تبليغاتX

آرین ومامانی - سفر به یزد







.

سفر به یزد

 سلام سلام دوستای گلم

خوبین خوشین؟

ما الان اهواز هستیم شهری بسیار زیبا و دوستداشتنی با مردمانی بسیـــــــــــــار مهربون و خونگرم

بر خلاف تصوری که از این شهر داشتیم.ولی الان خیلی خوشحالم که اینجا رو انتخاب کرده بودیمچند روزی که اینجا بودیم خیلی بهمون خوش گذشته مخصوصا آرین جونم

و اما...

برمیگردم به چند روز و یا چند هفته پیش...

چهارشنبه یکم مهرماه مراسم تجلیل از پزشکان فارغ التحصیلی بود که بورد فوق تخصص قبول شده بودند.بابا مازیار هم در این مراسم شرکت کرد.و یک لوح تقدیر  هم بهشون هدیه دادن  و از دانشگاه شیراز خداحافظی کرد

حدودای ساعت 11 صبح با هماهنگی ضربتی با مامانم اینا که داشتن میرفتن یزد برا ثبت نام خواهرم ما هم فرصت را غنیمت شمردیم که با ماشین خودمون در شهر یزد به آنها ملحق شویم.هم شهر یزد رو ببینیم و هم از اونجا با ماشینمون بریم تهران. و کارهای انتقالیمون رو انجام بدیم.

                     

عصری رسیدیم یزد شهری بسیار تمیز با مردمانی بسیــــــــــــــار  خوش اخلاق و مهربون  

رفتیم پیش مامانم اینا که یه سوییت در خانه معلم اجاره کرده بودن.استراحت کردیم و آرین کلی با خاله لیلا بهش خوش گذشت.با بابام اینا رفتیم جاهای تاریخی یزد رو گشتیم من جمله آتشکده زرتشت- هتل فهادان و خانه های تاریخی و باغ دولت آباد و زندان اسکندر وبافت قدیمی شهرخیلی قشنگ بود کلی خوش گذشت

                                    آرین و باباجون و بابایی مازیار

                    

آرین بابا جون رو خیلی دوست داره خیلی هم باهاش دوست شده و همش هم پشت سر هم باباجون باباجون صداش میکنه و میپره تو بغلش

فردا صبح ساعت 6:30 بابام ما رو از خواب نازنین بیدار کرد و گفت پاشین ببرمتون یه جایی صبحانه... جای همگی خالی بابا جونم یه جایی نرسیده به میدان مارکار یزد رو کشف کرده بود که کله پاچه های بسیـــــــــــــار خوشمزه و مهمتر از اون تر و تمیزی داشت.خیلی چسبید عالی بوووووووود.

                                                        آرین و خاله لیلا

     

                      

دوستای یزدی گلم حتما اونجا رو میشناسن و از کله پاچه هاش خوردن بسیار لذیذ بود.دست بابا جونم درد نکنه... به هممون چسبید آرین هم چند قاشقی خورد.حیف که قبلش یه شیشه شیر خورده بود و زیاد نتونست بخوره.

                     

دو روزی یزد بودیم و بعدش راه افتادیم به طرف تهران.شب رسیدیم خونه مامانم اینا.وفردا صبح مازیار رفت دنبال کارها و منم با داداشم رفتم انقلاب چند تایی سی دی و کتاب برای خودم و آرین بخرم رمان"ر به کا" رو خریدم.ولی تا امروز وقت نشده بخونمش میخوام شروع کنم.

                    

چند روزی بابام با مازیار دنبال کارهامون بودن که آخرش هم برای تهران و کرج درست نشد .و همون موقع فهمیدیم که باید با ماشینمون بریم اهواز و خونه بگیریم و از اونجا به شیراز و اسبابهامون رو جمع کنیم و از شیراز با دوستامون خداحافظی کنیم و بریم اهواز.واااااااااای خیلی کار بزرگ و سختی بود ولی خوبیش این بود که جاده تهران اهواز و شهرهای ما بینش برامون تازگی داشت

4 مهر رفتیم کرج خونه مامان شهین.دیدیم رو اوپن آشپزخونه کلی کادوهای خوشگل رنگارنگ هستش و فهمیدیم که بـــــــــــــــــله چه خبره فردا پنجم مهر ماه

تولد آرین مامان هستش و قراره با عموها و عمه جون و مامان شهین و بابا جون و فرهان کوچولو دور هم باشیم.

بقیه سفرمون رو تو پست بعدی میزارم

 

 

ادامه مطلب

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 توسط مریم | لينک ثابت |



Disigned By :HAMRAZ