراغدار میگشتم آقاهه گفت :۵۵۰۰ من از تعجب دهنم وا مونده بود نصف قیمت چقدر زیاد!!!! کفش ها عین هم بود هر دو چینی دوستم گفت بیا بریم یه جایی هست من برا امیر از اونجا کفش میخرم ارزونتره چشمام گرد شده بود فهمیدم که هر روزه که اینجوری سر همه چی سرم کلاه میره خلاصه که دو تا خریدیم چند روز بعد دوستم گفت میخوای بریم از اونجایی که تو برا آرین خریدی بهش بگیم که چقدر بهمون گرون داده. خانم قیمتهامون مقطوعه!!! ماجرا رو براش تعریف کردیم و گفت امکان نداره خانم اگه شما خریدین و عین این بود من پولتون رو پس میدم خلاصه اومدیم تهران و رفتیم بهار همون بهار معروف که کلی لباس بچه گونه داره خلاصه که مملکتی که توش زندگی میکنیم همش خر تو خره و کلاه های گشاد گشاد سرمون میره یا نباید بهش فکر کنیم و هر چی فروشنده گفت بدیم و حالا یه ۲تومن هم تخفیف بگیریم و یا اینکه دنبال همچین جاهایی باشیم که کار سختیه
جمعه قبل ماه رمضون با دوستای گلمون هوچهر خانم وسایلهامون رو با الاغ آوردیم بالا.و بعد غذا با دوستان وسایل رو جمع کردیم گذاشتیم تو ماشین رفتیم بالا بالاها دفعه پیش نرفته بودیم بالاها خلاصه با کمک این اشیا و نعمتهای زیبای خداوند خودمون رو تا یه جایی رسوندیم ولی بازم تا ته تهش نرفتیم ولی تا یه جاییش که دریاچه ی ۸متری داشت رفتیم حیف حیف حیف که دوربین عکاسی نبرده بودم از اون مناظر زیبا براتون عکس بزارم ولی آسا جونم کلی عکس گرفت ازش میگیرم و براتون عکس میزارم
یکی از دوستای وبلاگیمون هاله جون هاله جون خیلی دختر خوب و دوستداشتنی بود آرین مامان خیلی خوردنی و شیرین شده مخصوصا که به حرف افتاده هر روز میخورمش ولی سیر نمیشم جملات منفی رو اینجوری میگه: مامانی شیر میخوری آرین :شیر نه! مامانی بیا بریم ددر آرین:ددر نه! مامانی جیش داری؟ آرین :جییییییش نه! و خیلی زیاد هر چی بگیم بازم کمه ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 توسط مریم | لينک ثابت |
Disigned By :HAMRAZ