تبليغاتX

آرین ومامانی - خداحافظ شیراز خداحافظ شیر مادر







.

خداحافظ شیراز خداحافظ شیر مادر

سلام دوستای گلم خوبین؟خوشین؟

دوستای گلم نماز روزه ها و طاعات و عباداتتون قبول باشه.من که خیلی خوشحالم که تا حالا تونستم همه روزه هام رو بدون هیچ مشکلی بگیرم و از این بابت از خدای خوبم ممنونم که بهم کمک میکنه که ۱۵ ساعت رو که فکر کنم یکی از طولانی ترین ماههای رمضونه بدون هیچگونه احساس گشنگی سپری کنم.دو سال بود روزه نمیگرفتم یک سالش که باردار بودم و سال دومش هم که آرین پسرم شیر میخورد.

امسال ماه رمضان زمان خوبی بود که گل پسرم از شیر خوردن خداحافظی کنه و بهانه ای شد برای من که (به قول مامانهای اینترنتی) پروژه از شیر گرفتن رو شروع کنم.البته هنوز ۱ ماهی مونده بود که آرینم دو سالش تموم بشه و من اینو وظیفه خودم میدونستم که باید تا دوسالگی در خدمت پسرم باشم و بهش شیر بدم.

ولی چون با شیر دادن اصلا برام ممکن نبود که روزه بگیرم عزمم رو جزم کردم که این کار بزرگ رو شروع کنم.که با کمک خدای مهربون و با همکاری گل پسرم خیلی خیلی راحت بود و به راحتی تموم شد نمیدونم آیا میشه اسم این کار رو پروژه گذاشت و یا نه؟؟!!!

چون خیلی راحت تموم شد.روشش رو میگم شاید به درد مامانهای گل بخوره

یک ماه مونده بود به ماه رمضان که برای شوخی به می می چسب سیاه چسبوندم و آرین تا خواست بیاد بخوره چسبهای سیاه رو دید و ترسید و کمی گریه کرد و هی پشت سر هم میگفت می می اوف می می اوف

عزیز دلم خیلی دلم براش سوخت گفتم مامی جونم این که چیزی نیست چسبه بیا بکنیم.که با هم کندیم و آرین از خوشحالی بال زد نمیدونم این می می چی داشت که آرین اینقدر عاشقش بود.وقتی که هیچی میلش نمیشد تا میگفتم می می میخوری؟ هر کجا که بود تندی خودش رو میرسوند و می می میخورد.خلاصه اون ماجرا گذشت و هر وقتی چسب رو میچسبوندم. وقتی میدید میخندید و میگفت میییی میییی اوف بعد میخندید و میخورد

 تا که روز موعود رسید.به آرین گفتم بیا بریم چسب بیاریم بچسبونیم تو دیگه بزرگ شدی مرد شدی مامانی هم میخواد روزه بگیره دیگه نباید می می بخوری.آرین هم نگاهم کرد و گفت چسب چسب که با همکاری هم چسب رو چسبوندیم.دو سه روزی بین سحری و افطاری می می نمیخورد و بعد افطار بهش میدادم تا سحری میخورد کم کم دیگه اون موقع ها هم بهش ندادم نه اینکه ندادم هاا نه...خودش میومد لباسم و میداد بالا و تا میدید چسب داره میکشید پایین و میخندید و منم این موقع ها بهش شیشه شیر میدادم که تقریبا دوماهی میشد که عادتش داده بودم به شیشه.

ولی در کل آرین من خیلی بچه فهمیده و عاقل و مغروریه...در مورد شیر خوردن که بهش گفتم دیگه نباید بخوری خیلی وقتها اصلا سراغشو نمیگرفت باورم نمیشد همون آرینی که عاشق می می بود ولی از اون موقع دیگه حتی اسمش رو هم نمیگفت یعنی پسرم اینقدر مغروره؟؟؟

به نظر من از همه لحاظ نباید به بچه زور گفت هر چیزی وقتی داره همه پروژه های مربوط به کودک باید در زمان و موقعی که کودک خودش میخواد و براحتی میتونه باهاش کنار بیاد انجام بدیم


قبلا ها گفته بودم که برای طرح فوق تخصصی مازیار باید ۴ سال بریم اهواز برای زندگی...ولی خیلی ها بودن که با پارتی و سهمیه و این جور چیزا بعد فارغ التحصیل شدن میرفتن شهر خودشون و یا تهران

ما هم که باید حرفشون رو گوش میدادیم و میرفتیم اونجایی که میگن مثلا طرح تخصصی مازیار رو تو یکی از شهر های مرزی ایران جلفا بودیم و حالا هم که میخوان ۴ سال بفرستنمون اهواز.من از گرما بدم نمیاد تنها که گرمیش نیست قبلا نمیدونستم بدتر از گرماش غبارشه که ۲۰۰ روز تو سالش غباره

تصمیم گرفتیم بریم دنبال کارمون شاید یه جایی نزدیکتر به خانواده مون باشه و بریم اونجا که با مشورت و صحبت کردن و بررسی رفتیم تهران وزارتخانه و صحبت کردیم و گفتن که اول باید یه جایی پیدا کنین که اعلام نیاز داده و پزشک فوق نوزادان میخواد.و بعد برین اهواز و عدم نیاز بگیرین (چون اول تحصیل به اهواز تعهد دادیم که چهار سال طرح رو اونجا قراره بگذرونیم).و شهر تهران و اطرافش هم نمیشه

بعد اومدیم و رفتیم شبکه بهداشت و درمان کرج شرایطمون رو بهشون گفتیم چنان تحویلمون گرفتن که من شاخ در آورده بودم.بفرمایین یه درخواست بنویسین و ما پیگیرش هستیم و ما نیاز داریم و کرج اصلا پزشک فوق تخصص نداره هفته ای سه روز از تهران میان و از این حرفا نامه رو گرفتیم و بردیم دبیر خونه و کاراش رو کردیم آخر هم رفتیم پیش رییس شبکه یه آقای دکتری بود که بازم کلی مازیار رو تحویل گرفت و گفت دکتر ما خیلی نیـــــــــــاز داریم.حتما پیگیر کارهاتون باشین ما میخوایم .نگران تهران و وزارتخونه هم نباشید.فقط تنها کاری که باید بکنین عدم نیاز گرفتن از اهوازه.به محض اینکه از اونجا عدم گرفتین بیاین پیش خودم تا کارها رو ردیف کنیم و از اول مهر شروع کنین.

ولی همه بهمون میگفتن که اهواز به این راحتی ها پزشک نگرفته که به این راحتی هم بخواد عدم بده.نمیدن و امکان نداره و از این حرفها.

در این حین یکی از استادای مازیار که یه خانوم دکتری هست بهش گفته که دانشگاه تهران هم پزشک فوق نوزادان اعلام نیاز کردن که من شما رو معرفی کردم.یعنی چی؟!!! یعنی اینکه از شنیدن همچین خبری خیلی خوشحال شدم یعنی میشه تهران- دانشگاه تهران- هیئت علمی- استاد دانشگاه ...واااای اگر درست بشه چی میشه خدایا خودت کمک کن...البته هر چی به صلاحمونه اون بهتره

حالا فردا یعنی یکشنبه ۱۵شهریور من و مازیار و آرین با ماشینمون داریم میریم اهواز که عدم نیاز بگیریم منم افتادم دنبال مازیار و باهاش میرم که یه چند کلمه ای هم من صحبت کنم تا شاید دلشون به حالمون بسوزه و نامه رو امضا کنن که بریم دنبال بقیه کارهامون.خدایــــــــــآ خودت کمک کن

دوستای گلم شما هم دعا کنین که کارمون درست بشه و عدم نیاز رو بگیریم.اگر حالا زیاد پافشاری کردن و کارمون درست نشد مجبوریم بمونیم اهواز و بریم دنبال خونه که رهن کنیم و اول مهرماه اسباب کشی کنیم.

 

ادامه مطلب

نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388 توسط مریم | لينک ثابت |



Disigned By :HAMRAZ