|
.
|
سلام چند وقته فکر کار کردن و شاغل شدن افتاده تو فکرم و هی مغزم رو قلقلک میده ولی نمیدونم چیکار کنم دنبال کار برم دنبال کار نرم تو فکر رفتن به کلاس نقاشی و ورزش هم هستم ولی نمیدونم موقعی که میخوام برم کلاس آرین رو چیکار کنم ارشد هم که قبول نشدم آرین بعد دوسالگی خیلی پیشرفت کرده شیر : ایش نوشابه: شمه آدامس: آداسی بادمجون:بابا جون آشغالی:آغاشی دوغ:بوق (ق رو غلیظ میگه بغل :بققل سبز:سزب بادبادک:باباکنک و چند تایی هم هست که الان حضور ذهن ندارم که بعدا اضافه میکنم. رفتم یه ست ملافه خوشگل برا تختمون چند وقتی بود برا خودم کفش اسپورت نخریده بودم. هفته پیش حوصله ام خیلی سر رفته بود و این نوشته های بالا هم مال هفته پیش هستش شب قبل پرواز با لیلی جون مامان یونا چند تا فلش کارت مهماندار هواپیما به آرین جایزه دادن خیلی خوشگل بود و آرین هم کلی باهاشون بازی میکرد ۴ روز تهران بودیم رفتیم داخل سالن ولی آرین فکرش مونده بود پیش سرسره ها جشن بر خلاف تصور من مدیر پرشین بلاگ یه عروسک خوشگل
بچه ها رو صدا کردن بالای سن و آرین هم رفت و ایستاد کنار بچه ها و آقای مجری با میکروفن به آرین گفت سلاااااام آرین:... اسمت چیه؟ آرین : ... بچم حول شده بود و هیچی نگفت آخه اونجا از همه هم کوچولو تر بود روزهای بعدی که تهران بودیم دو روزش رو رفتم پاساژ تیراژه آرین رو بردم سرزمین عجایب چند ساعتی اونجا بازی کرد و قطار (به قول خودش هوهو چی چی)سوار شدیم و کلی خوش گذشت شب ها هم که بابام میبرد با ماشین و خیابونها رو میگشتیم و آب انار و حلیم میخوردیم روز آخری که تهران بودیم من حسابی سرما خوردم البته فکر کنم قبل رفتن به تهران از مازیار بهم سرایت کرده بود آنفولانزای شدید
ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388 توسط مریم | لينک ثابت |
Disigned By :HAMRAZ